جادوگر خون: بقا همراه یک ساکیباس
قسمت: 804
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
چپتر 804: صاعقه فلش سرخ
پیرها، جوانها، مردان، زنان، کودکان... او همه آنها را بدون توجه به سطح یا سن آنها قتلعام کرده بود تا جایی که هیچکس باقی نماند.
سرش را بلند کرد تا به آسمان دور نگاه کند و با صدایی آرام پرسید: «بگو، لیلیث... من با انجام این کار اشتباه میکنم؟»
در میان دریای شعلههای آبی، بای زهمین منتظر پاسخ لیلیث بود.
صدای شیرین او همراه با آغوشی که بای زهمین حتی با وجود زره سنگینش بهوضوح احساس میکرد، به گوش رسید. لیلیث دستانش را به دور کمر او حلقه کرد و جلوی بدنش را روی پشت او قرار داد و با صداقتی کامل به سؤال قبلی او پاسخ داد: «زهمین، میخوام چیزی رو به خاطر بسپاری... چیزی به نام درست یا غلط وجود نداره، فقط دیدگاههای مختلفی وجود داره. ما موجودات زنده بر اساس منافع خودمون رفتار میکنیم. تو حاضری برای عزیزانت هر کاری انجام بدی و این تو رو در نظر اونا مهربون نشون میده، اما در چشم کسانی که به نوعی از کارهات آسیب دیدن، بهعنوان فردی شرور و بیرحم دیده میشی.»
بای زهمین چیزی نگفت، زیرا میدانست که او هنوز حرفش تمام نشده است.
لیلیث ادامه داد: «در چشم نژاد شیاطین، کاری که اینجا انجام دادی بیرحمانه و سنگدلانه است... اما برای بشریت، چیزی که انجام دادی مثل ریشهکن کردن یک تومورِ. شاید همه کسانی که امروز کشتی، در آینده تهدیدی نمیشدن، اما بهتر نیست تا این خطر رو از بین ببری تا اینکه در آینده کسی از اونا قدرتمند بشه و امنیت کسی که برات مهمه رو به خطر بندازه؟»
بای زهمین آهی کشید. پس از چند ثانیه، فریادها و نالهها بالاخره خاموش شدند و او با صدایی آرام گفت: «دلیل اینکه این کار رو کردم بهخاطر اینه که نمیخوام فردا یه شیطان برای انتقام بیاد در خونه سرافینا... جدا از اینکه کارم از دید دیگران درسته یا غلط، من کاری رو انجام دادم که باید برای حفاظت از خودم و کسایی که به من محبت نشون دادن، انجام میدادم.»
او دست چپش را جلو برد و شعلههای آبی به سرعت شروع به جمع شدن در آنجا کردند. درحالیکه نور شعله چهرهاش را به آرامی روشن میکرد، با همان لحن ادامه داد: «همونطور که با نژاد آشورا برخورد کردم، کاری که امروز انجام دادم ممکنه بخشیده نشه... اما من از کسی انتظار بخشش ندارم. اگر در آینده شیطانی به اندازه کافی قوی پیدا بشه که من رو شکار کنه و بکشه، اون رو میپذیرم.»
در نهایت، این قویترین مشت بود که تصمیم میگرفت چه چیزی درست است. بای زهمین میدانست که در میان تمام شیاطینی که کشته، قطعاً شیاطین خوبی نیز وجود داشتهاند، همانطور که در میان انسانهای خوب، انسانهای بد نیز هستند. متأسفانه، او تنها یک تکاملدهنده روح در میان جمعیت بود و توانایی تشخیص میان کسانی که تهدید بودند یا نبودند را نداشت.
مهم این بود که حتی پس از اعتراف به آن خود را با نقصهایت بپذیری. در نهایت، اگر نتوانی خودت را با نقصهایت بپذیری، نمیتوانی انتظار پذیرش از دیگران داشته باشی.
«ترجیح میدم با کشتن میلیونها نفر اشتباه کنم تا اینکه اون ملیونها نفر رو زنده بزارم تا در آینده به کسی که برام مهمه صدمه بزنن و اشتباه کنم.»
وووش
تمام شعلههای آبی به یک شعله کوچک و عمیق آبی تبدیل شدند که بالای کف دست بای زهمین شناور بود. وقتی دریای شعلهها ناپدید شد، تنها چیزی که باقیماند چمنهای سوخته و خانههایی بود که قدرت آتش بیپایان آبی آنها را با خاک یکسان کرده بود.
بای زهمین با احتیاط در قلمرو شیاطین پیش میرفت و در طول مسیر تمام سنگهای روحی که پیدا میکرد را جمعآوری میکرد.
تقریباً ده دقیقه بعد، بای زهمین جلوی چیزی که به نظر میرسید یک غار حفر شده در کوه باشد، ایستاد و از روی احتیاط گوشواره جیلز را درآورد و آن را با گوشواره عرفانی جایگزین کرد در هر حال، اینجور نبود که او برای گفتگو امده باشد.
پس از ۲ یا ۳ دقیقه پیادهروی، بای زهمین متوجه شد که این غار ظاهراً بهعنوان یک تالار قربانی یا چیزی مشابه استفاده میشده است. نهتنها یک اتاق باز و وسیع با یک میز سنگی مربعی در مرکز و صندلیهای سنگی در چهار طرف میز وجود داشت، بلکه عمیقتر، تودهای از استخوانها در اندازههای مختلف و یک استخر بزرگ خون با صاعقههای قرمز یافت.
<...
برای خواندن نسخهی کامل لطفا یک حساب کاربری بسازید.
درحال حاضر میتوانید کتاب جادوگر خون: بقا همراه یک ساکیباس را بهصورت گروهی و با تخفیف ۱۰ لی ۳۰ درصد خریداری کنید.
بعد از یکماه نیز تخفیفات روزانه ۵۰ درصدی برای شما فعال میشود.
کتابهای تصادفی

