جادوگر خون: بقا همراه یک ساکیباس
قسمت: 809
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
جادوگر خون
فصل 809 کشتن شاهزاده جرارد
قیافه شاه فیلیپ وقتی اوضاع را تماشا میکرد سرد باقی ماند با همان چشمان نافذ و بیتفاوت به دو سرباز مرتبه دومی که شاهزادهها و شاهزاده خانمها را اسیر کرده بودند نگاه کرد ولی این بار متفاوت بود چرا که نگاهش به افراد اسیر شده هم سرد و بیروح بود.
«چرا باید نگران اونها باشیم؟»
حرفهای شاه فیلیپ تعجبآور بود. سخنان او برای همه حاضران روشن کرد که پادشاه مهربان گذشته به همراه همسرش هنگام حمله شیاطین دو روز پیش مرده است.
«شما به قصد تهدید پادشاهی من به اینجا اومدین، با این باور که میتونین با گیلز مقابله کنین، به اشتباه و احمقانه با این فرض که ما به اندازه کافی ضعیف بودیم که یک جفت وحشی که هنوز بزرگ نشدن، ما رو تسلیم کنن.»
سخنان سرد و بیرحمانهاش به واقعیتی اشاره میکرد که همه از قبل میدانستند، شاهزادهها و شاهدختهایی که حتی تحت حمایت نگهبانان خود نتوانسته بودند به سلامت از محاصره تکاملدهندههای روح دشمن فرار کنند، احساس کردند خونشان سرد شده است.
بای زهمین از مهار خون داخل بدن دو شاهزاده و دو شاهدخت اسیر دست کشید تا ببیند آیا هیچ کدام از آنها حرفی برای گفتن دارند یا خیر، مدتی نگذشت که یکی از آنها سکوت را شکست.
«نمی... نمیتونین این کار رو بکنین، پادشاه گیلز!» یکی از شاهزادگان اسیر شده با صدای بلند فریاد زد، ترس در چشمانش و ابراز وحشت او عملاً ظاهر زیبا و شیک او را مخدوش کرده بود.
شاه فیلیپ با چشمانی تهدیدآمیز به شاهزادهای که تازه صحبت کرده بود نگاه کرد. سخنان بعدی او عملاً هر امیدی را که این دو شاهزاده و دو شاهدخت داشتند مهر و موم کرد.
«منظور تو اینه که یک انسان باید جون برخی از افرادی رو که پس از همکاری با شیاطین به نژاد خودشون خیانت کردن، نجات بده؟»
اگر این امکان وجود داشت، چهره این چهار نفر حتی رنگ پریدهتر از قبل میشد.
درست است.
آنها پس از دریافت چند وعده جالب به جرارد و دیگران پیوسته بودند تا پادشاهی گیلز را بترسانند، اما چیزی که آنها نمیدانستند این بود که جرارد و بقیه با شیاطین همکاری میکردند! فایدهای نداشت که آنها نمیدانستند، زیرا راههای زیادی برای اثبات حقیقت وجود دارد، بنابراین، سخنان پادشاه گیلز کاملاً معتبر بود!
شاهدخت بیانکا که متوجه شد اوضاع چطور است، چشمانش را بست و اشکی روی چشمش سر خورد. با این حال، اشک او از ترس نبود، بلکه از سرزنش خود بود.
برادر بزرگتر او زمانی که او هنوز 7 ساله بود در یکی از سفرهایش به پادشاهی دیگر در حمله شیاطین جان باخت. بیانکا به شدت از شیاطین متنفر بود که فقط فکر کردن به آنها خونش را به جوش میآورد و حالا که متوجه شده بود ناخواسته به مقصران مرگ برادرش کمک کرده است، تنها چیزی که احساس میکرد این بود که میخواهد همان جا بمیرد تا گناهش بخشیده شود.
پادشاه فیلیپ بدنش را کمی به جلو خم کرد، نیزهاش را محکم گرفت و به سردی گفت: «در واقع، حتی اگر همه شما رو اینجا بکشم، هیچکس حق نداره چیزی بگه. حتی همه پادشاهان همه پادشاهیهای جهان نمیتونن برای گرفتن انتقام از مرگ فرزندان خائن خودشون، علیه بشریت حرکت کنن.»
چهره سایر شاهزادگان و شاهدختها بلافاصله رنگ پریده شد، در حالی که تکاملدهندههای روح مرتبه دومی که از آنها محافظت میکردند، سلاحهایشان را با هشدار و با ابراز ناباوری بالا بردند.
شاهدخت دایانا از پادشاهی پرالان نیز هنگامی که پشت محافظان خود پنهان شده بود، حالتی ترسیده داشت. پادشاهی پرالان زادگاه پادشاهی گیلز بود و راب...
برای خواندن نسخهی کامل لطفا یک حساب کاربری بسازید.
درحال حاضر میتوانید کتاب جادوگر خون: بقا همراه یک ساکیباس را بهصورت گروهی و با تخفیف ۱۰ لی ۳۰ درصد خریداری کنید.
بعد از یکماه نیز تخفیفات روزانه ۵۰ درصدی برای شما فعال میشود.
کتابهای تصادفی
