جادوگر خون: بقا همراه یک ساکیباس
قسمت: 810
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
فصل 810 مردی با یک زن و پیمان بزرگ «قسمت 1»
پس از لحظهای تامل، راهی را یافت که بهترین شانس را برای نجات دو شاهزاده و دو شاهدخت از مرگ داشت.
اولین کاری که کرد این بود که دستکاری خون را فعال کرد و همانطور که در سرش زنجیرهای ضخیم و محکم و غیرقابل تخریب را تصور میکرد، خون روی زمین مطابق میل او حرکت کرد.
تکاملدهندههای روح مرتبه دوم حتی وقت نداشتند بفهمند چه اتفاقی میافتد. وقتی احساس کردند اشیای ناشناخته به اندام و بدنشان چسبیده است، به طور غریزی سعی در بریدن با شمشیرهای خود داشتند اما با تعجب متوجه شدند که آنها به دام افتادهاند.
یکی از آنها متوجه شد که اوضاع خوب نیست و چون میدانست در شرف مرگ است تصمیم گرفت ظالمانه رفتار کند: «قدرت-»
بوم!!!
سر آن تکاملدهنده روح قبل از اینکه بتواند مهارت خود را به پایان برساند در تودهای از گوشت خونین منفجر شد. سه نفر دیگر حتی وقت نداشتند کلمهای بگویند قبل از اینکه نور طلایی با هالههای قرمز تقریباً همزمان در جلوی آنها چشمک بزند.
بوم!!!! بوم!!!! بوم!!!
سه انفجار عملاً همزمان و با فاصله کم با صدایی بلند طنینانداز شدند، و همزمان با ظاهر شدن سه سوراخ به اندازه حوض روی زمین، سرهای سه تکاملدهنده روح مرتبه دوم باقی مانده مانند هندوانههایی که درونشان نارنجک بود، منفجر شدند.
دو شاهزاده و دو شاهدخت با شنیدن صدای افتادن شمشیرها روی زمین یخ زدند و قبل از اینکه ساکت شوند به آرامی هقهق میزنند.
ناخودآگاه بیانکا برنت وود از پادشاهی لیدورا دست لرزانش را به سمت گردنش برد و به آرامی آن را نوازش کرد. ترسی که به دلیل سرزنش خود ناپدید شده بود، هنگامی که او بریدگی کوچکی را روی پوستش احساس کرد و صورتش رنگ پریده شد، برگشت و متوجه شد که در فاصله یک میلی متری به یکی از بسیاری از اجساد روی زمین تبدیل شده است.
چشمان آبی او به مرد جوان بیتفاوتی که در مقابل او و سه عضو دیگر خانواده سلطنتی از پادشاهیهای مختلف ایستاده بود نگاه میکرد. قلب شاهدخت مغرور پادشاهی لیدورا به گونهای بال میزد که تا کنون نزده بود، و روی صورت رنگ پریدهاش اثری از رنگی که به نظر میرسید سرخ بود، نمایان شد.
«هه، بابا زهمین به نظر میرسه جذابیت تو در حال حاضر خیلی بالاست.»
نیشخند لیلیث به گوش بای زهمین رسید و او را در مورد دلیل حرفهایش گیج کرد. با این حال، وقتی به بیانکا برنت وود نگاه کرد، بای زهمین نتوانست چشمانش را نچرخاند.
این شاهدخت بسیار زیبا بود، به قدری زیبا بود که در میان موجودات پایینی که بای زهمین میشناخت، تنها شانگوان میتوانست با اختلاف زیادی از او پیشی بگیرد. با این حال، او مدتها قبل قلب بیانکا برنت وود را دیده بود.
زنی متکبر که از موقعیت خود برای قلدری ضعیفترین افراد استفاده میکرد. فردی تنگ نظر که نمیتوانست فراتر از آنچه چشمانش به او نشان میداد ببیند. فردی متظاهر که به ظاهر و استعداد خود میبالید، هرچند از نظر بای زهمین صلاحیت چنین کاری را نداشت.
بای زهمین کاملاً مطمئن بود که هرگز نمیتواند به جبران احساسات زنی مثل او فکر کند. بنابراین، با وجود اینکه میدانست میتواند از این موضوع به نفع خود استفاده کند، بای زهمین از قانون خودش که هرگز با احساسات مردم بازی نمیکند، پیروی کرد و تصمیم گرفت که او را از خیالاتش در بیاورد.
«هر چی فکر یا احساس میکنی، به تو توصیه میکنم اون رو سرکوب کنی و اون رو بکشی، تا وقتی که دیر نشده. حداقل دچار شکست عشقی نمیشی و از اشک ریختن در آینده اجتناب میکنی... اگه ...
برای خواندن نسخهی کامل لطفا یک حساب کاربری بسازید.
درحال حاضر میتوانید کتاب جادوگر خون: بقا همراه یک ساکیباس را بهصورت گروهی و با تخفیف ۱۰ لی ۳۰ درصد خریداری کنید.
بعد از یکماه نیز تخفیفات روزانه ۵۰ درصدی برای شما فعال میشود.
کتابهای تصادفی

