فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

جادوگر خون: بقا همراه یک ساکیباس

قسمت: 811

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات
فصل 811 مردی با یک زن و پیمان بزرگ «قسمت 2»
اولین چیزی که بعد از ورود به اتاق تاج و تخت کمی توجه بای زه‌مین را به خودش جلب کرد، این واقعیت بود که شاه فیلیپ فراتر از پله‌ها روی تخت خود ننشسته بود، زیرا اولین باری بود که این دو پس از بیدار شدن بای زه‌مین از حالت کما خود با هم ملاقات می‌کردند.
«تو اومدی.»
صدای شاه فیلیپ با وقار بود، پشتش به بای زه‌مین بود و چشمانش فراتر از انعکاس نور عظیم روی سقف، مستقیماً به ستاره‌های دور نگاه می‌کرد.
«فکر نمی‌کنم هنوز درست گفته باشم، اما می‌خوام بدونی که برای از دست دادن اون متاسفم.» بای زه‌مین در حالی که متوجه هاله تنهایی اطراف مرد شد، گفت.
«اون.»
شاه فیلیپ فقط صدای کوچکی درآورد اما دیگر چیزی نگفت. حداقل حالا دیگر مجبور نبود وانمود کند که خوب است، وقتی با فردی روبرو می‌شد که به اندازه کافی به عنوان مرد جوان پشت سر او قاطع بود، هیچ فایده‌ای نداشت که وانمود کند که بلند و محکم به نظر می‌رسد.
پس از حدود 5 دقیقه سکوت مطلق، سرانجام پادشاه گیلز برگشت و با لبخندی خفیف که حاوی قدردانی و غم بود به بای زه‌مین نگاه کرد.
قدردانی از جوان مقابل و اندوه برای رفتن ابدی عزیزش.
«زه‌مین، واقعا کسی رو داری که دوستش داری؟»
بای زه‌مین علی‌رغم اینکه کمی از این سوال متعجب شده بود، حتی نیازی به مکث نداشت تا در مورد پاسخ فکر کند و به طور خودکار پاسخ داد.
«بله. بدون در نظر گرفتن چیزایی مثل موقعیت، قدرت، ظاهر و... این اون بود که توی تاریک‌ترین لحظات زندگی من در کنار من بود. اون نه تنها به من کمک کرد که زنده بمونم، بلکه به من امید و روشنایی در میان این مسیر پر از مرگ و تاریکی رو هم داد... به اندازه کافی بهش مدیونم که به خودم قسم بخورم که اون رو به هر قیمتی خوشحال کنم.»
شاه فیلیپ به اشتباه تصور می‌کرد که قدرت و جایگاه بای زه‌مین بالاتر از زنی است که او از آن صحبت می‌کرد، به هر حال، تصور هیولایی حتی ترسناک‌تر از هیولای قبل از او برای او سخت بود.
«برای اینکه تو اینطور در موردش صحبت کنی اونم با همچین حالت ملایمی در صورتت که معمولاً بی‌تفاوته... این دختر واقعاً باید یک زن بی‌نظیر باشه.» فیلیپ با یک نگاه فهمیده سری تکان داد.
«من هستم.» لیلیث در حالی که چانه‌اش را بالا آورد و سینه بزرگش را نشان داد و به خودش افتخار کرد، سری تکان داد.
«اون هست.» بای زه‌مین نیشخندی زد و سرش را تکان داد.
«اجازه بده یک داستان کوتاه برات تعریف کنم.... در واقع خلاصه یک داستان طولانی.» پادشاه گفت و برگشت تا به سمت پله‌های منتهی به تاج و تخت خودش برود. با این حال، به جای بالا رفتن از پله‌ها، روی اولین پله نشست و به بای زه‌مین اشاره کرد که بنشیند.
بای زه‌مین اطاعت کرد و با فاصله کوتاهی به سخنان پیرمرد گوش داد.
«زمانی که من هنوز جوون بودم، جوون‌تر از تو، خیلی باهوش نبودم و تمام چیزی که داشتم این بود که خودم رو بهبود ببخشم. به لطف تلاش‌هام، به سرعت تونستم سطحم رو بالا ببرم. با وجود اینکه نمی‌تونستم با دشمنان بالاتر از سطح خودم مثل تو، لیام، و بقیه بجنگم.»
«روزی در حدود 17 سالگی با دختری 10 ساله آشنا شدم اون زمان برای ادای احترام به استاد پیر، یکی از مهم‌ترین اشراف پادشاهی، به خانه یک خانواده اشرافی رفتم.» فیلیپ مکث کرد و قهقهه‌ای عجیب کشید، چشمانش به هیچ چیز خاصی نگاه نمی‌کرد، انگار در خاطراتش گم شده بود. 
«اون دختر 10 ساله نه تنها من رو غافلگیر کرد، بلکه وقتی من رو در راهرو متوقف کرد و با اطمینان گفت که روزی شوهرش می‌شم، کل خانواده نجیب رو هم بی‌حرف رها کرد.»
دختر 10 ساله‌ای که می‌خواهد با کسی که در آستانه بزرگسالی است ازدواج کند؟ بای زه‌مین نمی‌توانست از فکر وقوع چنین صحنه‌ای نخندد.
«این عکس‌العملی که تو الان داشتی مثل عکس‌العمل من بود، من نیشخندی زدم و موهای اون دختر رو نوا*زش کردم و حرف‌هاش رو به شوخی گرفتم، حرفایی که هر دختری در اون سن ممکنه بزنه.» شاه فیلیپ با لبخند عجیبی به بای زه‌مین نگاه کرد و...
برای خواندن نسخه‌ی کامل لطفا یک حساب کاربری بسازید. درحال حاضر می‌توانید کتاب جادوگر خون: بقا همراه یک ساکیباس را به‌صورت گروهی و با تخفیف ۱۰ لی ۳۰ درصد خریداری کنید. بعد از یک‌ماه نیز تخفیفات روزانه ۵۰ درصدی برای شما فعال می‌شود.

کتاب‌های تصادفی