ازدواج با یک شرور دلرحم
قسمت: 22
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
چپتر 22- روان چیوچیو احتمالا قبلا مرده. (2)
لو زیران تا حدی تو یه حالت مدافعانه دستش رو برای ریورائو تکون داد و حقیقت رو پنهون کرد.
«نه این نیست، من تو راه برگشتم شنیدم که قبیله گرگ آتش به قبیله های نزدیک میرن و دنبال عروس میگردن. به اینهم فکر کردم که ممکنه به قبیله ما هم بیان.»
لو زیران خیلی مطمئن فکر کرده بود:«اونها با اومدن به اینجا وقتشون رو تلف میکنن، به واسطه خوابی که دیده بود، روان چیوچیو خیلی ازش خوشش میاومد و با وجود این علاقه چطور میتونست با مرد دیگهای ازدواج بکنه؟ از اون طرف شخص مقابل روان یه شیطان گرگِ خاکستریِ پیچ خورده، چلاق و بدریخت بود.»
همینطور که منتظر بود تا رو یورائو خوابش رو تایید کنه و بگه:«روان چیوچیو پیمان بسته تا ازدواج نکنه. « در عوض به جاش شنید:«چیوچیو بدون هیچ تعللی قبول کرد به خاطر قبیله با اون شیطان گرگ ازدواج کنه.»
«چی؟»
لو زیران که شک کرد که شاید اشتباه شنیده دوباره پرسید:
«داری میگی روان چیوچیو ازدواج کرده؟؟؟»
رو یورائو با خودش فکر کرد که لو زیران امروز کمی عجیب رفتار میکنه.
«اوهوم، اون اینکار رو به خاطر بحران کمبود نمک قبیله انجام داد. چیوچیو خیلی قلب مهربونی داره.»
رو یورائو قبل از ادامه دادن حرفهاش خودخواهانه مکث کرد و با یه صورت سرخ گفت:
«چیوچیو گفت که دعای خیرش همیشه پشت سر ما هست.»
زمانی که لو زیران شنید که روان چیوچیو ازدواج کرده، احساس کرد که یه صاعقه به اون ضربه زده. به غیر از این تغییر، تمام اتفاقهایی که در این چند روز گذشته رخ داده بودند دقیقا مثل رویایش بودند.
لو زیران، که تا چند دقیقه پیش پر از اعتماد به نفس بود، ناگهان احساس کرد سیلی محکمی به گوشش خورده و سوزشی رو روی صورتش احساس میکرد.
اولین واکنشش بخاطر نگرانی برای روان چیوچیو و خطراتی که ممکن بود از ازدواج با اون گرگ چلاق براش پیش بیاد، نبود. دلیل اصلی شوکه بودنش به این خاطر بود که روان براحتی اون ازدواج رو قبول کرده بود در حالیکه در آیندهای نزدیک قرار بود برای لو زیران بمیره.
شاید اون خیلی شوکه شده بود، در حدی که نتوانست وحشیگری در چهرهاش رو پنهان کنه و کمی رو یورائو رو ترسوند.
«زیران، چیشده؟؟»
لو زیران نفس عمیقی کشید و بعد به آسمان که تقریبا تاریک شده بود، نگاه کرد. اون قسمت کوچک تر پوست قاقم رو در دستهای رو یورائو گذاشت. با خودش فکر کرد:
«از اونجایی که اون از قبل رفته، اون به هیچ پوست حیوانی نیاز نخواهد داشت.»
فقط برای اطمینان از لو زیران پرسید:
«یورائو شیطان گرگی که روان چیوچیو باهاش ازدواج کرد، یوان جو، رییس سابق قبیله گرگ اتشه، درست میگم نه؟»
رو یورائو پوستها رو قبول کرد و به نشانه صحت، سرش رو تکان داد.
لو زیران با ناراحتی بیشتر، دستی داخل موهایش کشید. اگر آن گرگ شیطانی بود، احتمالاً روان چیوچیو مرده بود.
اما اگه روان چیوچیو مرده بود؛ پس چه کسی قرار بود اون رو از حمله دزدکی نجات میداد؟
در مسیر تزکیهاش برای تبدیل شدن به یه پادشاه شیطانی، نباید هیچ حادثه ناگواری رخ میداد.
شاید باید میرفت و چک میکرد آیا روان چیوچیو هنوز زنده هست یا نه؟ اما ممکن بود در برابر حمله اون گرگ فلج نتونه تاب بیاره و شکست بخوره.
درحالی که که لو زیران با یه معمای حل نشدنی وحشتناک رو به رو شده بود، شب فرا رسید.
انبوهی از دانههای برف از ابرهای تیره شروع به باریدن کرد. شدت بارش زیاد بود به طوری که انگار نور خورشید بعد ظهر توهمی بیش نبوده.
«زیران تو امروز یکم عجیب به نظر میرسی.»
رو یورائو که احساس کرد غیر منصفانه با اون رفتار شده این حرف رو زمزمه کرد. لو زیران دستش رو روی پیشانیاش فشار داد و سریع حالت چهره اش رو تغییر داد.
«چیزی نیست.»
مهم نبود، به نظر میرسید طوفان برفی سنگینی در راهه. اون میتونست بعد قطع شدن بارش برف به اونجا بره و بررسی کنه آیا روان چیوچیو هنوز زنده هست یا نه؟!
اگه روان چیوچیو میمرد، لو زیران انتخاب دیگری نداشت.....
چشمهای لو زیران به رو یورائو که خندان و مثل گل بود، افتاد. تاریکی و سیاهی کم کم در چشمانش نمایان شد.
پیش بینی لو زیران از آب و هوا به حقیقت پیوست.
درست زمانی که روان چیوچیو جوشاندن دو کاسه آب رو تموم کرده بود و به بیرون رفت تا برای سومین کاسه آب، برف بیاره؛ دید که بارش برف به تدریج سنگینتر شده.
وقتی به ابرهای تیره نگاه میکرد، بسیار نگران شد. روان دستهای یخیاش رو بهم چسبوند و بازدم گرمش رو روی دستهای یخ زدهاش فوت کرد.
اون امیدوار بود که طوفان برف بزودی تموم بشه، اگه طوفان بیشتر از این طول میکشید، اون و گرگ در غار گیر میافتادند و میمردند.
کتابهای تصادفی

