فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

ازدواج با یک شرور دل‌رحم

قسمت: 23

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات

چپتر 23- آقای گرگ خاکستری فکر می‌کرد که در یک شب زمستانی در حالی که کسی اطرافش نبود، به آرامی از دنیا می‌رود. (1)

 

روان چیوچیو تشتی که با برف مایع پر شده بود، رو به داخل غار حمل کرد و به قسمت کناری اتاق خواب رفت، که از باد در امان بود. اون خم شد و برف مایع رو داخل دیگ سنگیِ داغ ریخت.

روان یه قاشق چوبی برداشت و برف داخل دیگ رو هم زد. بعدش، اون خم شد و کف دست قرمزش رو روی شکاف‌های اجاق سنگی گذاشت تا دستاش کمی گرم‌تر بشه.

وقتی که فهمید هیزم‌های داخل انبار گرگ عادی نیستند و با بقیه هیزم‌ها فرق می‌کنن، خیلی خوشحال شد. با وجود این‌که، شبیه به بقیه هیزم‌ها بودند اما در حرارت بالاتر و مدت زمان بیشتری می‌سوختند و دود زیادی هم تولید نمی‌کردند.

از اون‌جایی که هیزم‌ها عادی نبودن، پس هیزمی که اون تخمین زده بود تا پنج روز بیشتر نمی‌مونه، با این وضع حداقل تا 10 روز می‌تونست جواب‌گوی نیازهاشون باشه.

حالا هم که هوا به طور ناگهانی طوفانی شده بود، ارزش این هیزم‌ها اون‌قدر بالا رفته بود که مرگ و زندگی‌شون به اون‌ها بستگی داشت.

اتاق خوابی که کنار در ورودی قرار داشت، بهترین مکان برای پناه گرفتن از باد بود. حداقل باد سرد مستقیما به داخل اتاق نمی‌ورزید.

روان چیوچیو می‌خواست لباس پوست حیوانی‌اش رو عوض کنه، اونو تغییر بده تا بتونه روی برآمدگی دیوار سنگی آویزون کنه تا جریان باد کاملا مسدود بشه. اما ذهنش کاملا درگیر زخم‌های آقای گرگ بود و هنوز زمانی برای انجام دادن این‌کار نداشت.

زیاد طولی نکشید که آب کاملا داغ شد. روان در حالی‌که یک تشت از آب ولرم در دستش بود، به سمت تخت سنگی حرکت کرد.

رنگ چهره شوهرش هنوز زرد بود. هر از گاهی مژه‌هایش به خاطر دردی که داشت، می‌لرزید. حتی زخم‌های ترسناک صورتش انگار دوباره باز شده بودند و گاه به گاه تکون می‌خوردند.

روان چیوچیو نفس عمیقی کشید. اون با تردید زیر لب زمزمه کرد:

«آقای ذخیره غذایی، من قراره درمان اصلی برای زخمات رو انجام بدم؛ مطمئنم خیلی درد داره، پس لطفاً بیدار نشو.»

اگه گرگ خاکستری موقع جدا کردن گوشت پوسیده از خواب بیدار می‌شد و فکر می‌کرد که روان می‌خواد بهش آسیب بزنه؛ اون لحظه باید چیکار می‌کرد؟

روان لبخند غمگینی زد. گرگ خاکستری در حال حاضر خیلی ضعیف بود و حتی اگه از درد به هوش می‌اومد، نمی‌تونست هیچ بلایی سرش بیاره.

روان چیوچیو چاقو استخوانی کوچکی که در گوشه انبار پیدا کرده بود رو برداشت و با آب جوشیده ضدعفونی‌اش کرد و به آرومی پوست حیوانی که روی غده گرگ (کلویید[1])* رو پوشونده بود، رو بالا داد.

مردمک چشم‌هاش کوچیک شدن. با وجود این‌که اولین باری نبود که این زخم رو می‌دید، روان چیوچیو، احساس وحشت می‌کرد.

گوشت زیر زانوی چپ گرگ، تقریبا به رنگ کبودی در اومده بود.

احتمالا قسمت پایینی پای چپش قبلا توسط چیزی گاز گرفته شده بود و روان می‌تونست لبه‌های تیز استخوان در معرض دیدش رو ببینه.

روان چیوچیو نمی‌دونست که گرگ چه طوری خونریزی اولیه رو قطع کرده، اما گوشت کنار استخوان در حال پوسیده شدن بود.

اون اخیرا از داروی گیاهی موضعی استفاده کرده بود که، گرگ نیاز شدیدی به اون دارو داشت. این مصدومیت گرگ خیلی وحشتناک بود.

روان چیوچیو برگشت و اطرافش رو نگاه کرد تا وسایل مورد نیازش رو دوباره چک کنه.

گیاهان دارویی موضعی، پوست حیوان تمیز، آب داغ و قطره‌ای از آب شفادهنده، همه وسایل آماده بودند. بدون لحظه‌ای مکث، ذره ذره گوشت پوسیده کلویید رو جدا کرد.

اون سریع زخم رو تمیز کرد و گیاهان دارویی رو روی زخم گذاشت و بعد با نرم‌ترین پوست حیوانی که برای بانداژ پاره کرده بود، دور گوشت گرگ پیچید.

روان چیوچیو عصبی به پاهاش نگاه کرد. پس از این‌که مطمئن شد فقط چند قطره خون چکه کرده، با زانوهاش روی زمین خزید.

وقتی روان چیوچیو به خودش نگاه کرد متوجه شد کمر و پیشانی‌اش با عرق پر شده. اون احساس می‌کرد، طوری بی‌حال شده که حتی نمی‌تونه انگشتش رو بلند کنه.

با این‌که اون تقریبا نصف سال، زندگی تو دنیای پسا آخر زمان رو تجربه کرده بود؛ اما جز افراد خوش شانس حساب می‌شد. اتفاقات آخر زمانی در این دنیا مثل یکی از اون رمان های فانتزی زامبی طور نبود. تو این دنیا همه چیز تغییر کرده بود حتی سکه‌ها.

تو مرحله‌های اول روان چیوچیو به یه پایگاه فرار کرده بود و بعد از اون توانایی آبش رو بیدار کرده بود و با فروش آب تونسته بود نیازهای زندگی‌اش رو رفع کنه.

اگر چه این روز ها سخت‌تر از زمان پایان دنیا براش می‌گذشت. اصلا روان تا به حال تجربه درمان چنین زخم جدی رو نداشت.

خوش‌بختانه آقای گرگ یه شیطان گرگی بود نه یک انسان عادی. وگرنه درمان روان چیوچیو قطعا هیچ تاثیری روی بهبود گرگ نمی‌گذاشت.

روان به آرومی نفسش رو بیرون داد. دست‌هاش می‌لرزیدن، در حالی‌که آب هنوز گرم بود، اون با لبه نرم پوست، بقیه جراحت‌های گرگ رو به آرومی تمیز کرد.

تا زمانی‌که کارش تموم شد، همه آب مصرف شده بود.

یک قسمت از پوست حیوانات کاملا کثیف بود و تکه دیگه برای پانسمان کردن جراحات گرگ پاره شده بود. از گیاهان دارویی هم تنها پنج تکه باقی‌مانده بود.

وقتی روان داشت به طور ذهنی دارایی‌هاشون رو فهرست می‌کرد، متوجه نشد گرگی که دوقطره آب شفابخش خورده و گیاهان دارویی روی زخمش استفاده شده، کم کم هوشیاری نسبی‌اش رو به دست آورد.

[1] *کلویید: چپتر های قبل من کلویید رو کنده یا همون توده ترجمه کردم چون مترجم انگلیسی به طور واضح اشاره ای نکرده بود، اما این چپتر معلوم شد منظورش کلویید بوده.

هنگامی که پوست آسیب می بیند، بافت گرانولیشن ایجاد میشود تا روی زخم را بپوشاند اگر بافت گرانولیشن بتواند به پوست طبیعی تبدیل شود تقریبا اثری از زخم به جا نمی ماند ولی در صورتی که این مسیر با مشکل یا تاخیر مواجه شود بافت فیبری به نام بافت اسکار بر روی زخم ایجاد می شود تا آسیب را ترمیم و محافظت کند که اغلب از لحاظ نوع بافت ،تراکم عروق و اعصاب و حتی رنگ ، کمی با پوست طبیعی متفاوت است. در برخی موارد، این بافت اضافی بیشتر رشد می کند و فراتر از ناحیه زخم می شود و بافت صاف و سختی به نام کلوئید یا اسکار هایپرتروفیک را تشکیل می دهد.

(میتونید تو گوگل سرچ کنید و عکسهاشم ببیند)

کتاب‌های تصادفی