فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

ازدواج با یک شرور دل‌رحم

قسمت: 28

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات

چپتر 28- همه شیاطین و انسان‌هایی که به گرگ نزدیک شده بودند و رفتار خوبی با او داشتند بعد از یه مدت بسیار بدشانس می‌شدند و حتی بعضی از آن‌ها جان خودرا از دست داده بودند. (2)

روان چیوچیو به گرگ بزرگ خاکستری نگاه کرد. اون جلوی در باز اتاق خواب دراز کشیده بود و با بدن گندش راه ورود هوای سرد به داخل رو کاملا مسدود کرده بود.

در حالی‌که روان درد‌های گاه به گاه‌اش رو تحمل می‌کرد، نگران جراحات و خلق و خوی آقای گرگ خاکستری بود.

چرا اونقدر غمگین به نظر می‌رسید؟ چرا گوشاش صاف شده بودند؟

انجام چند تا کار باهم، واقعا یکم سخت بودش.

بخاطر این‌که آقای گرگ جلوی در باز رو مسدود کرده بود، باد سرد کمتری به اتاق خواب می‌اومد.

هیزم‌های مخصوص داخل اجاق سنگی مثل قبل می‌سوختند و درجه گرما و روشنایی‌شون کمتر نشده بود و به زودی اتاق خواب گرم می‌شد.

روان چیوچیو سریع متوجه شد تخت خواب سنگی گرم‌تر از دیوار هاست.

شاید سنگی که با اون این تخت ساخته شده بود، مثل هیزم‌ها خاص بود.

روان چیوچیو از این کشفش خیلی هیجان زده شد. اگه این درست بود اون و آقای گرگ شاید تو این زمستون می‌تونستن زنده بمونن.

اون می‌تونست پوست حیواناتی که با خودش آورده بود رو به چهار دست لباس تبدیل کنه.

قسمت‌های نرمش رو می‌شد برای بانداژ زخم‌های آقای گرگ استفاده کنه و تکه‌های سخت رو می‌تونستن مثل یه حوله دور پاهاشون بپیچن و به عنوان کفش ازشون استفاده کنند.

وقتی هم که هوا بهتر می‌شد؛ روان به بیرون می‌رفت و نمک‌هاش رو با غذا و داروهای گیاهی مبادله می‌کرد. چندین قطعه نمک باید برای معاوضه با غذا کافی باشه. درست بود؟

وقتی مشکل شکار و جمع کردن غذا حل می‌شد؛ زندگی‌شون هم بهتر و بهتر می‌شد.

وقتی این افکار به سرعت از ذهن روان چیویو می‌گذشتند؛ اون پوست حیوانی بزرگ و نیمه سیاه رو محکم تر دور خودش پیچوند.

رنگ چهرش بهتر شده بود و گلگون بنظر می‌رسید. روان سرش رو بلند کرد تا به گرگ گنده که جلوی در باز دراز کشیده بود، نگاه کنه. چشم‌های گرگ هنوز متمرکز نبود.

یهو به ذهن روان خطور کرد با وجود این‌که گرگ رو شوهر صدا می‌کنه، اما هنوز اسمش رو نمی‌دونه!

روان چیوچیو تخت سنگی که از قبل گرم شده بود رو مالید.

با اینکه می‌دونست گرگ نمی‌تونه اون رو ببینه، اما همچنان صاف‌تر ایستاد و به چشمان آبی درخشان و زیبای اون که با نور مه الود آتش روشن شده بود، نگاه کرد.

روان به آرومی گفت:«اوممم........ شوهر.......... من یاید یه چیزی رو بهت بگم.»

آقای گرگ خاکستری که داشت هوشیاری‌اش را از دست می‌داد:«؟»

چی؟ نکنه تصمیم گرفته بود بعد از تموم شدن کولاک اون‌جا رو ترک کنه؟

اگه موضوع این بود، با این که انتظار این حرف رو داشت و براش برنامه ریزی کرده بود، اما الان به طرز عجیبی دلش نمی‌خواست اون حرف رو بشنوه.

نمی‌دونست چرا این احساسات رو داشت‌. شاید به خاطر زخماش ان‌قدر ضعیف و دل نازک شده بود.

عضلات شکم یوان منقبض شدن و پلک‌هاش سنگین و سنگین‌تر شدن اون به آرومی چشم‌هاش رو تنگ کرد و صدای آئووو آهسته‌ای از گلویش بیرون داد تا به روان علامت بده سریع‌تر صحبت کنه.

اون هنوز تحت تأثیر تلاش‌های روان برای کمک به درمان جراحتش بود.

اگه دخترک خیلی صبر می‌کرد، ممکن بود نظرش عوض شه و اون فرصت صحبت کردن رو از دست بده.

روان چیوچیو نمی‌دونست گرگ فلج پر حاشیه‌ای، که باهاش ازدواج کرده بود؛ در حقیقت، با بقیه گرگ‌ها متفاوته.

چون در واقع اون یه توله گرگ حساس بود. اون می‌تونست بعد از زدن حرفاش به آقای ذخیره غذایی متوجه این موضوع بشه.

یوان جو، به آرومی گوش‌هاش که روی سرش افتاده بودند رو بالا آورد. اون یهو منصرف شد و گوشاش دوباره به حالت اول برگشتن.

روان چیویو:«.......»

نکنه زخماش درد می‌کردن و اون به استراحت بیشتر نیاز داشت؟

بنابراین روان زمان بیشتری رو هدر نداد و خیلی موقرانه گفت:«نمی‌دونم گرگ‌های قبیله از قبل اسم منو گفتن یا نه، ولی اسم من روان چیوچیو هست. می‌تونید منو روان چیوچیو صدا کنی یا چیوچیو، یا ........»

همین‌طور که روان صحبت می‌کرد، یهو احساس بدی پیدا کرد.

درگذشته، وقتی به کسی پیشنهاد می‌داد تا اسمش رو صدا کنن، به هیچ چیزی فکر نمی‌کرد اما الان گفتن این کلمات براش سخت بود.

علاوه بر این، اون اولش می‌خواست به آقای گرگ خاکستری بگه تو هم می‌تونی منو همسر خطاب کنی. اما به دلایلی گفتن همسر با صدای بلند براش سخت‌تر از این بود که گرگ خاکستری رو شوهر صدا بزنه.

روان چیوچیو؟!

پس اسم این انسان روان چیوچیو بود؟

این چیزی بود که می‌خواست بهش بگه؟

کتاب‌های تصادفی