فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

ازدواج با یک شرور دل‌رحم

قسمت: 29

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات

چپتر 29- همه شیاطین و انسان‌هایی که به گرگ نزدیک شده بودند و رفتار خوبی با او داشتند بعد از یه مدت بسیار بدشانس می‌شدند و حتی بعضی از آن‌ها جان خودرا از دست داده بودند. (3)

یوان جو احساس کرد پلک‌هاش دارن سنگین‌تر می‌شن. درست زمانی‌که ذهنش پر از شک و تردید شده بود صدای روان چیوچیو رو شنید که با شرمندگی ازش می‌پرسه:

«این چیزی بود که می‌خواستم ازت بپرسم، راستی وقتی روی زمین دراز می‌کشی سردت نمی‌شه؟»

اون فقط می‌خواست اینو بگه. رشته‌ی افکار انسان‌ها واقعا منحصر به فرد بود.

یوان متوجه شد، احساس تنش اونو ول نمی‌کنه. نمی‌دونست چرا این احساس رو داشت. اون فقط انجامش داد. گرگ انقدر آروم بود که به وضوح سوال روان رو نشنید.

روان چیوچیو دید گرگ بدون این‌که جوابی بهش بده به آرومی چشم‌هاش رو بست. با فکر کردن به لکه‌های خونی که وقتی روان روی پشتش بود؛ دیده بود، قفسه سینه‌اش سنگین شد.

روان تصادفا با لقب خودش گرگ رو صدا زد.

«آقای ذخیره غذایی، حالت خوبه؟»

خوشبختانه آقای گرگ نیمه بیهوش بود و هوشیاری خودش رو از دست داده بود و تقریبا چیزی نشنید.

علاوه بر این اگه می‌شنید که روان اون رو آقای ذخیره غذایی صدا زده، احتمالا دوباره کلی در موردش فکر می‌کرد. اون فکر می‌کرد:«اوه، روان تو خیلی بی‌رحمی!»

به هر حال آقای گرگ خاکستری حرف‌های اونو نشنید.

یوان جو، فقط یه صدای مبهمی شنید. صدای روان خیلی دور به نظر می‌رسید. اون تمام تلاشش رو کرد تا گوش‌هاش رو بالا بده اما باز هم نتونست هیچ چیزی بشنوه.

روان چیوچیو واقعا ترسیده بود. بدون توجه به درد گاه به گاه پاش، خودش رو از تخت سنگی روی زمین انداخت و دستشو دراز کرد تا ببینه گرگ هنوز نفس می‌کشه یا نه!

هنوز نفس می‌کشید، اما خیلی سبک بود.

اون می‌دونست! گرگ به طرز وحشتناکی آسیب دیده بود. با وجود این‌که هنوز یه شیطان بود، چطور می‌تونست حالش خوب باشه؟

روان به توله گرگی فکر کرد که وقتی برای اولین بار که به این‌جا اومد، اونو دید و الان هیکل آقای گرگ خاکستری، خیلی کوچک‌تر از شکل گرگ بالغی بود که امروز بعد ظهر دیده بود.

در آخر هم، روان چیوچیو به این نتیجه رسید که گرگ می‌تونه اندازه و هیکلش رو تغییر بده.

اون نمی‌دونست که چرا ان‌قدر شجاعتش بیشتر شده؟! اون با یه صدای بلند کنار گوشِ پشمالو گرگ گفت:

«شوهر، می‌تونی یکم کوچیک‌تر بشی؟»

چرا اون ازش می‌خواست که کوچیک‌تر بشه؟! اگه کوچک‌تر بود، نمی‌تونست جلوی ورود باد به داخل اتاق رو بگیره.

این انسان که اسمش روان چیوچیو بود، خیلی گستاخ بودش. اگه به درخواستش گوش می‌داد و کوچک‌تر می‌شد زیادی بهش رو نمی‌داد؟

«زود باش ازش دور شو! « دخترک خیلی ضعیف بود. اگه هسته زندگی روان رو توی چشم بهم زدن می‌بلعید، چه اتفاقی می‌افتاد؟

دخترک بهش گفته بود که می‌تونه اون رو روان چیوچیو یا چیوچیو یا یه چیز دیگه صدا کنه! اون اسم دیگه چی بودش؟

یوان جو، دوباره احساس کرد پلک‌هاش دارن سنگین و سنگین‌تر می‌شن، با وجود این‌که کلی تلاش کرد تا جلوشون رو بگیره در آخر چشم‌هایش بسته شدن.

با این‌که آقای گرگ خاکستری به خودش اعتراف نمی‌کرد اما احساساتش نسبت به روان چیوچیو نسبت به بقیه کمی متفاوت بودند.

قبل از دست دادن هوشیاری‌اش، در حالی‌که فکر می‌کرد خودش از بین گرگ‌سانان، احتمالا تنها کسیه که انقد چهره عوض می‌کنه، به آرومی کوچیک شد و به شکل انسانی خودش دراومد.

با افتادن روی زمین، چهره متأسفی به خودش گرفت. با گلوی گرفته‌ای که برای حرف زدن تقلا می‌کرد، اولین جمله‌اش رو به روان چیوچیو گفت. صداش گوش خراش بود و از یه تباهی شدید، خشم‌آلود به نظر می‌رسید.

«همون جا بمون..... نزدیکم نیا........ یه متر.»

صداش آروم و آروم‌تر می‌شد تا جایی که فقط صدای نفس‌های نامنظم سنگین و درناک به گوش می‌رسید.

کتاب‌های تصادفی