فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

ازدواج با یک شرور دل‌رحم

قسمت: 30

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات

چپتر 30- در یک شب سرد، روان چیوچیو اولین غذای گرم بعد مهاجرتش رو می‌خوره. (1)

روان چیوچیو درباره اولین جملاتی که شوهرش می‌تونست بهش بگه، فکر کرده بود.

مثلا این‌که اسم روان رو صدا بزنه یا خودش رو به روان معرفی کنه.

اما هیچ وقت فکر نمی‌کرد اولین جملات شوهرش بهش این باشه که«دور وایستا و نزدیکم نیا!»

یک متر؟

همون یه متر معروفی، که از همه گرگ‌ها و انسان‌ها خواسته بود تا باهاش فاصله داشته باشن؟!

پس تو نظر گرگ، هیچ تفاوتی بین اون و بقیه نبود؟!

روان چیوچیو یه جورایی با حالت تحقیر آمیزی لب‌هاش رو تکون داد. اون نمی‌دونست چرا تو قلبش احساس ترشی می‌کنه.

اون با ناامیدی، یه طرف صورت گرگ بدکارِ خاکستری رو نیشگون گرفت. دندون هاش رو بهم سابید و داد زد:

«من قبول نمی‌کنم.»

گرگ می‌توست به رویا پردازی‌اش ادامه بده. روان نگاه تحقیر آمیزانه‌ای به گرگ نداشت و با این وجود گرگ بهش گفته بود فاصله یه متری رو باهاش رعایت کنه.

به هیچ وجه، قرار نبود موضع خودش رو پایین بیاره و به حرف گرگ گوش بده.

اگه آقای ذخیره غذایی بیدار بود، روان چیوچیو جرات نمی‌کرد انقدر گستاخ رفتار کنه.

اما در حال حاضر اون فقط یه گرگ بیهوش بود. اون خواب می‌دید که تونسته با یه جمله روان چیوچیو رو از خودش دور نگه داره.

به طرز عجیبی، وقتی روان به گرگ نزدیک شد، عضله پا منقبض شدش مثل قبل درد نمی‌کردش.

اون تلاش کرد تا آقای گرگ رو، روی تخت سنگی بذاره.

بعد از اون، متوجه شدش که اگه آقای گرگ جلوی در ورودی رو مسدود نکنه، باد زوزه کش وارد غار می‌شه.

روان باید یه چیزی پیدا می‌کرد تا سوراخ نه چندان بزرگی که به عنوان راه ورود و خروج بود، مسدود کنه.

روان چیوچیو قبل از این‌که به طرف تخت سنگی بره، چند دقیقه‌ای مکث کرد. نگاهی به چشمان کاملا بسته گرگ انداخت. لباس عروسی‌اش رو برداشت و با اون صورت جذاب آقای ذخیره غذایی که هی می‌گفت ازش دور بمونه، رو پوشوند.

اون کنار تخت ایستاد. با صورتی که یکم قرمز بود فکش رو بهم فشار داد و دو تکه پوست حیوانی که پوشیده بود رو در آورد. سپس، پوست حیوانی دیگه‌ای که آورده بود، رو پوشید.

کل این کار‌ها، کمتر از یه دقیقه طول کشید.

مدت زمانی که پوستش در معرض هوای بیرون قرار گرفت، خیلی کوتاه بودش. اگر چه گرگ خاکستری درحالی‌که بیهوش بود؛ نه می‌تونست چیزی رو ببینه و یا حرفی بشنوه، روان چیوچیو هم چنان احساس شرم عجیبی داشت، که روبروی گرگ مدام در حال تغییر بود‌.

اون پوست حیوانی که صورتش رو با اون پوشیده بود رو در آورد. بعد، به سمت برفی رفت که تقریبا بخاطرش مرده بود و اون رو داخل دیگ سنگی ریخت.

زمانی‌که روان چیوچیو منتظر بود تا برف به آب جوش تبدیل بشه، یه چاقوی استخوانی برداشت و شروع به جدا کردن کثیفی و خز پاره لباس کرد. بعد از اون از یه سوزن استخوانی استفاده کرد تا تیکه‌های بزرگ پوست حیوانی رو اون‌قدر بزرگ بهم بدوزه، که تقریبا جلوی باد رو بگیره.

اون کلی تلاش کرد تا صندلی سنگی کوچک رو اون طرف در ورودی بکشه. اون در حالی‌که که بازوی زخمی‌اش رو دراز می‌کرد، دو گوشه پوست حیوانی رو به دو فرورفتگی داخل دیوار فشار داد. خدا نسبت بهش خیلی لطف داشت. دو تا سوراخ کاملا مناسب این‌کار بودن.

روان از نخ ساخته شده و تاندون یه حیوان ناشناخته استفاده کرد تا تکه بزرگ پوست حیوانی رو به دیواره غار محکم کنه. سپس، صندلی سنگی رو به پوست آویزان شده فشار داد تا باد سرد بیشتر مسدود بشه.

زمانی‌که روان همه کارهاش رو انجام داد، آب داخل دیگ سنگی جوش اومده بود. روان دو کاسه کوچک و یه تشت چوبی از کیف جهیزیه‌اش بیرون آورد. اول از همه، یکم آب تو یه کاسه ریخت و کنار گذاشت تا سرد بشه. اون یکی کاسه رو هم نصف از آب پر کرد و بعد کیسه کوچک تکمه[1]* رو بیرون آورد تا داخل آب بریزه.

پس از چند لحظه ترید، اون به پختن مقداری گوشت رضایت داد.

چاقوی استخوانی رو شست‌و تکه گوشتی که امروز بعد ظهر پرنده به اون نوک زده بود، رو بیرون آورد. قسمت کنار گوشت که سیاه شده بود رو برید. روان چیویو تلاش زیادی کرد تا بقیه گوشت رو به صورت نواری برش بده.

مهارت‌های اون با چاقو خوب بودش اما موقعیت فعلی اجازه نمی‌داد تا کاری بیشتر از این انجام بده.

چاقوی استخوانی به اندازه کافی تیز نبود. اون نمی‌دونست گوشت چه حیوانیه اما خیلی سفت بود. بریدن گوشت به این شکل بهترین کاری بود که می‌تونست انجام بده.

[1] *تکمه یا برجستگی کوچک روی ساقه یا ریشه که با کاشت آن گیاه جدید می روید.

کتاب‌های تصادفی