فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

ازدواج با یک شرور دل‌رحم

قسمت: 31

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات

ازدواج با مرد شرورِ خوش قلب

چپتر 31- در یک شب سرد، روان چیوچیو اولین غذای گرم بعد مهاجرتش رو می‌خوره. (2)

روان چیوچیو پنج نوار گوشت خشک شده که اصلا اشتها آور بنظر نمی‌اومدن، رو داخل قابلمه انداخت. وقتی آب جوش اومد؛ مقداری پودر تکته هم تو قابلمه ریخت.

اون می‌خواست یکم نمک هم اضافه کنه اما نمک کوچکی برای استفاده نبود. فقط نمک در اندازه‌های خیلی بزرگ وجود داشت.

روان چیوچیو خیلی خسته بود؛ پس اون‌ها این دفعه رو می‌تونستن بدون نمک بخورن.

مدت زمانی که روان منتظر بود تا غذای ناچیزشون بپزه، یه جرعه آب گرم خورد.

آب گرم خیلی راحت از گلوش پایین رفت و وارد شکمش شد. تو اون لحظه، دوباره احساس زنده موندن می‌کرد. آهی طولانی کشید. بعد، کاسه چوبی رو سمت تخت برد.

»آقای ذخیره غذایی، بیا یه کم آب بخور. «

روان چیوچیو به این فکر که گرگ بزرگ خاکستری قبلا چقد جلوش ترسناک عمل می‌کرد و همش خودش رو خشن نشون می‌داد.

اما وقتی دست‌های قرمز و متورم‌اش، که حتی از دست خوش سردتر بودن رو لمس کرد، قلبش نرم شد.

روان به آرومی چونه گرگ رو گرفت تا بتونه بهش آب بده.

به هر حال آقای ذخیره غذایی یه گرگ خاکستری بد قلق بود. حتی با وجود این‌که بیهوش بود، خُرخُر می‌کرد و دندوناشو سفت بهم فشار می‌داد.

نصف آب گرم به جای این‌که وارد دهن آقای گرگ بشن، از زاویه فک جذابش جاری شد.

روان چیویو: «………»

خوشبختانه، روان پوست حیوانی کثیف که تازه از بدن آقای گرگ افتاده بود رو زیر گردنش گذاشت و اجازه نداد بقیه تخت خیس بشه.

غذا پخته شده بود. روان سهم غذا رو جیره بندی کرده بود و با وجود این‌که به نظر می‌رسید غذای زیادی داخل قابلمه هست؛ اون می‌دونست حجم غذا در حدیه که فقط دو تا کاسه کوچک رو پر کنه.

اون اول از همه پنج نوار گوشت رو برداشت. هر نوار گوشت، اندازه انگشت کوچک دستش بودند. روان، سه تکه گوشت رو داخل کاسه آقای گرگ کنار گذاشت تا سرد بشن. اون تصمیم گرفت بعد از تموم کردن غذاش، سه نوار گوشت رو به قطعه‌های کوچک‌تر خرد کنه.

بنظر می‌اومد گرگ می‌تونه غذا رو ببلعه.

بعد از اون روان شروع به خوردن سهم خودش کرد.

کاسه غذای چسبنده که با پودر تکته درست شده بود، اصلا اشتها آور به نظر نمی‌رسید. در حقیقت بی‌مزه بود و حتی یه بوی عجیبی هم می‌داد. اما روان چیوچیو طوری اون رو خورد که انگار چیز خیلی خوشمزه‌ای هست.

از موقعی که این‌جا اومده بود؛ تا حالا فرصتی برای خوردن چیز گرمی نداشت.

تو این دوروز گذشته، شیاطین گرگ برای آوردن اون به این‌جا خیلی عجله داشتند. اون ها هر از گاهی یک خرگوش برفی یا دیگر حیوانات کوچک رو می‌گرفتن و بعد گوشت‌شون رو کباب می‌کردن و می‌خوردند. اما اون‌ها حتی یه استخوان هم طرفش پرت نمی‌کردن.

اون‌ها حتی بهش اجازه نمی‌دادن از آتش برای پختن غذای خودش استفاده کنه و به غیر از خوردن چند قطره آب شفابخش که با قدرتش تقطیر می‌کرد، فقط می‌تونست پودر تکته خام بخوره.

الان که یه غذای گرم برای خوردن داشت، احساس بهبودی می‌کرد طوری که اون غذای گرم مثل یه گیاه داروییه که بیماری‌های اون رو درمان می‌کنه.

بیرون غار، همه جا با برف پوشیده شده بود و داخل غار، به خاطر آقای گرگ و تلاش‌های اون چیزی شبیه به "خونه" وجود داشت.

اگر چه، خونه کاملا فرسوده بود.

بعد از تموم کردن غذا، روان چیوچیو کاملا سیر نشده بود. اما با این حال، دوباره پر از امید شده بود.

اون که صبر و حوصله بیشتری به دست آورده بود، گوشت درون کاسه آقای گرگ خاکستری رو، با چاقوی استخوانی خرد کرد.

مخلوط فرنی مانند باقی مونده از پودر تکته رو داخل کاسه ریخت و همه چیز رو باهم مخلوط کرد.

اوه اوه، غذای داخل کاسه آقای گرگ خاکستری خیلی بد به نظر می‌رسید.

روان چیوچیو به ارومی قاشقی که برای غذا خوردن خودش استفاده کرد بود رو شست و بعد کاسه غذای مشکوک رو برداشت تا به گرگ غذا بده.

به هر حال، الان گرگ نمی‌تونست چیزی رو ببینه. و قیافه غذا زیاد مهم نبود. نه؟!

کتاب‌های تصادفی