فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

ازدواج با یک شرور دل‌رحم

قسمت: 32

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات

چپتر 32-این که تخت رو با هم شریک بشن؛ مشکلی نداشت..؟ نه..؟ (1)

روان چیوچیو از قبل تصمیم گرفته بود که اگه آقای گرگ خاکستری دوباره دندون‌هاشو بهم فشار بده و غذایی رو قورت نده؛ چونش رو محکم بگیره و غذا رو داخل دهنش بریزه.

اما در کمال تعجب، گرگ این دفعه باهاش همکاری کرد.

شاید به خاطر این که گرسنگی‌اش بود، بدنش به طور غریزی غذا رو قورت داد. زمان زیادی طول نکشید که روان تمام غذای مشکوک داخل کاسه رو به گرگ داد.

دندون‌های گرگ به آرومی به قاشق چوبی می‌خوردند و این صدا توی غاری که بتدریج گرم‌تر می‌شد، اکو می‌شد.

روان چیوچیو متوجه شد که صورت در حد مرگ رنگ پریده گرگ بعد از این‌که بهش غذا داد، کمی گلگون‌تر شده. روان احساس عجیبی تو قلبش داشت.

اون از قاشق چوبی‌ای استفاده کرده بود که خودش قبلا باهاش غذا خورده بود.

نگاهش ناخواسته به صورت آقای گرگ خاکستری افتاد. انگار پرتویی از گرما روی لب‌های رنگ پریده‌اش توی غار کم نور می‌تابید.

نوک انگشت‌هاش که قبلاً لب‌های آقای گرگ رو لمس کرده بودند، کمی گرم‌تر شده بودند.

روان چیوچیو احساس کرد عجیب و غریب شده و این افکار رو به اعماق ذهنش پرتاب کرد.

اون قبل از این که قاشق و کاسه چوبی رو کنار بزاره، اول از همه به خوبی اون‌ها رو شست‌.

آب جوش داخل تشت چوبی سرد شده بود و دمای مناسبی داشت. روان چیوچیو قرار بود از این آب برای تمیز کردن خودش و آقای گرگ استفاده کنه.

صورت شوهر گرگش اول خیلی تمیز بود.

بر اساس برخورد و ارتباطی که امروز با آقای گرگ داشت، روان چیوچیو حدس زد که در گذشته حتما یه گرگ قابل احترام و بسیار شریف بوده.

با وجود این‌که ترسناک و خشن به نظر می‌رسید؛ اما تو شکل شیطانی‌اش خزهای خوشگل نقره‌ای و خاکستری داره.

فرم شیطانی‌اش، بزرگ و قابل تحسین بود. اون دوست داشت که بالای غار بایسته و زوزه بکشه؟!

تو زمان آزادش، خوشش می‌اومد که پنجه هاشو بالا بیاره و صورت پشمالوشو بشوره؟!

روان چیوچیو از چیزهایی که تصور کرده بود، قهقهه زد. در حالی‌که که پوست حیوانی نرم که نم داشت رو نگه داشته بود، موهای گرگ رو کنار زد تا خونی که به آرومی از جای زخمش جاری می‌شد رو پاک کنه.

لب‌هاش رو تکون داد. تو همون لحظه احساس کرد که این موقعیت خیلی دلگیره.

اگه قبول نمی‌کرد که با این گرگ زندگی کنه، آیا گرگ خاکستری درد و گرسنگی رو تا موقعی که آروم آروم بمیره، تو این غار سرد تحمل می‌کرد؟

رمان، پایان آقای گرگ خاکستری رو پنهان کرده بود. تا اون قسمتی که خونده بود، مشخص نبود که گرگ مرده یا نه. هیچ چیزی در مورد آینده‌اش نوشته نشده بود.

به این خاطر بود که اون‌ها یکسان بودند. هردوشون کارکترهای غیر ضروری بودند، که نقش اصلی رو ساپورت می‌کردند.

سکوت داخل غار وحشتناک بود. روان چیوچیو به صورت جذاب آقای گرگ خاکستری که به دلیل زخم کمی شیطانی به نظر می‌رسید، نگاهی انداخت. یکم بعد، اون به آرومی زمزمه کرد: »آقای ذخیره غذایی، من مطمئنم که با مراقبت درست، تو کم کم وزن اضافه می‌کنی و چاق‌تر می‌شی. «

اون از قبل شنیده بود، که گوشت گرگ شیطانی گس و سفته. علاوه بر این، اون به هیچ عنوان دلش نمی‌خواست که گوشت گرگ بخوره.

با این‌حال، اگه اون وزن اضافه می‌کرد، دفعه بعدی که به فرم توله گرگش تبدیل می‌شد؛ آیا با نمک‌تر بنظر می‌رسید؟

حتما احساس خیلی خوشحال کننده‌ای داشت که دستت رو روی شکم گوشتالو و نرم یه توله گرگ بزاری.

روان چیوچیو فکر کرد این افکار احمقانه هستند. بنظر می‌رسید آقای گرگ خاکستری اصلا ازش خوشش نیومده. این‌که یه روزی برسه تا بتونه شکم گرگ رو بماله، غیر ممکن بنظر می‌اومد.

بعد از تمیز کردن صورت آقای گرگ، روان دوباره زخم‌هاشو چک کرد.

سپس، مقداری از هیزم‌های ماندگار رو برداشت و مقدار کمی رو در اجاق سنگی گذاشت. به این ترتیب، اگه کل شب رو هم می‌خوابید، آتش خاموش یا پراکنده نمی‌شد.

کتاب‌های تصادفی