فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

ازدواج با یک شرور دل‌رحم

قسمت: 34

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات

چپتر 34-این که تخت رو با هم شریک بشن؛ مشکلی نداشت..؟ نه..؟ (3)

 

اگه آقای ذخیره غذایی تو فرم انسانی‌اش باقی می‌موند، نمی‌تونست فقط با پوشاندن جای ذکر نکردنی‌اش، بقیه عمرش رو بدون لباس بمونه! نه؟!

خوشبختانه، زمانی‌که به شکل انسانی خودش دراومد، یه پوست حیوانی خاکستری نقره‌ای رنگ که دور کمرش پیچیده شده بود، ظاهر شد.

گفتن این‌که پوست حیوانی بود، کاملا درست نبود، احتمالا پوست خودِ آقای گرگ خاکستری بود.

چه مدل ساختار افسانه‌ای بود؟ اصلا می‌شد اون پوست رو برداری؟

رشته افکار روان چیوچیو به جای عجیبی رفت‌.

الان که آقای گرگ خاکستری یه گرگ متاهل بود، حالت شیطانی‌اش رو بیشتر ترجیح می‌داد یا فرم انسانی‌اش رو؟ روان به یاد آورد که آقای گرگ خاکستری می‌تونه اندازه فرم شیطانی خودش رو تغییر بده.

در مورد شکل انسانی‌اش، آیا می‌تونست اون پوست حیوانی رو برداره؟

هوشیاری روان چیوچیو به تدریج مبهم شد. اون فکر می‌کرد خیلی نگران اینه که زمانی که خواب‌اند، شیطان یا دیوی بهشون حمله بکنه و بکشت‌شون، اما روان واقعاً خسته شده بود.

اون حتی به چیزی که قبل خواب رفتن بهش فکر می‌کرد، توجه‌ای نکرد. ذهن اون فقط به چشمان زیبای خاکستری مایل به آبی آقای گرگ و این‌که آیا اون می‌تونه تو حالت انسانی‌اش، پوست گرگی‌اش که جاهای ذکر نکردنی‌ش رو پوشنده بود رو برداره، فکر می‌کرد؟

خیلی زود با اون افکار، به آرومی به خواب عمیقی فرو رفت.

یک شیطان گرگ میانسال که کمتر از دو متر طول داشت، یواشکی با چهار پنجه به غار نزدیک می‌شد. آروم آروم به غاری که در اون روان چیوچیو و یوآن جو زندگی می‌کردند، نزدیک‌تر می‌شد.

زمانی‌که به بیست متری غار یوان جو رسید، ایستاد. او در شب بینایی قوی‌ای داشت و می‌تونست نور ضعیفی که از داخل غار می‌اومد رو تشخیص بده.

گرگ شیطانی با احتیاط اطراف رو بو کرد، انگار که به دنبال چیزی می‌گشت.

لحظه‌ای بعد، به نظر می‌رسید که گرگ به اون جوابی که می‌خواست رسیده. نور سبز کمرنگی از چشمانش عبور کرد.

اون به آرومی غاری که روان چیوچیو و یوآن جو در اون زندگی می‌کردند رو ترک کرد. وقتی که به کنار جنگل رسید، قدم‌هایش به یه دویدن سریع تغییر کرد. با دور زدن در اطراف منطقه مسکونی قبیله گرگ آتش، که پر جمعیت بود، به دویدن ادامه داد تا به غاری رسید که در انتهای دیگه قلمرو قبیله بود. با این که غار نزدیک به صخره بود ولی کاملا امن بود.

گرگ شیطانی در کنار غار در نور به شکل انسانی خودش دراومد. او گرگ میانسالی بود که قبیله گرگ آتش رو رهبری کرده بود تا روان چیوچیو رو از قبیله شیر باد به غار یوان جو بیاورند.

گرگ در کنار پرده‌ای که از پوست ضخیم و حیوانات ساخته شده بود ایستاد و با لحنی محترمانه و مودب صدا زد:

»شمن «

صدایی پیر از پشت پرده آمد.

»لین ژون؟ بیا داخل. «

گرگ میانسال که اسمش لین ژون بود، با صدای زیر حرف مرد رو تصدیق کرد، پوست ضخیم حیوانی رو بلند کرد و وارد غار شد.

با این‌که بیرون غار خیلی تاریک بود، اما گیاهان خاصی در غار شمن وجود داشت که از خود نور می‌داد. این گیاهان آبی شکلی شبیه به گل نیلوفر پیچ داشتند. روکش نورانی که به نازکی فلس‌های ماهی بود روی گیاهان رو پوشنده بود.

این گیاهان لبه میز چیده می‌شدن و نور ابی روشن از خودشون ساطع می‌کردن.

نور آبی منحصر به فرد، به خوبی تمام غار رو روشن کرده بود. زیر اون نور عجیب، چهره شمن که با نقاشی نقطه‌ای پوشیده شده بود؛ بیشتر عجیب و غریب به نظر می‌رسید.

شمن پیر، عصایی در دست داشت که بالای سر آن گرگ حک شده بود. اون کنار یک اجاق سنگی نشسته بود، تا خودش رو گرم کنه که لین ژون وارد شد. زمانی که شمن می‌خواست سوالش رو بپرسه دست چروکیده‌اش لرزید.

»چطور پیش رفت؟ آیا اون انسان مرده؟ «

کتاب‌های تصادفی