ازدواج با یک شرور دلرحم
قسمت: 38
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
چپتر 38-اونها به حدی از رابطه رسیده بودند که باهم روی تخت میخوابیدند. (1)
.......سرفه.....
در دنیای تاریک، ناگهان آقای گرگ خاکستری صدای روان رو از فاصله کمتر از نیم متری شنید. اون مات و مبهوت شده بود.
اون به تهدیداش گوش نداده بود.
اون از اینکه یه نفرین شدهاست، نمیترسید.
اون، روی زمین سرد رهاش نکرده بود.
اون اصلا کنارش خوابیده بود!!!
طعم فلزی خون تو گلوش حس شد و درد خفیفی تو سینهاش داشت.
به غیر از بیقراری، یوان جو نمیتونست با کلمات احساسش رو توصیف کنه. اون به طور غریزی پوست حیوانی که زیرش بود رو با قدرت بیشتری چنگ زد. پنجههاش مستقیم تو پوست حیوانی فرو میرفتن و باعث شدند ده سوراخ کوچکی که قبلا پاره کرده بود تبدیل به ده تا سوراخ بزرگ بشن.
پنجههای تیزش، تخت سنگی رو لمس کردند. تخت سنگی خیلی خاصی که به دست آورده بود. در اون زمان، اون نمیدونست چه احساساتی اونو به این سمت تخت سوق دادن. آقای گرگ خاکستری به حالت عادیاش برگشت.
به نظر میرسید، ناگهان آقای گرگ متوجه شد که الان قیافش چطوریه. نوک گوشاش، که زیر موهای مشکیاش پنهان شده بودن، بلافاصله رنگ قرمزی به خودشون گرفتن.
اون به طور غریزی چشمهای عمیق، زیبا، شیشهای مات آبی-خاکستری خودشو بست. مژههای بلندش به آرومی تکون میخوردن. اون لبهاشو محکم بهم فشار داد و نمیخواست اجازه بده خون کثیف بیشتری بریزه.
یوان جو ماهیچههای خاصی رو سفت کرد تا جلوی سرفه کردنش رو بگیره و به همین خاطر فقط صداهای خفهای ازش شنیده میشد.
دیروز جلوی روان خیلی بیچاره و به طرز نامعقولی خیلی بدبخت رفتار کرده بود. قبلا میتونست بگه در حال محک زدنه رفتارهای روان هست. اما امروز.....
آقای گرگ خاکستری به آرومی سرش رو برگردوند. با مهار احساساتی که نمیتونست به زبون بیاره، اون خجالت زده و ناراحت فکر کرد:
»مهم نیست که اون دیشب کنارش خوابیده بود، الان، روان با دستش به بازوش ضربه میزد. «
با اینکه یه پوست حیوانی بینشون قرار گرفته بود اما یوان جو هنوز میتونست نرمی لمس اون رو روی بازوش احساس کنه.
اون با نگرانی کلمات زیادی رو کنار گوشش گفته بود. اصلا اون دختر میدونست که بدنش الان با عطر اون پوشیده شده؟! انگار روان هیچ احساس شرمی نداشت.
آقای گرگ خاکستری نمیدونست چرا اما به غیر از درد چیز دیگهای رو هم احساس میکرد.
برای مثال، اون نمیدونست چرا صورت و گوشهاش انقدر قرمز شدن؟
اون تو فرم شیطانیاش نبود که بگه دلیل این گرما خزهاییه که دور بدنم رو پوشونده، پس این احساس گرما از کجا میاومد؟ چرا اونقدر گرمش بود؟
وقتی اون انسان، روان چیوچیو، بازوش رو لمس کرد، انگار قلب سرد و ساکتش رو به آرومی کوبیده بود. اون تقریبا لایه ضخیم اطراف قلبش رو شکسته بود.
آقای گرگ خاکستری که نمیخواست روان متوجه بشه اون تنها پوست حیوانی بزرگ رو سوراخ کرده، تو سکوت پنجههای گرگی خودشو به یه دست پهن با انگشتای کشیده تبدیل کرد. ابروهای کمی برجسته و تیره اون به شکل یه شخصیت آشکار درهم رفتن.
روان چیوچیو نمیدونست که چند کلمه ازش، چنین قدرت تخریب بالایی روی آقای گرگ داره.
اون با نگرانی به آقای گرگ خاکستری نگاه کرد. آقای گرگ در حالیکه به آرومی سرفه میکرد، چشمهاشو از همون اول باز نگه داشته بود. قبل از اینکه سرش رو از روان برگردونه، ناگهان برای لحظهای ساکت شد و بعد با لجبازی دندانهاش رو به هم فشار داد و خودش رو مجبور کرد که سرفه نکنه.
از دید روان چیوچیو، فقط چانه سرد و رنگ پریده گرگ دیده میشد. لختههای خون، حرکت بالا و پایین شدن سیب گلوش رو دنبال کردن. خون از کنار دهنش چکید و روی موهای بلندش ریخته شد.
روان چیوچیو از حجم خونی که از دهن گرگ خاکستری بیرون میاومد، ترسید. اون به سختی به حالت نشسته دراومد. اون نگران بود که گرگ از شدت درد زیاد بیهوش شده باشه، به آرومی بازوی گرگ رو تکون داد و صدا زد:« شوهر؟!»
به هر حال اون هیچ جوابی نگرفت. روان فقط دید که گرگ در حال منقبض کردن عضله مضغش* هست. یوان جو بیاختیار سرفه خفهای کرد. وقتی این اتفاق افتاد موهاش تکون خورد و نوک قرمز گوشش مشخص شد. دور چشمهاش هم قرمز بود.
دست روان چیوچیو که قرار بود دوباره به گرگ سقلمه بزنه، تو هوا یخ زد. اون به آقای گرگ خاکستری که در حال کشمکش با خودش بود؛ نگاه کرد و حدس زد:
»نکنه اون نمیخواد من اون رو تو چنین حالت اسفناکی ببینم؟ «
*ماهیچه جَوِشی یا عضله مضغ یا عضله ماضغه یا عضله جونده (Masseter muscle)، ماهیچهای است در سر بدن انسان و جانوران. این ماهیچه در گیاهخواران بسیار نیرومند است و به آنها برای جویدن رستنیهای خوراکی کمک میکند.
کتابهای تصادفی
