ازدواج با یک شرور دلرحم
قسمت: 39
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
چپتر 39-اونها به حدی از رابطه رسیده بودند که باهم روی تخت میخوابیدند. (2)
گذشته از اینا، یه زمانی اون یه گرگ آلفای تهاجمی و مغرور بود.
روان چیوچیو میتونست بفهمه اون الان تو چه حالیه، به همین خاطر دیگه سعی نکرد به آقای ذخیره غذایی بفهمونه که اون همین الانش هم به هوش اومده. اگرچه روان برای غرور آقای گرگ همدردی میکرد، اما حرف دیروز گرگ که بهش گفته بود ازش فاصله بگیره رو، هنوز کاملا نپذیرفته بود و نمیتونست هضمش کنه.
ابروهای روان چیوچیو یکم تکون خوردن و لبهاش به لبخند باز شدن. با تحمل درد و گرفتگی عضلات پاهاش، بلند شد و نگران پرسید:
« شوهر... دوباره به خاطر جراحت های جدیات بیهوش شدی؟»
اون دید که نوک گوش آقای گرگ خاکستری قرمز شده، اما گرگ حرفش رو رد نکرد.
روان چیوچیو هم احساس بدی برای اون میکرد و هم رفتارشو خندهدار میدونست. اون لباس عروسیاش رو به عنوان یه لایه بیرونی رویِ بدنش پوشوند. بعد به آرومی و با احتیاط از تخت بیرون اومد. اون همه تلاشش رو کرد تا موقع بیرون اومدن از تخت، آقای گرگ خاکستری رو لمس نکنه.
اون گرگ جراحتهای زیادی داشت. اگه اون تصادفا جایی از بدن گرگ رو لمس میکرد، ممکن بود باعث دردش بشه.
همونطور که روان پوست حیوانی رو دور پاهاش میپیچید، متوجه شد که آقای گرگ خاکستری از دید محیطی خودش میلرزه. باد سردی از شکافهای پاره شده پرده غار، به داخل میوزید. روان هم میلرزید.
»خیلی سرده؛ مگه نه؟!..«
من میرم آتش درست کنم.
بعد از پوشیدن کفشهای موقتیاش، تلو تلو خوران به سمت اجاق سنگی رفت. سنگ چخماق رو برداشت و سعی کرد آتش روشن کنه.
این نوع هیزم واقعا خاص بود. با اینکه کاملا سوخته بود اما خاکستر زیادی تو اجاق سنگی باقی نمونده بود. علاوه براین، آتش زدن این هیزمها خیلی راحت بود.
بعد از روشن کردن آتش، روان چیوچیو احساس کرد که غارِ نمناک، در حال گرم شدنه.
با تحمل درد تو پاهای زخمیاش، اون به آرومی به سمت تخت سنگی آقای گرگ خاکستری برگشت تا به وضعیتاش نگاهی بیاندازه.
به نظر میرسید اون یکم بهتره. با اینکه وانمود میکرد بیهوشه، اما دیگه خون سرفه نمیکرد.
با این حال، پوست حیوانی که زیر گردنش گذاشته بود، بخاطر خون به طرز وحشتناکی لک شده بود و قسمتهایی از موی بلندش با خون بهم چسبیده بودند.
»خداروشکر، دیگه خون سرفه نمیکنی. «
خوبی اینکه گرگ خودشو به بیهوشی زده بود، این بود که روان موهای آغشته به خون رو بالا برد و تمام صورت آقای گرگ خاکستری رو آشکار کرد.
اون به چهره در حد مرگ رنگ پریده و مژههای لرزانِ غیر طبیعی گرگ نگاه کرد. درحالیکه انگشت خودش رو دراز میکرد، توانایی آبش رو متحرک کرد و توضیح داد:«خوشبختانه، توانایی آب جهش یافته من، اثر شفابخشی داره و با اینکه ضعیفه، اما بهتر از هیچیه.»
زمانی که روان چیوچیو این رو گفت، یه قطره آب به آرومی تو نوک انگشت اون تقطیر شد. اون که نگران افتادن قطره روی زمین بود، بدون هیچ فکری و ناگهان به جای همسر گرگ خاکستری رو آقای ذخیره غذایی صدا زد.
روان چیویو: »...... «
از اونجایی که قبلا این حرف رو زده بود، چهره جسورانهای به خودش گرفت و به ابروهای آقای گرگ خاکستری که بیشتر از قبل درهم رفته بود، توجهای نکرد. به آرومی چونه آقای گرگ رو گرفت و قطرهای که حاوی اثرات شفابخش بود رو توی دهنش ریخت.
بعد از انجام اینکار روان سریع دو قدم به عقب برداشت. اون امیدوار بود در حالیکه که گرگ توجهی نمیکرد، نحوه صدا زدن گرگ رو تغییر بده.
»شوهر تو باید زود خوب بشی. «
بعد از گفتن این کلمات به سرعت نور، پوست حیوانی روی میز و لگن چوبیای که شب گذشته از آن استفاده کرده بود رو از زمین برداشت. اون سرش رو چرخوند و با کنار زدن فاصله بین پوست حیوانی که شب گذشته با نیمکت سنگی، به دیوار فشار داده بود و دیوار غار، اتاق خواب رو ترک کرد.
مدت کوتاهی بعد از رفتن اون آقای گرگ خاکستری به ارومی چشم هاشو باز کرد.
با اینکه وقتی چشمانش رو باز میکرد نمیدید یا همون تصویر تکراری جلوی چشمهاشو میدید، باز به طور غریزی اینکار رو انجام میداد.
چشمهای آبی- خاکستریاش دنبال ردی از روان چیوچیو، که تازه اتاق رو ترک کرده بود، میگشت.
قطرهای که بهش داده بود یکم سرد بود. این حس از لبهاش به دهان و گلوش سرایت کرد. اون گفته بود که قطره فقط اثر شفابخشی ضعیفی داره، اما تقریبا خیلی سریع، اون قطره اونو از درد شدیدی که احساس میکرد نجات داد. این قطره چنین انرژی معنوی قویای داشت.
کتابهای تصادفی


