فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

ازدواج با یک شرور دل‌رحم

قسمت: 74

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات

چپتر هفتاد و چهارم: همسر انسانش که بخاطر حادثه‌ای به اینجا اومده بود، خیلی خاص بود.(1)

روان چیویو از اینکه باید مویو رو بیشتر منتظر نگه می‌داشت، احساس بدی کرد. اما باز هم، چهارپایه چوبی و پوست حیوانی که روی پای آقای گرگ خاکستری انداخته بود رو برداشت، پرده رو بالا داد و به سمت ورودی غار رفت و با نگاهی متأسف به مویو خیره شد و گفت: « یو کوچولو، میشه اینجا بشینی و یکم بیشتر منتظرم بمونی؟!»

مویو قبل از اینکه سرش رو به نشونه مثبت تکون بده، از تعجب یخ زد. «باشه.»

بعد از اینکه برادر بزرگترش اون "گنجینه" رو نوشیده بود، وضعیتش خیلی بهبود پیدا کرده بود و برای مدت کوتاه چند ثانیه‌ای از خواب بیدار شده بود. به همین‌خاطر مویو زیاد مضطرب و نگران نبود.

«یو کوچولو، ممنونم.» روان چیویو پوست حیوانی رو بهش داد و بعد گفت: «اینو بگیر سرما نخوری.»

مویو به روان چیویو لبخندی زد و نیت مهربانانش رو رد نکرد.

روان هنوز یکم احساس بدی داشت. با دیدن اینکه هنوز آب گرم در دیگ سنگی وجود داره، اون رو توی کاسه‌ چوبی‌ای ریخت و برای مویو آورد.

با دیدن اینکه پسر بچه مطیعانه در ورودی غار منتظرشه، اون خیلی سریع به اتاق خواب رفت تا اب شفابخش رو متراکم کنه. قدم‌هاش به‌هم ریخته و حرکاتش سراسیمه بود.

وقتی یوان‌جو عطر فزاینده انرژی معنوی رو در هوا استشمام کرد، فهمید روان دوباره داره بهش کمک می‌کنه.

این‌دفعه روان چیویو بخاطر اون بیرون رفته بود و حتی صدمه دیده بود.

درمورد خودش، اون فقط میتونست مثل هوای تلف شده روی تخت دراز بکشه. خودش تبدیل به کسی شده بود که فقط انرژی شیطانی رو مهار می‌کنه و دردی که تمام قدرتش رو می‌بلعه تحمل می‌کنه. اون نمی‌تونست توی مخمصه فعلی‌ای که گیر کرده بود هیچ‌کاری انجام بده.

اون یک گرگ خاکستری مغرور بود‌. به عنوان یه گرگ شیطانی معلول به‌طور واضحی می‌دونست که توی این زمستان سرد یه بار سنگین روی دوش روان چیویو هست. با این‌حال، اون خیلی حیله‌گر، خائن و بسیار حقیر بود که وانمود می‌کرد بیهوشه.

چرا اون آسیب دیده بود؟! چه شیطان‌هایی اذیتش کرده بودن؟! واقعا گرگ های شیطانی قبلیه گرگ آتش اینکارو کرده بودن؟!

با فکر کردن به گرگ های قبیله گرگ خاکستری، یوان‌جو یکدفعه ناراحت شد.

گرگ خاکستری با ناراحتی گوش‌هاشو تکون داد. فکری به ذهنش رسید و به‌ تدریج براش روشن تر شد و به‌طرز عجیبی غمگینش کرد. اون گرگ‌های شیطانی قبیله گرگ آتش جلوی همسرش چیزی از نفرین نگفته بودن، مگه نه؟!

با فکر کردن بهش، به طرز فزاینده‌ای نگران شد.

همین‌طور که فکر زخم های ندیده و تازه‌ی روان چیویو همراه با بوی خون خشک شده به ذهنش خطور کرد؛ یوان‌جو حدس زد که همسرش توسط اون گرگ‌های شیطانی مورد آزار و اذیت قرار گرفته. اون تقریبا نتونست در برابر میل شدید برای کشتن اون گرگ های شیطانی مقاومت کنه.

'چی میشد اگه...گرگ های شیطانی بهش همه‌چيز رو میگفتن؟!'

'چی میشد...اگه روان چیویو میدونست اون نفرین شدس؟!'

همین‌طور که یوان‌جو به این احتمال‌ها فکر می‌کرد، متوجه این نشد که ناخن‌هاش تبدیل به پنجه شدن. یک‌ لحظه با به کار انداختن قدرتش نقش عمیقی در تخت سنگی با چنگال های فرورفته روی اون به جا گذاشت.

صدای واضحش در اتاق خواب اکو شد و یوان‌جو رو که نزدیک بود عقلش رو به خاطر خشم مرگبار از دست بده، به حالت عادی برگردوند.

صدای خشنی از برخورد چهارپایه سنگی به زمین، به گوش رسید. صدا از بیرون می‌اومد. روان چیویو سریع ازجاش بلند شد.

یوان‌جو یکم گیج شده بود، اون فکر کرد روان چیویو صدای آسیب زدن اون به تخت سنگی رو شنیده و فهمیده که بیداره. اون نمی‌دونست چطور خودش رو برای همسرش توجیه کنه. با عذاب وجدان، پنجه‌هاشو از تخت سنگی بیرون کشید.

با این‌حال بلافاصله صدای سقوط افتادن چیز سنگینی رو در ورودی غار شنید. صدا با سرفه‌های شدید کودکی همراه بود و به وضوح در اتاق خواب شنیده می‌شد.

روان چیویو اصلا متوجه نشده بود که آقای گرگ خاکستری بیداره. اون با عجله پرده پوست حیوانی رو کنار زد و خیلی سریع بیرون اومد. روان با نگرانی داد زد: « یو کوچولو، حالت خوبه؟ افتادی؟!»

با شنیدن این کلمات و صدای سرفه شدید از بیرون، یوان‌جو متوجه شد در چشم پوشی کردن چیزی دچار خطای مهلکی شده. پوست حیوانی که روان چیویو به اون بچه کوچولو داده بود، قبلش روی پاهاش بود و با پوستش تماس پیدا کرده بود.

کتاب‌های تصادفی