فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

ازدواج با یک شرور دل‌رحم

قسمت: 81

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات

چپتر هشتاد و یک: پس اون داشت امتحان می‌کرد دمش در گرم نگه داشتن چیزی خوبه یا نه؟!(1)

روان چیویو با نگاه کردن به کاسه آب گرم روی میز سنگی، چشماش پر اشک شد. اون تخم بزرگ رو روی میز سنگی گذاشت و با دست‌های لرزون کاسه چوبی رو برداشت. روان جرعه‌ای از آب نوشید. آب دیگه داغ نبود، اما بعد از نوشیدنش احساس بهتری داشت.

به‌نظر می‌رسید انرژی شیطانی دوباره در بدن گرگ فعالیتی نداشته. از اون‌جایی‌ که آقای گرگ خاکستری انرژی لازم برای کمک کردن رو داشت، احتمالا کمی بهتر شده بود.

روان چیویو به گرگ خاصی که به آرومی روی تخت دراز کشیده بود، نگاه کرد. چشماش به صورت هلالی جمع شد و گفت: «ممنونم، آقای گرگ خاکستری تیانلو.»

روان نگاهش رو برنگردوند. اون می‌خواست ببینه که آقای گرگ خاکستری بیداره یا نه، اما دمش نمی‌لرزید و گوش‌های مثلثی آسیب دیده‌اش به سمت پایین و صاف بودند. اون به احتمال زیاد خواب بود.

روان چیویو به‌طرز نامحسوسی آه کشید. اون برگشت و آب بیشتری برداشت و نوشید. آب گرم از بین لب‌های سردش سرخورد و به شکم خشک شده‌اش رفت. روان لرزید و دوباره احساس زنده بودن کرد.

روان که هیچ عجله‌ای نداشت روی صندلی نشسته بود، در‌حالی‌که داشت برنامه‌ریزی می‌کرد قدم بعدیش باید چیکار کنه، به آرومی به نوشیدن آب گرمش ادامه میداد.

اگه اون‌ها صرفه‌جویی می‌کردند، غذا و هیزم می‌تونستن چند روز دوام بیاورند. نیاز شدیدی به داروهای گیاهی داشتند و باید مراقب اهریمن‌ها و شیاطینی می‌بودند که ممکن بود برای دردسر به غار بیایند.

زمستان تازه شروع شده بود‌. طبق خاطراتش، زمستان گذشته چهار یا پنج ماه طول کشیده بود.

روان چیویو یک‌دفعه احساس کرد تحت فشار زیادی هست. اون واقعا می‌خواست دنبال قبیله دیگه‌ای بگرده و آقای گرگ خاکستری رو با خودش ببره تا اونجا پناه بگیرند. در قبیله دیگه، اونا مجبور نبودن ته جنگل زندگی کنند و به این معنی بود که امنیت بیشتری خواهند داشت.

بااین‌حال، تنها قبیله‌ای که باهاشون آشنایی داشت قبیله باد شیر بود. اون فقط به طور مبهم می‌دونست قبلیه‌های دیگه‌ای نزدیک قبیله باد شیر به اسم خرس زمستان و پَر مار وجود دارند. با این وجود اون نمی‌دونست چطور باید هر یک از اون قبیله‌هارو پیدا کنه و اون‌ها حتی ممکنه حاضر نباشن قبولشون کنند.

علاوه ‌براین، شهرت آقای ذخیره غذایی بزرگترین مشکل بود و بدنش مقدار زیادی انرژی شیطانی داشت‌. اون نمی‌تونست مسافت زیادی رو راه بره و این خیلی غیرواقعی و از حقیقت دور بود که امیدوار باشه که آقای گرگ خاکستری خیلی ناگهان خوب بشه و اون‌ها باهم بتونن اون‌جارو ترک کنند.

روان چیویو درحالی‌که که مضطرب شده بود، اخم‌هاشو درهم کشید.

طبق طرح داستانی ناول، حدود سه ماه دیگه یک جریان جزر و مد هیولایی بزرگی رخ می‌داد. اگه آقای گرگ خاکستری تا اون‌موقع بهتر نمی‌شد اون‌ها در خطر بزرگی می‌افتادند.

شیاطین قبیله گرگ آتش به احتمال زیاد ازشون محافظت نمی‌کردند. علاوه براین، صاحب اصلی قرار بود در اون حمله جزر و مد وحشی بمیره و مرگ خیلی بدی داشت، یک اهریمن قلبش رو بیرون می‌اورد، گردنش رو فشار می‌داد و بعد جسدش رو زیر پا می‌گذاشت.

روان لرزید و سرش رو تکون داد تا از اون تصاویری که در ذهنش نقش بسته بود، خلاص بشه.

مهم نبود به چه قیمتی، اما اون قبلا قبیله شیر باد رو ترک کرده بود و تا زمانی‌که از نقش اول مرد و زن داستان دور می‌موند و با احتیاط زندگیشو می‌کرد، به احتمال زیاد خطری تهدیدش نمی‌کرد و مشکلی در آینده براش پیدا نمی‌شد.

اون در جزر و مد هیولایی، برای نجات دادن اون شیر شیطان بی‌ثبات و نشون دادن محبتش به نقش اصلی مرد و زن برای زنده موندنشون، وسط جنگ نمی‌پرید و هیچ دخالتی نمی‌کرد. اون فقط می‌خواست زندگی آرومی با آقای گرگ خاکستری داشته باشه و تلاش می‌کرد تا به آرومی کیفیت زندگیشون رو بالا ببره. در حال‌حاضر، هدفش برای خودشون این بود که به اندازه کافی غذا داشته باشند تا بتونن شکمشون رو سیر کنند و لباس گرم برای پوشیدن داشته باشند.

روان چیویو فکر کرد که اهدافش بیش‌ازاندازه فروتنانه و پست هستند. اون گونه‌هاشو خاروند و بعد موهای خیسش رو لمس کرد. بعد از چند لحظه تردید، همچنان تصمیم گرفته به انباری غار بره تا حمام کنه.

بااینکه از نظر بقیه، خودش و آقای گرگ خاکستری پارتنر هم بودند و قبلا فعالیت‌های صمیمانه انجام داده بودند و بااینکه گرگ خاکستری تیانلو نابینا بود، روان چیویو هنوز ازاینکه داخل اتاق خواب حمام بکنه، خجالت می‌کشید. آقای گرگ خاکستری الان خواب بود، اما به این معنی نبودش که اون بعدا از خواب بیدار نمی‌شه. این خجالت‌آور نمی‌شد اگه گرگ می‌فهمید روان داره رو به روش حمام می‌کنه؟

بعد از مرتب کردن وسایل، روان چیویو تخم‌مرغ رو روی میز سنگی دید و دوباره خوشحال شد.

به‌هرحال، اونا امشب یک وعده‌ی غذایی خوب می‌خوردند و اون امروز کلی اطلاعات بدست آورده بود. زندگی اونقدرها مثل چند روز پیش ناامید کننده نبود.

اون اول به تخم مرغ روی میز و بعد به آقای گرگ خاکستری نگاه کرد. ایده استفاده از دمش برای گذاشتنش روی تخم‌مرغ، دوباره به ذهنش رسید.

روان چیویو انگیزه شرورانه‌ای داشت. بیشتر به‌خاطر این بود که زندگی خیلی تلخ بود و اون خیلی خسته شده بود. وقتی عقلش برگشت، کنار تخت ایستاده بود و تخم‌مرغ رو کنار دم آقای گرگ خاکستری گذاشته بود‌.

کتاب‌های تصادفی