فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

ازدواج با یک شرور دل‌رحم

قسمت: 82

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات

چپتر هشتاد و دوم: پس اون داشت امتحان می‌کرد دمش در گرم نگه داشتن چیزی خوبه یا نه؟!(2)

وقتی روان تخم‌مرغ بزرگ رو کنار دم پشمالو و گنده‌ی آقای گرگ خاکستری گذاشت، در مقایسه بینشون، تخم خیلی کوچک‌تر بنظر می‌رسید. روان چیویو دم آقای گرگ خاکستری رو بالا برد و با دقت روی تخم‌مرغ گذاشت.

خز بلند خاکستری_ نقره‌ای روی تخم گرد قرار داشت، اما چون تخم‌مرغ خیلی صاف بود، دم بزرگش سُر خورد.

روان نمی‌تونست جلوی خنده‌اش رو بگیره.

روان چیویو چندبار دیگه هم سعی کرد، اما تلاشش برای ظاهرسازی از استفاده دم آقای گرگ خاکستری به عنوان جوجه‌کشی کردن، ناموفق بود‌. دراخر، با پیچوندن دم آقای گرگ خاکستری به دور تخم‌مرغ، به بهترین روش رضایت داد. اون سعی کرد نوک دم رو به وسطش حلقه بزنه تا یک لونه موقت برای تخم‌مرغ بسازه.

بااین‌حال، اگرچه دم آقای گرگ خاکستری، نسبتا نرم بود اما زیاد انحنا نداشت. به همین خاطراون با خمیدگی‌ کم دم، کنار اومد و تخم‌مرغ رو وسطش گذاشت.

'هوم، این روش کار میکنه.'

روان چیویو هنوز داشت فکر می‌کرد که آیا می‌تونه با دم گرگ بیشتر بازی کنه تا بتونه لانه بهتری بسازه، اما صدای خفه‌ای شنید. صدای خشنی بود که ردی از سردرگمی و نفس کمی در آخرش داشت. در هوای سرد، اون صدا گوش روان چیویو رو سوراخ کرد.

روان به‌طور غریزی مشت خودش رو روی دم آقای گرگ خاکستری شل کرد. ضربان قلبش بالا رفت. شاید بخاطرعذاب‌ وجدان بود.

روان چیویو با صورت قرمز به‌طور آزمایشی صدا زد: «ش....شوهر؟!...»

یوان‌جو که به‌زور توسط حس عجیبی بیدار شده بود، چیز عجیبی رو روی دم خودش احساس کرد و شنید روان چیویو صداش می‌زنه.

بااینکه نمی‌دونست چرا صدای روان گناهکار بنظر می‌رسه...اما اون برگشته بود. روان ترکش نکرده بود.

ناگهان احساس عجیبی در قلبش موج زد. مثل خوردن عسل از قبیله خرس زمستانی بود، چسبناک و نرم.

بااینکه هنوز بدنش درد می‌کرد و انرژی شیطانی بدنش از بین نرفته بود؛ یوان‌جو احساس می‌کرد کاملا متفاوت‌تر از قبل هست. اون چشم‌هاشو باز نکرد و حس نرم توی قلبش رو مهار کرد. آب دهنش رو قورت داد و خیلی جدی به این فکر کرد که چطور جواب روان رو بده.

اگه جوابش رو با "امم" می‌داد خیلی سرد بنظر می‌رسید؟ اگه همسرم صداش می‌زد اون ناراحت می‌شد؟! روان در قلبش گرگ خاکستری تیانلو رو داشت. اگه اونو چیویو صدا می‌زد، می‌ترسوندش؟! دراین مورد، آیا همسر کوچولوی انسانیش می‌دونست، یوان اسمش رو بلده؟!

یوان‌جو به‌شدت عصبی بود و حتی گوشاش می‌لرزید. انگشت‌های کشیده‌اش در سوراخ‌های پوست حیوانی فرو رفتند. ده ثانیه گذشت و اون هنوز نتوانسته بود یک کلمه حرف بزنه.

وقتی روان چیویو هیچ جوابی از آقای گرگ خاکستری نگرفت، در حقیقت خیالش راحت شد.

زمانی‌که آقای گرگ خاکستری وانمود می‌کرد که بی‌هوشه، کناراومدن باهاش راحت‌تر بود‌. روان نمی‌دونست وقتی که گرگ بیداره بشه چی باید بهش بگه.

روان چیویو با دیدن لرزیدن مژه‌های آقای گرگ خاکستری، انگار که می‌خواست به صحبت دربیاد، با عجله گفت: «همممم، شوهر....من، من دارم میرم حموم.»

بعد گفتن این حرف‌ها، روان چیویو احساس ناخوشایند بیشتری کرد. با عجله سعی کرد حرف‌هاشو جبران کنه. با صدای لرزون گفت: «نگران نباش، من...من فقط دارم میرم حمام، هیچ منظوری ندارم.»

آه! اون داشت چی میگفت؟!

روان چیویو می‌خواست یه گودال حفر کنه و خودشو توش قایم کنه. وقتی که دید مژه‌های آقای گرگ خاکستری بیشتر می‌لرزه، از توضیح دادن منصرف شد.

'بیخیال. خیلی دیره.' اون که تسلیم سرنوشت خودش شد، گفت: «من میرم، بیرون.»

اون اتاق رو با لباس‌های پوست حیوانی و آب گرم، ترک کرد. روان، تخمی رو که روی دم آقای گرگ خاکستری گذاشته بود رو فراموش کرد.

در مورد یوان‌جو، اون به‌طور فزاینده‌ای احساس گرما می‌کرد.

اون یکم سرگیجه داشت. حرف‌های اخیر روان چیویو تو سرش اکو می‌شدند.

"حمام کردن..."

همون‌طور که به یاد می‌اورد چی دیده_ پوست روشن روان چیویو و گردن دوست‌داشتنیش_ یوان‌جو به‌طرز غیرقابل توضیحی، احساس داغی می‌کرد.

آیا همسرش به چیزی اشاره می‌کرد؟! اما مگه اون از گرگ خاکستری تیانلو خوشش نمیومد و ازش به‌عنوان جایگزین استفاده نمی‌کرد؟! اوه درسته، پس به‌همون خاطر احساس گناه می‌کرد؟! بخاطر گرگ خاکستری تیانلو؟! یعنی انقدر از اون گرگ خوشش میومد؟!

دراین‌صورت، هیچ‌کاری با اون نمی‌کرد. از اول هم نمی‌خواست کاری با روان بکنه.

چشمان یوان‌جو به شدت قرمز شده بود‌.

کتاب‌های تصادفی