ازدواج با یک شرور دلرحم
قسمت: 93
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
چپتر نود و سوم: آقای ذخیره غذایی قراره حالت بهزودی خوب بشه؟!(3)
روان چیویو کمتر از نیم ساعت وقتش رو صرف ساختن طناب کرد. طنابی دو متری از درخت برگ مو سخت و خشک که توی انباری پیدا کرده بود، به همراه یک تکه پوست حیوانی خشک شده. روان طناب رو در کوله پشتیش گذاشت.
درحالیکه همهچیز آماده بود، روان چیویو نیزهاش رو برداشت و آماده حرکت بود. قبل از رفتن، نگاهی به آقای گرگ خاکستری انداخت. در این چند روز گذشته، هیچچیزی در ظاهر آقای گرگ خاکستری تغییر نکرده بود؛ صورتش هنوز درحد مرگ رنگ پریده بود و زخمهای وحشتناکش هنوز همونجا بودند.
شاید همه اینها رو روان چیویو تصور میکرد، اما بهنظر میرسید لکههای سیاه روی صورتش کمتر شده بودند و تاثیر زیادی در جذابیتش گذاشته بودند و گرگ خوشتیپتر شده بود. اون مثل یک گرگ زیبای خفته بهنظر میرسید که منتظر شوالیه بود تا نجاتش بده.
روان چیویو به آرومی به سمت تخت رفت. همینطور که به صورت رنگ پریده و جذاب آقای ذخیره غذایی نگاه میکرد، بهش نزدیک و نزدیکتر میشد.
وقتی روان به عقل اومد و به حالت عادی برگشت، اون از قبل روی تخت نشسته بود و با نوک انگشتانش به آرومی گونههای سرد آقای گرگ خاکستری رو نوازش میکرد. این لمس کمی سرد بود و باعث شد روان به خودش بیاد. بهتزده، دستش رو عقب کشید. ضربان قلبش بالاتر رفته بود. اون باید برای یک مدت طولانی مجرد میموند تا میتونست یک گرگ شیطانی به این زیبایی پیدا کنه.
نه صبر کن، اون دیگه تنها و مجرد نبود. درواقع گرگ خاکستری خیلی خوشتیپ بود....اون چندینبار نجاتش داده بود....
هرچهقدر روان بیشتر فکر میکرد، افکارش بیشتر آشفته میشد. اون لب پایینیشو محکم گاز گرفت تا از درد برای آروم کردن خودش استفاده کنه. روان چیویو نیزهاش رو پایین گذاشت و پشت سرهم با دستش صورتش رو باد زد.
بعد ازاینکه یکم آروم شد، رفتارهای اخیرش براش جای سوال شده بود. اون خیلی احمق بود.
روان چیویو نفس عمیقی کشید، سرش رو تکون داد و همه تلاشش رو کرد تا از شر اون افکار سرکش خلاص بشه.
وقتی سلاحش رو برداشت، صورتش هنوز قرمز بود. اون گفت: «آقای ذخیره غذایی، من میرم بیرون. با گیاهان دارویی برمیگردم.»
روان چیویو بیرون رفتنش رو دیگه به تاخیر نیانداخت. بعد از چک کردن کلی غار، اونجا رو ترک کرد.
بعد ازاینکه روان به سمت ورودی غار رفت، اون بهطور ضعیفی احساس کرد چیزی اشتباه پیش میره. روی زمین برفی از دور، ردپای جدیدی ظاهر شده بود.
«کیه؟» روان چیویو اسلحهاش رو بالا برد. قیافهاش جدی شد.
این فقط برای چند ثانیه بود و بعد فقط صدای قدم در برف به گوش میرسید.
روان چیویو داد زد: «شوهرم در غار خوابه. الان بیا بیرون وگرنه صداش میزنم.» درحالیکه روان گاردش رو بالا برده بود، رشتهای از انرژی معنوی رو برای بررسی کردن منطقه اطرافش متحرک کرد.
یک صدای آشنا جواب داد: «خواهر بزرگتر چیویو، منم.» صدای یک بچه بود.
روان چیویو نگاهی اجمالی به قیافه پسر بچهای که زیر یک درخت غولپیکر در همون نزدیکی ایستاده بود، انداخت.
روان چیویو یکجورایی متعجب بود. اون گفت: «یو کوچولو؟! اینجا چیکار میکنی؟»
بعد ازاینکه روان چیویو با اون انرژی معنوی کم، تایید کرد که فقط مویو زیر درخت غولپیکر وجود داره، در آخر همه گاردش رو پایین آورد.
مویو با چشمهای باز به اونجا نگاه میکرد اما بنظر میرسید جرات نمیکرد نزدیک غار بشه.
روان بیاختیار لبخند زد و به سمت جلو رفت و گفت: «زخمات بهتر شدن؟»
پسر کوچولو سرش رو تکون داد و در جواب گفت: «هیچ مشکلی ندارم. کاملا سالم.»
قبل ازاینکه روان چیویو وقت کنه چیزی بگه، مویو که میترسید روان اونو به خونش برگردونه خیلی سریع به حرف دراومد: «خواهر بزرگتر چیویو من حالم خوبه، من اینجا اومدم که باهم بریم گیاهان دارویی پیدا کنیم.»
صورت کوچولوش درحد مرگ رنگ پریده بود اما بااین وجود هنوز چوب استخونی رو محکم گرفته بود. مویو ادامه داد: «خیلی خطرناکه که برای خودت به تنهایی در جنگل قدم بزنی. من یک مسیر امنتر رو میشناسم که برادرم قبلا پیداش کرده بود.»
همینطور که مویو به حرف زدن ادامه میداد، صداش آرومتر میشد و بهطرز فزایندهای گناهکار بهنظر میرسید.
«خواهر بزرگتر چیویو من خیلی متاسفم که دیروز درمورد این راه چیزی بهتون نگفتم. همینکه از خواب بیدار شدم سریع به اینجا اومدم. خوشبختانه شما هنوز اینجارو ترک نکردین.»
روان چیویو به چشمهای قرمز و حالت ملایم اون بچه نگاه کرد.
اون ازاینکه مویو بلافاصله اطلاعاتش رو باهاش به اشتراک نگذاشته، ناراحت نبود. این طبیعی بود که مویو احتیاط بیشتری بکنه. علاوه براین، یافتن مسیر امنتری که دراون با جانورهای بزرگ روبه رو نشی، کار راحت و آسانی نبود. بهاحتمال زیاد برادر بزرگش مومائو، قبل از کشف این مسیر تلاشهای چالش برانگیز بیشماری برای شکار انجام داده بود.
روان خم شد و موهای یو کوچولو رو بهم ریخت. الان که هم قد شده بودند و چشمهاشون در یک سطح قرار گرفته بود، روان بهش نگاه کرد و با آرامش گفت: «اشکالی نداره. یو کوچولو، تو از اول قصد داشتی اینو به من بگی، درسته؟! و امروز هم با عجله اینجا اومدی. نیازی نیست خودت رو سرزنش کنی. اگه قرار به معذرتخواهی باشه، من اولیننفری هستم که باید عذرخواهی کنه. تقصیر منه دیروز خون بالا آوردی.»
کتابهای تصادفی


