ازدواج با یک شرور دلرحم
قسمت: 109
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
چپتر صد و نهم: اگه کسی قرار بود به زورگویی اشاره کند، واضح بود که روان چیویو تمام مدت آقای گرگ خاکستری رو مجبور کرده است.(3)
یوانجو نمیدونست چرا چشمهاش یکم قرمز شدند. با عجله دست چپش رو کنار زد و با دست راستش گردنش رو فشار داد. چنگالهای تیزش، خراشهای خونآلودی روی گردنش بهجا گذاشت. اون بهزورخون با مزه فلزیای که در گلوش جمع شده بود رو ذرهذره قورت داد.
یوان تمام تلاشش رو کرد تا از انرژی شیطانیش برای تقویت خودش استفاده کنه. زمانی که میخواست گلبرگهایی که با خون آغشته شده بودند رو بکنه، دستهاش میلرزیدند. اما مهم نبود که چقدر مواظب بود و تلاش کرد؛ درآخر نتونست قدرتش رو کنترل کنه و اون گل توسط یوان پاره شد. گلبرگها روی استخرخونی که روی برف تشکیل شده بود، سقوط کردند. الان کاملا کثیف بودند.
یوانجو با دیدن گلبرگهایی که در برف خونآلود، باز شده بودند؛ با چشمهای پرش پلک زد. طعنه شدید براش گم نشد.
لبهاشو خم کرد و بیصدا خندید. اون خیلی آروم میخندید، اما ناگهان وارد حالت عجیبی شد که از هرچیزی وحشتناکتر بود.
لوزیران راست میگفت. به عنوان یک گرگ شیطانی فلج نمیتونست زندگی خوبی به روان بده.
اما....کی گفته بود اون فقط میتونه یک گرگ خاکستری معلول باشه؟
انرژی شیطانی در خونش بالا رفته بود و مشتاق و مطیع دستورهاش بود.
رشتههای انرژی تاریک به رشتههای ابریشمی تبدیل شدند و به دور خودشون چرخیدند. تحتنظر یوانجو، اونها با زخمهای روی شکمش که توسط لگد خوردن بوجود اومده بودند، ادغام شدند. در فاصله دو نفس، زخمها بهطور کامل خوب شدند. رشته دیگهای از انرژی شیطانی در قسمت بریده شده پای چپش پیوست و درد حاد اونجارو تسکین داد.
بدنش پراز قدرت فراوان بود. بهدنبال پراکندگی انرژی شیطانی در بدنش، دوتکه از هسته شیطانیش به پودر تبدیل شد و بعد در آب فرو رفت.
هوشیاری شیطانی یوان.جو بیشتر شد. اون دیگه نیت قرمز قتل در چشمهاشو پنهان نکرد.
اون درهمون حالت قبلیش موند و به آرامی به درخت غولپیکر تکیه داد. کمکم انرژی شیطانی از دست آغشته به خونش سرازیر شد. اون انرژی شیطانی رو در دستش نگه داشت و با آسودگی متراکمش کرد.
درمورد لوزیران، شیطانی که هنوز به سطح چهار نرسیده بود، مشخصا نمیتونست یوانجو رو، که عمدا خودش رو پنهان کرده بود پیدا کنه. اون مردک فلانفلان شده هنوز داشت حرف میزد.
«روان چیویو، میشه یکم واقعبین باشی؟»
روان چیویو از عصبانیت خندید و گفت: «اصلا چه ربطی به تو داره که شوهرم چه مدل زندگی به من میده؟ اگه انقدر وقت داری که به من اهمیت بدی، بهتره بجاش عجله کنی و برگردی. رویورائو حتما تا الان نگرانت شده.»
چه کسی میتونست حدس بزنه که قیافه لوزیران به جای عصبانی شدن به وضوح نرم میشه؟ اون جواب داد: «چیویو، من میدونم حسودی میکنی. تو به من گفتی که تمایل داشتی! دروغ گفتی مگه نه؟»
روان چیویو: «فاک.....»
روان متوجه شد که انسانها نمیتونند با احمقهای متکبر ارتباط برقرار کنند. لوزیران میخواست اونرو برگردونه و بعد به کام مرگ بکشونه. اون نمیتونست موضوع امروز رو با مودب بودن حل کنه.
بجای گوش دادن به حرفهای استفراغآور لوزیران و وسط کشیدن پای آقای گرگ خاکستری به این موضوع، اون باید درحالیکه ازاونجا فرار میکرد، باهاش مبارزه کنه. بااینکه قوی نبود و در سطح یک بود، اما لوزیران درمورد توانایی آب جهشیافتهاش خبری نداشت.
روان اطمینان نداشت که بتونه اونرو شکست بده، اما مطمئن بود میتونه از اون شیر یک خواجه بسازه.
روان چیویو با فکر کردن به این، دیگه تحمل نکرد. نیزه رو روی سینه لوزیران گذاشت و دیگه نفرت رو توی چشمهاش پنهان نکرد. با تحقیر به اون خیره شد. «گمشو»
بااینحال، از نظر لوزیران که فکر میکرد اون حسودی کرده، مهم نبود اون چی میگفت، لوزیران فکر میکرد که روان لوس رفتار میکنه تا توجهاش رو جلب کنه.
و بنابراین حرفهای خشمگین روان چیویو شکست خوردند و فقط لوزیران رو خوشحالتر کردند. اون دستش رو بلند کرد تا بازوی روان چیویو رو بگیره. «اینجوری رفتار نکن. چیویو، با من این مکانرو ترک کن. من بهت اجازه میدم یک وعده غذایی کامل درحد سیر شدن بخوری، بهت لباس کافی میدم تا گرم بشی. من به تو یک زندگی خوب میدم. اینا چیزای مهمی نیستن که؛ من انقدر دوست دارم که......»
قبل از اینکه لوزیران حرفش رو تموم کنه و روان چیویو رو لمس کنه، ناگهان درد شدیدی رو احساس کرد. اون لبهاشو از هم باز کرد، اما کلمهای بیرون نیومد و نتونست حرفی بزنه.
اون احساس کرد این درد سوزشی از دانتیانش میاد و برای لحظهای همهچیز تاریک شد.
روان چیویو با تعجب نگاه کرد که لوزیران ناگهان خون استفراغ کرد و با تشنج روی زمین افتاد.
لوزیران قسمت بالای دانتیانش رو چنگ زد. اون از چیزی که دیوانهوار تذهیبگریش رو میبلعید و باعث پسرفتش میشد، ترسیده و عصبانی بود. اون بهطورغریزی دستش رو دراز کرد تا مریدیانهاشو ببنده و غرشی آهسته از درد بیرون داد.
'چطور ممکنه شیطانی در قبیله گرگ آتش وجود داشته باشه که بتونه از پشت خط دفاعی اون بگذره و بهش حمله کنه؟!' این باید غیرممکن باشه. در خوابش به این اتفاق هیچ اشارهای نشده بود.
کتابهای تصادفی
