ازدواج با یک شرور دلرحم
قسمت: 110
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
چپتر صد و ده: مهارتهای بازیگری همسر کوچولوش، ضعیفتر از خودش بنظر میرسید.(1)
لوزیران روی زمین درازکش شد. عضلاتش درد میکرد، دچار اسپاسم شده بود و آب از دهانش بیرون میریخت. اون ناحیه دانتیانش رو چنگ زد و ناامیدانه همهچیز در رویاشو به یاد اورد، اما نتونست جوابی پیدا کنه.*1
قیافه لوزیران درهم پیچ خورده بود. تنها در چند ثانیه کوتاه، اون با وحشت متوجه شد که تذهیبگریش تقریبا از سطح چهار به مرحله اولیه سطح سه رسیده.
اون جرات نداشت دیگه بیشترازاین به این موضوع فکر کنه. لوزیران به سختی از روی زمین بلند شد و با چشمهای درشت به اطراف نگاه کرد و تلاش کرد شیطانی که یواشکی به اون حمله کرده بود رو پیدا کنه.
لوزیران متوجه نشد که بعدازاینکه انرژی شیطانی بهطرز دیوانهوار تذهیبگریش رو بلعید، کم کم از بدنش بیرون ریخت و بعد به سمت دست یوانجو برگشت.
یوانجو به درخت غولپیکر تکیه داد و با آرامش افتادن لوزیران رو تماشا کرد. چشمهای آبی خاکستری زیباش، قرمز شده بود. با زخمهای روی صورتش و انرژی شیطانی شومی که ازش جاری میشد، اون مثل یک روح بدخواه بنظر میرسید.
همینطورکه لوزیران که درد عضلانی شدیدی داشت رو تماشا میکرد، لباش از سر خوشی تشنه به خون، تکون خوردند. یوانجو چشمهاشو ریز کرد. انرژی شیطانی در بدنش جوشان و درحال فواره زدن بود. اون تقریبا داشت کنترلش رو از دست میداد.
روان چیویو از دیدن اسپاسم لوزیران، کاملا شوک زده بود. اون نیزه رو فشار داد و بهطور غریزی به اطرافش نگاه کرد. اون نگران بود که واقعا یک اهریمن یا شیطان از پشت بهش حلمه و غافلگیرش کنه. بااینحال، اون چیزی ندید. اون از انرژی معنوی خودش برای چک کردن استفاده کرد و ردپایی از انرژی شیطانی رو که به سختی قابل تشخیص بود، در لوزیران پیدا کرد.
روان چیویو: «.....»
'یعنی ممکن بود اتفاقی که برای مویو کوچولو رخ داده بود، برای لوزیران هم پیش اومده باشه؟! اگه بدنت ضعیف بود و برای مدت زیادی جلوی ورودی غار که پر از تهمونده انرژی شیطانی بود میایستادی، واقعا آسیب جدی میدیدی؟!'
'اما مگه لوزیران نقش اصلی مرد نبود؟ ممکن نبود انقدر ضعیف باشه یا شاید هم قبل از اومدن به اینجا آسیب دیده بودش؟ یا نکنه اون یک شیر ضعیف بود که تظاهر به قوی بودن میکرد؟!'
روان چیویو نمیدونست چه اتفاقی داره برای لوزیران میافته، اما تصور کرد که گرگ خاکستری بیهوش در خونه، دوباره بهش کمک کرده. اون تصمیم گرفت قدرت گرگ رو قرض بگیره و ازاین فرصت برای خلاص شدن از اون شیر شرور استفاده کنه.
یک ایده به ذهنش رسید، روان چیویو وانمود کرد که ترسیده و به سمت منطقه برفی پشت لوزیران، شروع به داد زدن کرد: «خدای من! افسانهها میتونن واقعی باشن؟! واقعا این افسانه که میگه یک اهریمن سطح بالای نامرئی در مرزهای جنگل وجود داره، راسته؟!»
روان چیویو بعد از داد زدن به سمت قبیله گرگ آتش دوید. اون وانمود کرد یکچیزی دنبالش میکنه.
«چه اهریمن نامرئی ترسناکی! نزدیکتر نیا! آه!!.»
صدای اون، یوانجو رو که اجازه داده بود انرژی شیطانی و میل کشندهاش تقریبا اونرو کنترل کنن، ناگهان به خودش برگردوند و بههوش آورد. اون دو دستش رو که نزدیک بود کنترلشون رو از دست بده روبه زور نگه داشت.
بخاطراستفاده بیشازحد انرژی شیطانی، مقداری خون در سینهاش جمع شده بود. خون با انرژی شیطانی، بی وقفه، تخریب و نابودش میکرد.
درد سراسر بدنش رو فرا گرفته بود اما یوانجو وقتی برای توجه به اون نداشت. همه توجهش توسط نمایش روان چیویو که از هیچ تلاشی چشمپوشی نکرده بود، گرفته شد.
اون دید روان چیویو با حالتی عجیب به زمین افتاد. به نظر میرسید هیولایی به اون حمله کرده.
«اوووووق.» بنظر میرسید چیزی داره اون رو خفن میکنه. دوتا پای لاغرش در باد تکون میخورد و داشت قدرتش رو از دست میداد. اون سرفههای شدید وحشتناکی میکرد. بنظر میرسید داره با مرگ دست و پنجه نرم میکنه.
یوان جو: «....»
مهارتهای بازیگری همسر کوچولوش، ضعیفتر از خودش بنظر میرسید.
یوانجو نمایش خندهدار تقلای اون در برفرو تماشا کرد و ناگهان بیصدا خندید. اون خنده آرام بهش کمک کرد، تا اون ذره خون با انرژی شیطانی رو به بیرون تف کنه و به شیطان سطح بالای نامرئی پایان بده.
درمورد لوزیران، اون دید که روان چیویو چطور فریاد زد. علاوه براین حمله ناگهانی که از پشت بهش شده بود و اینکه هنوز سطح تذهیبگریش درحال سقوط بود_اون تقریبا داشت به سطح دو پسرفت میکرد_ همه اینها باعث شدند تا حرفی که روان درمورد افسانه زده بود رو باور کنه.
درد در دانتیانش بیشترمیشد. آخرین ذره از شک لوزیران ناپدید شد و از بین رفت.
اون به روان چیویو که بهتدریج از حرکت کردن دست میکشید، نگاه کرد و دیگه تردید نکرد. اون به فرم شیرش که فرار رو براش راحتتر میکرد، تغییر شکل داد و به اعماق جنگل فرار کرد.
اون حتی یک نگاه کوچک به روان چیویویی که تازه بهش اعتراف کرده بود، نینداخت و به سمت راهی گریخت که دیگه اونرو به قبیله گرگ آتش برنگردونه. لوزیران به عقب برنگشت و نگاهی نیانداخت.
یادداشت مترجم:
*1اسپاسم عضلانی عصبی یا گرفتگی عصبی عضلات، انقباض های ناگهانی و غیر ارادی هستند که معمولاً دردناک هستند و می توانند ماهیچه ها را نگه دارند. تقریباً در همه دیده می شود ، اما در بزرگسالان و افراد مسن بیشتر دیده می شود. این می تواند بر بسیاری از ماهیچه های بدن تأثیر بگذارد یا علائم مختلفی ایجاد کند. شایع ترین نوع آن گرفتگی (اسپاسم) در عضلات اسکلتی است.
کتابهای تصادفی


