ازدواج با یک شرور دلرحم
قسمت: 111
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
چپتر صد و یازده: مهارتهای بازیگری همسر کوچولوش، ضعیفتر از خودش بنظر میرسید.(2)
محیط اطراف بهتدریج آرام شد.
روان چیویو که روی زمین برفی دراز کشیده بود و وانمود میکرد که توسط یک اهریمن نامرئی تا حد مرگ داره خفه میشه، آرام شده بود.
اون بیصدا داشت میشمرد. بعد از گذشت دودقیقه، اون به آرومی چشمهاشو باز کرد. درحالیکه دستهاش میلرزیدند، اونهارو روی برف گذاشت تا بتونه بنشینه.
وضعیت الانش تا حدودی وحشتناک بود. روان برای بازیگریش بسیار قوی عمل کرده بود و زخمهای گاز گرفته شده روی پاهاش باز شده بودند. خون تراوش شده از بدنش با تهمانده گیاهان ترکیب شده بود و ناخوشایند بنظر میرسید.
روان چیویو گردنش رو لمس کرد. اون ازاینکه زور زیادی برای خفه کردن خودش استفاده کرده بود تا صدای خفقانش بیشتر طبیعی و قانعکننده باشه، پشیمون بود.
اما درنهایت از شر سر و کله زدن با نقش اصلی مرد، راحت شده بود. روان چیویو آهی از سر اسودگی کشید. همینطور که به راهی که لوزیران به سمتش فرار کرد، نگاهی انداخت؛ نتونست جلوی خندهاش رو بگیره.
اصلا چیزی به عنوان اهریمن نامرئی وجود نداشت. عجیب بود که لوزیران گول روان رو خورده بود و در تله افتاده بود.
در ناول، لوزیران مرد نقش اصلی بود که عشق و مهربانیش رو به چندین زن نشون میداد. اون یک شیر شیطانی بهشتی بود که فکر میکرد نقشهای مکمل زن همگی به کمکش نیاز دارند و لو زیران هم نمیتونست از کمک به اونها امتناع کنه.
بااینوجود، لوزیران در خاطراتش انقدر مصون از خطا نبود. روان نمیدونست چرا اون تبدیل به یک شخصیت چاپلوس شده. روان چیویو امیدوار بود که لوزیران باور کرده باشه اون مرده و دیگه به اینجا نیاد تا اذیتش بکنه.
فقط با یکم فکر کردن به لوزیران، موهای بدنش سیخ شده بودند.
روان دلش میخواست دم پشمالوی آقای گرگ خاکستری رو نوازش کنه، تا روح آسیب دیده اش رو آروم کنه. اون درحالیکه زانوی دردناکش رو میمالید، به چیزی مربوط به آقای گرگ خاکستری فکر کرد. قیافه روان یکم غافلگیرکننده شده بود.
'این بیرون خیلی سروصدا بوجود اومده بود، با وجود اون همه شلوغی آقای گرگ خاکستری بیدار نشده بود. ممکن نبود که وضعیتش دوباره بد شده باشه؟ مگه نه؟'
روان چیویو میخواست خیلی سریع برگرده و وضعیت گرگ رو چک کنه. اون از دستاش کمک گرفت تا بتونه بایسته، اما قبل ازاینکه بتونه بلند شه، اطرافش رو سیاهی دربرگرفت. انگار یکچیز بلند جلوی روشنایی رو گرفته بود.
روان میخواست به بالا نگاه کنه، اما ناگهان باد سردی اونو فرا گرفت.
برف که تمام روز نباریده بود، یکهو روی صورتش ریخته شد. وقتی که روان نگاهش رو چرخوند، دونههای برف حرکت و دنبالش کردند و مانع دیدش شدند. باد سرد زمستانی هم به راه افتاده بود.
اون با نارضایتی زمزمه کرد: «ایا برف میباره؟» روان مجبور شد دستش رو بالا بیاره و جلوی وارد شدن برف به چشمهاشو بگیره.
«اهم، برف میباره.» یک صدای بم که هم براش اشنا و هم ناآشنا بود، ناگهان به گوشش رسید. هجی آخر اون جواب با اندوه و احساسات بغرنج و نامشخصی درهم پیچیده بود. اون پاسخ با هوای گرم و مرطوبی همراه بود که از کنار لاله گوشش وزید.
«اقای گرگ خاکستری؟!» روان چیویو بهطورغریزی با لقبش اون رو صدا زد و چشمهاشو با تعجب باز کرد.
'چطور ممکن بود صدای آقای گرگ خاکستری رو بشنوه؟ اون نباید هنوز روی تختخواب داخل غار دراز میکشید؟'
روان چیویو دستش رو از جلوی صورتش برداشت و برگشت تا نگاه بکنه، اما قبل ازاینکه بتونه بچرخه و نگاهی بندازه؛ اون صدای بم دوباره به گوش رسید و اون کلمه آشنا رو گفت: «بخواب.»
روان چیویو: «.....»
اون صدای آهسته، با قدرت شیطانی ملایمی همراه بود. احساس خستگی در روان فوران کرد. چشمهایی که روان چیویو مجبورش کرده بود باز بمونن، به آرامی بسته شد. قبل ازاینکه ناخواسته در تاریکی فرو بره، اون حتی وقت نکرد به این فکر کنه که چرا آقای گرگ خاکستری بیرونه؟!
کتابهای تصادفی
