فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

ازدواج با یک شرور دل‌رحم

قسمت: 116

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات

چپتر صد و شانزده: گرگِ جنتلمن آنقدر خجالتی بود، که حتی کفش‌های روان را در نیاورد.(2)

در انتهای قلمروی قبیله گرگ آتش، مویو با برداشت‌های غنی‌اش به خونه اومد.

پدربزرگ مثل همیشه بود و در یک قسمت تخت نشسته بود. از اون‌جایی که هنوز شب نشده بود، پدربزرگ کمی هوشیاری داشت.

درمورد مو بوهه، اون درحال دوختن خز زیبایی بود که مومائو از شکار سال گذشته به‌دست آورده بود. بوهه کوچولو با دیدن این‌که مویو برگشته، کارش رو کنار گذاشت، لبخند زد و گفت: «برادر دوم، تو برگشتی؟!»

«اهم.» مویو وارد غار شد و پرده پوست حیوانی رو سرجایش برگردوند. صورت کوچولوش که از قصد در راه برگشت جدی نگه داشته بود، بلافاصله آروم شد و طوری نیشش باز شد که به‌راحتی نمی‌شد اون‌رو پنهان کرد.

«خواهر بزرگ‌تر و من، ما.....ما به شکار رفتیم و کلی چیزهای خوب پیدا کردیم.»

همین‌طور که مویو این حرف‌هارو می‌گفت، غذا و گیاهانی که امروز جمع کرده بودند رو بیرون می‌آورد و روی میز سنگی می‌گذاشت.

«گیاهان، ماهی، آب گنجینه شوهرِ خواهر چیویو و یک سنگ خوشگل؟!» مو بوهه پلک زد و گفت: «واو، اینا خیلین.»

پدربزرگ مو، سنگ انرژی معنوی رو که روی میز بود، دید. با یک نگاه عبوس که به‌ندرت ازش دیده می‌شد، به مویو نگاه کرد و گفت: «ایا کس دیگه هم دیده که شما این سنگ رو از توی زمین در اوردید؟»

مویو برای لحظه‌ای متعجب شد و بلافاصله سرش رو تکون داد و گفت: «هیچکس اون‌جا نبود. من و مومائو کسی بودیم که اون منطقه رو کشف کردیم. فقط خواهر بزرگ‌تر چیویو و ما دوتا از اون مکان خبر داریم.»

مویو صحبتش رو قطع کرد، حرفش رو تصحیح کرد و ادامه داد: «شماهم الان می‌دونید، و حدس می‌زنم شوهر خواهر چیویو هم الان این‌رو بدونه.»

مویو چوب استخونی رو گرفت. با احساس گناه سرش رو پایین انداخت و پرسید: « پدربزرگ، این سنگ خوشگل خیلی باارزشه؟! درواقع من نمی‌خواستم چیزهای زیادی رو بردارم، اما خواهر بزرگ‌تر چیویو گفتش که این سنگ برای برادر بزرگ‌تر، خیلی خوبه.»

با شنیدن این حرف، پدربزرگ مو آهی کشید. اون به چشم‌های قرمز مویو نگاه کرد و بعد به مومائو که بنظر می‌رسید آخرین نفس‌هاشو می‌کشه و هنوز بیدار نشده بود، نگاهی انداخت. قلبش درد می‌کرد و نمی‌تونست کلمات خشن و تندی بزنه.

اون تنها بزرگسال این خانواده بود‌. اگه بدنش بعد از جدایی دردناک از همسر محبوبش، به‌طور شدیدی ضعیف نشده بود؛ اون‌وقت این بچه‌ها مجبور نبودند این‌قدر سخت کار کنند.

پدربزرگ مو دستش روی دیوار گذاشت تا ازش کمک بگیره و به آرومی بلند شد. اون با دست لرزانش، سر یو کوچولو و موبوهه رو نوازش کرد و گفت: «یو کوچولو و موبوهه، این‌چیز خوشگل اسمش سنگ معنوی هست. این سنگ، خیلی ارزشمنده. ما مطلقا نمی‌تونیم به هیچ شیطانی اجازه بدیم، بفهمه که ما چنین چیز باارزشی در خونمون داریم. متوجه اید؟!»

پدربزرگ مو بعد از دیدن این‌که اون‌دو بچه با قیافه جدی سرتکون دادند و قول دادند که به کسی چیزی نمی‌گن، ابروهای درهم کشیده‌اش رو ازهم باز کرد. اون تلوتلوخوران به سمت میز سنگی رفت. با تردید سنگ انرژی معنوی رو از روی میز برداشت.

دست پر از چروکش، سنگ درخشان یخی رو لمس کرد. پدربزرگ مو چشم‌هاشو بست و به آرامی دستش رو دور سنگ مشت کرد.

موبوهه با تعجب نگاه کرد که برخی از موهای پدربزرگ از نقره‌ای به مشکی تبدیل شد. اون با خوشحالی دست زد و گفت: «پدربزرگ، موهات مشکی شده.»

پدربزرگ مو صدای موبوهه رو شنید و سرش رو لمس کرد.

«واقعا؟!»

«اره، پدربزرگ جوون‌تر شده!! پدربزرگ خوشتیپ شده!!»

حرف‌های شیرین بوهه کوچولو، مویو و پدر بزرگ مو رو سرگرم کرد و باعث خنده بی پایان اون‌ها شد.

همان‌طور که پدربزرگ می‌خندید، چشمان مبهم و کدرش، کمی شفاف‌تر شدند.

«پدربزرگ، چرا جوون‌تر شدی؟!»

پدربزرگ مو پلک زد و با یک لحن پرسش‌گر جواب داد: «بخاطر این‌که این انرژی معنوی، یک گنج واقعیه؟!»

بااین‌که هنوز قدم‌هایش لرزان بود، اما ثابت‌تر از قبل بود. پدربزرگ مو به سمت مومائو رفت و سنگ رو داخل پنجه‌اش گذاشت.

موبوهه بی‌سروصدا از مویو که کناری ایستاده بود، پرسید: «برادر دوم، الان که برادر بزرگ‌تر سنگ انرژی معنوی داره، حالش زود خوب می‌شه مگه نه؟!»

مویو سرتکون داد و گفت: «ما علاوه بر سنگ انرژی معنوی، آب گنجینه و گیاهان دارویی داریم. برادر بزرگ‌تر قطعا حالش بهتر می‌شه.»

پدربزرگ که کنار تخت نشسته بود گفت: «مومائو باید به زودی حالش خوب بشه.» دست‌های پیرش، شقیقه‌های مومائو رو نوازش می‌کردند. پدربزرگ دهنش رو باز کرد تا یک چیزی بگه اما قبل از این‌که وقت کنه تا حرفی بزنه، مومائو به آرومی چشم‌های گربه‌ای سبز و زیباشو باز کرد.

ذهن نوجوانش هنوز کمی مبهم بود. اون موهای نقره‌ای و مشکی آشنایی رو دید و لب‌های خشکش رو تکون داد و گفت: «پدر؟!....»

پدربزرگ مو همه‌جاش می‌لرزید و مردمک چشم‌هاش ناگهان گشاد شد.

کتاب‌های تصادفی