ازدواج با یک شرور دلرحم
قسمت: 127
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
چپترصد و بیست و هفتم: شیانگ دودو اصلا متوجه این جو بد و عجیب غریب نشد.(2)
شیانگ دودو سرتکون داد. با نگاه کردن به کیسه برامده پوست حیوانی اون شیطان پرنده شکاری، تردید کرد و گفت: «برادر، اگه بخوای به قبیله گرگ آتش بری تا چیزی باهاشون مبادله کنی، کار خیلی سخت و دشواری در پیش داری. قیمت گیاهان دارویی رو دهبرابر کردن. درواقع ما قصد داشتیم گیاهان دارویی باهاشون مبادله کنیم، اما نتونستیم.»
شیطان پرنده نر، سری تکون داد و گفت: «اوه، ممنون که بهم هشدار دادی.» اون قرار نبود به قبیله گرگ آتش بره تا باهاشون چیزی مبادله کنه، با فرض اینکه هنوز اون گرگ زنده هست به اونجا میرفت تا یکچیزهایی به اون بده.
از اونجایی که شیطان بعد از اون جملهاش، چیزی نگفت؛ شیانگ دودو احساس بیحوصلگی کرد و به همینخاطر بهراحتی یک نقطه تمیز، زیر سنگکهای آویزان پیدا کرد و به انتظار نشست.
شیانگ یوان صورتش رو پاک کرد، آهی کشید و به نشانه تسلیم شدن، کنار دودو نشست. اون نمیتونست کاری بکنه. بااینکه توانایی اینرو داشت که بعضی از غرایزش رو نادیده بگیره؛ اما میلش به خواب زمستانی خیلی قوی بود.
لوزیران با شنیدن اسم قبیله شیر باد، سر رنجورش رو بلند کرد تا به شیانگ دودو و برادرش نگاهی بیاندازه. با دیدن اون دوخرس احمق، لوزیران همه تلاشش رو کرد تا محتوای خوابش رو بیاد بیاره و به سرعت فهمید اون دونفر، چه کسی هستند.
اون دوخرس شیطانی، حقیقتا در خوابش به قبیله شیر باد اومده بودند تا غذا رو درعوض گیاهان دارویی مبادله کنن، اما دراون زمان قبیله گیاهان دارویی کافی نداشت. اون تنها کسی بود که گیاهان دارویی اضافه در غارش داشت.
درابتدا، لوزیران تمایلی به معامله نداشت، اما رویورائو به خز پاندا شیطانی علاقهمند بود؛ بههمینخاطر قیمت "دوستانه ای" بهشون پیشنهاد کرد. درازای هر پنج کتی خز، یک عدد گیاه دارویی؛ که در مجموع ده گیاه دارویی میشد.
درخوابش، خرس شیطانی جوان، ابتدا خیلی عصبانی شده بود. اما اون به یاد اورد که خرس شیطانی، بعدازاینکه نتوانسته بود جایی دیگه گیاه مبادله کنه؛ با گریه پیشش برگشته بود. رویورائو با یک کت خز سیاه و سفید، خیلی خوب بنظر میرسید.
گیاهان توی زمستان افسرده میشدند و اونها بهشون نیاز داشتند. به عنوان شیاطین سطح دو، اون دو، خرسهای نسبتا قوی بودند. با فکر کردن به این موضوع، لوزیران به فکر سواستفاده از اون دوخرس افتاد.
غرورش در قبیله گرگ آتش، جریحهدار شده بود و بعد توسط یک شیطان سطح بالا مورد حمله قرار گرفته بود. خوشبختانه، انرژی شیطانی باقی مانده زیاد نبود و اون درنهایت تونست پساز استفادهاز بیشتر تذهیبگریش اونرو حذف کنه. اون از قله سطح چهار به وسط سطح دو سقوط کرده بود. نه فقط این، بلکه اندامهای داخلیش و مریدیانهاش بهطرز جدی آسیب دیده بودند. اون خیلی ضعیف بود.
اگه بااین وضعش به قبیله برمیگشت، شاید تا نصف ماه بعد هم قادر به شکار نبود.
قبیله شیر باد، به آدمهای قوی احترام میگذاشت. اگه بقیه می.فهمیدند که تذهیبگریش سقوط کرده، اون وضعیت و منابع فعلی خودش از دست میداد، از جمله غارش که بیشترین مقدار انرژی معنوی موجود رو داشت. رابطهاش با رویورائو هم بهم میخورد و اون ترکش میکرد.
اون به هیچعنوان نمیتونست اجازه بده این اتفاق براش بیافته.
اگه از گیاهان دارویی به عنوان طعمه استفاده میکرد و برای مدتی از این دوخرس شیطانی استفاده میبرد؛ این میتونست یک راهحل قابلقبولی براش باشه.
لوزیران به فرم انسانیش دراومد و لباسهاشو پوشید. از دیوار سنگی به عنوان تکیهگاه استفاده کرد و به شیانگ دودو نزدیک شد و پرسید: «تو داری به قبیله شیر باد میری؟»
شیانگ یوان لبخند زد. براساس شکل حیوانیش، اون حدس زد که از کدوم قبیله هست و با لحنی مطمئن پرسید: « آیا تو از قبیله شیر باد هستی؟!»
لوزیران سر تکان داد و جواب داد: «بله، آیا شما نیاز به گیاهان دارویی دارید؟!»
چشم.های شیانگ دودو روشن شد. «بله برادر شیر! هزینه مبادله گیاهان دارویی در قبیله شما چنده؟؟»
لوزیران لبخند زد و سرش رو تکون داد. اون به شیطان پرنده شکاری، نگاهی انداخت. درکمال تعجب دیگر شیاطین، لحنش ناگهان تغییر کرد و گفت: «خیلی گرونه، اما من خودم گیاهان دارویی دارم و با قیمت کم و مناسبی معاوضهشون میکنم. برادر پرنده شکاری، توهم میخوای؟»
شیطان پرنده شکاری، که درتمام این مدت گوشهای ایستاده بود، از درون ریشخند زد. اون بهطور طبیعی میدونست لوزیران درحال بررسی نگرش و حالتش هست.
شیطان پرنده شکاری با حالتی سرد سرش رو چرخوند و با چشمهایی که مخصوص پرندههای شکاری بود قبل ازاینکه به اطراف نگاه کنه، بهش خیره شد. اون به شیانگ دودو نگاه کرد و با لحن نرمی ازش پرسید: «تو تازه از قبیله گرگ آتش اومدی، پس میدونی رییس سابقشون مرده یا نه؟!»
شیانگ دودو برای لحظهای از تعجب یخ زد و با تردید گفت: «فکر نمیکنم مرده باشه!»
لوزیران با شنیدن اسم گرگ خاکستری فلج، یاد اون شیطان سطح بالا نزدیک غار اون گرگ، افتاد. انگار قلبش برای نیثانیه از حرکت ایستاد و از ترس عرق سردی رو کمرش نشست. رگهای آبی روی دستش برآمده شدند و ترس و تنفر توی چشمهاش دیده میشد.
شیطان پرنده بزرگ، مکثی کرد و بعداز خرس شیطانی پرسید: «میدونی الان کجا زندگی میکنه؟!»
کتابهای تصادفی

