ازدواج با یک شرور دلرحم
قسمت: 155
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
چپتر صد و پنجاه پنجم: مادربزرگ به شکار میره. شماها خیلی لاغرید(2)
«خواهر بزرگتر چیویو، چرا باز داری کلی وسایل به ما میدی؟!» یو کوچولو یه یکم ناراحت بود، اون ادامه داد:«دفعه قبل به اندازه کافی بهمون وسایل داده بودی.»
روان چیویو سرش رو نوازش کرد و موضوع رو عوض کرد:«بیا در مورد این حرف نزنیم. پدربزرگ مو خوب به نظر نمیرسه. این برفی هم که داره میباره خیلی سرده. بهش کمک کن تا به غار برگرده، در ضمن زخمم خوبه و اذیتم نمیکنه.»
روان میخواست بگه که اونجا میمونه و بهشون کمک میکنه اما بعدش به آقای گرگ خاکستری که بهش گفته بود مراقب خونشون باشه فکر کرد و اون به طرز غیرقابل توضیحی، احساس ناراحتی کرد. روان با عذر خواهی به خانواده مو نگاه کرد.
با توجه به رابطهای که قبلا بین چینگ رویی و پدربزرگ مو وجود داشت، چینگ رویی دیگه خطری برای مویو و بقیه محسوب نمیشد.
«من برای مدت طولانی بیرون بودم. من باید زود به خونه برگردم. من فردا میام به شما بچه ها سر میزنم.» روان خیلی سریع این حرف هارو زد. بدون اینکه به اونها فرصت بده تا ازش بخوان بیشتر اونجا بمونه، سریع کوله رو پشتش گذاشت و چرخید.
«خواهر بزرگتر چیویو.» بوهه کوچولو فریاد زد تا جلوش رو بگیره، اما مو مائو اجازه نداد بوهه چیز بیشتری بگه و متوقفش کرد.
روان چیویو سرش رو برگردوند و براشون دست تکون داد. با دستش که اخیرا به خاطر جراحت پوسته پوسته شده بود، به سمت خانه دوید.
باران به سمت صورتش برخورد کرد. آسمان کم کم تاریک شد. هر چقدر روان چیویو بیشتر فکر میکرد، بیشتر ناراحت میشد.
واضح بود چه چینگ رویی یه اهریمن سطح بالا هست، اما اون فرم یه شیطان رو از خودش نشون داد. علاوه براین، اون فقط یکم ضعیف تر از آقای گرگ خاکستری قبل از اینکه مجروح بشه، بود. اون ناگهان تو قلمرو گرگ آتش ظاهر شده بود و به محض اینکه دیده بودتش، بهش حمله کرده بود.
نه فقط این، بلکه چینگ رویی حتی اسمش رو هم میدونست.
اگه چینگ رویی و پدر بزرگ تو گذشته باهم رابطه نداشتند و اگه روان امروز تصمیم نمیگرفت که وسایلی که بسته بندی کرده بود رو برای پدربزرگ مو و بقیه ببره، آیا چینگ رویی مستقیم به غارشون میرفت تا اونها رو بکشه؟!
اگه چینگ رویی اینجا بود تا اونها رو بکشه و بخاطر پدربزرگ مو از کشتنش منصرف شده بود، این به این معنی نبودش که کاری به یوان جو نداشته باشه و بهش حمله نکنه.
روان به این فکر کرد که چطور چینگ رویی بهشون گفته بود، که به شکار میره و اونجا منتظرش بمونن. ممکن بود از این فرصت پیش اومده برای حمله به یوان جو استفاده کنه؟!
روان میخواست این ایده شوم رو رد کنه و حتی کنارش بذاره. با اینحال، قصد قتل قوی چینگ رویی قبل از رسیدن پدربزرگ مو و بقیه، فقط خیال و تصور خودش نبود.
علاوه براین اگه چینگ رویی تنها شیطانی که میخواست اونها رو بکشه، نبود چی؟!
روان ناگهان احساس کرد چیزی قلبش رو فشار میده. اون با ضربان قلب بالا، همه راه برگشت به نزدیکی غار رو دوید.
محیط اطراف غار آروم بود. هیچ نشونه از اومدن اهریمن به اونجا، وجود نداشت.
قلبش دیوانهوار میتپید. بوی خون توی هوا نبود.
روان چیویو در ورودی رو با دست های لرزون هل داد و صدای افتادن یه کاسه چوبی رو زمین رو شنید. اون حیرت زده به سرعت وارد خونه شد. روان اونقدر مضطرب بود که اسم گرگ رو صدا زد:«..یوان جو؟»
یوان جو مدت کوتاهی بعد از رفتن روان از خواب بلند شده بود. اون قایمکی لباس قرمز عروسی که روان براش دوخته بود رو پوشید و بی سر و صدا روی تخت سنگی به عنوان یه دفتر خاطرات موقتی، تصویر میتراشید. اون انتظار نداشت روان انقدر زود برگرده.
یوان که گیج شده بود میخواست لباسش رو عوض کنه، اما به طور تصادفی به کاسه چوبی برخورد کرد و اون رو روی زمین انداخت. یوان جو از این حادثه به نفع خودش استفاده کرد و به طور اتفاقی کاسه چوبی رو با انرژی معنوی شکوند. به این تربیت اونها فقط یه کاسه برای استفاده داشتند.
اون وقت نداشت لباس عروسی رو دربیاره. یوان فقط کمربند پوست حیوانی رو تا نیمه باز کرد. زمانی که چیویوش پرده پوست حیوانی رو بالا داد و وارد اتاق شد، آقای گرگ خاکستری فقط وقت داشت که روی تخت سنگی دراز بکشه و تو ژست اسرار آمیز عمیقی فرو بره.
موهای مشکیش بهم ریخته بود و روی لباس نیمه باز عروسی افتاده بود. گوش های نوک تیز و پشمالو گرگ لرزید. اون منتظر موند تا روان برگرده.
کتابهای تصادفی


