ازدواج با یک شرور دلرحم
قسمت: 156
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
چپتر صد و پنجاه و ششم: آیا اون فکر میکرد انرژی شیطانی یه مردیان هست، که میتونه کسی رو خوشمزه کنه؟!(1)
بخاطر اینکه روان میترسید اهریمن های دیگهای هم وجود داشته باشن که بخوان به گرگ خاکستریِ ضعیف آسیب برسونن، حتی بعد از اینکه به غار برگشته بود هنوز نگران بود. اون متوجه چیز عجیب و غریبی هم نشد. همچنین بوی قوی خون هم، استشمام نمیشد.
زانوهای روان کاملا داغ بود، چون بیش از اندازه به خودش فشار آورده بود. روان چیویو که هیچ جوابی از گرگی که داخل اتاق خواب بود دریافت نکرد، حتی اگه گرگ نیاز به فضای شخصی داشت؛ اون با اون حجم از نگرانی نتونست به مخل شدن آسایش گرگ اهمیت بده. روان به سرعت پرده پوست حیوانی رو کنار زد.
«شوهر، حالت خوبه......» روان از حیرت چیزی که دید ساکت شد.
یوان جو به آرومی به دیوار سنگی سرد تکیه داده بود. اون از یه پوست حیوانی کوچک و تا شده به عنوان بالش استفاده میکرد. ترقوه زیباش و عضله های مشخصش، فقط تا حدی توسط لباس قرمز نیمه باز گرگ پوشونده شده بودند.
قرمزی آشکاری، روی صورت شفاف گرگ بود. لب های کمی خشکش از خجالت جمع شده بود. دو تا گوش نوک تیز پشمالشوش روی موهای مشکیش به سمت پایین جمع شده بودند. یکی از گوش ها طاسی سکهای داشت. خز خاکستری-نقرهای تازه رشد کرده، کم پشت بود. رقت انگیز بنظر میرسید.*1
و هنوز، گرگ قیافهای محتاط و سرد از خودش نشون میداد. به دلیل نابینایی، چشم هاش بدون تمرکز بود و بیروح و تاریک بنظر میرسید. نگاهی بیش از اندازه دور و بدون میل داشت. برای فعلا، روان چیویو نمیتونست بگه زمانی که غار رو ترک کرده بود، گرگ مخفیانه کار شرم اوری انجام داده.
با این حال، به نظر میرسید یوان جو صدمهای ندیده. حتی انرژی شیطانی داخل خونش هم بهش حمله نکرده بود. شاید، روان بیش از اندازه غلو و فکر میکرد. اون آهی از سر آسودگی کشید.
بااینکه الان خیال روان جمع شده بود. گرگ، که شامه قویای داشت و مخفیانه هوشیاری شیطانیش رو بیرون داده بود، وقتی که متوجه شد روان زخمی شده، فشار اطرافش به وضوح کاهش یافت.
«....تو زخمی شدی.» صدای هاسکی طور به سردی سرمای زمستان به گوش روان رسید. گرگ کاملا فراموش کرد که اون نگرانه، که روان چیویو از اینکه اون کاری انجام داده که در موردش عذاب وجدان داره، عصبانی بشه. نگرانی و خود سرزنشی توی صداش، چیزی نبود که قابل پنهان باشه. روان تنها بعد از مدت کوتاهی که پیشش نبود، مجروح شده بود.
روان چیویو فکر نمیکرد که این چیز خیلی مهمی باشه. اون وارد اتاق شد، خم شد، کاسه چوبی شکسته رو برداشت و قبل از اینکه روی چهار پایه سنگی بشینه، به اجاق سنگی هیزم اضافه کرد. روان به موضوع توی ذهنش فکر کرد و به آقای گرگ خاکستری در مورد برخورد امروزش با چینگ رویی گفت.
در کمال تعجب، قیافه گرگ پس از تموم شدن داستانش آروم نشد. در عوض قیافهاش افتضاح تر به نظر میرسید. غم تو چشمهای باریک و کشیدهاش ظاهر شد. «تو زخمی شدی.»
روان چیویو:«....»
روان گونه تا حدودی دردناک و زخمش رو لمس کرد.«من خوبم. این فقط یه بریدگی کوچک روی صورتمه. چیز خاصی نیست.» در واقع زمانیکه اون داشت از حمله چینگ رویی فرار میکرد، کبودی و رگ به رگ شدن های جزئی روی بازو و پاهاش بوجود اومده بود، اما اونها جدی نبودند. فقط برای مدتی حرکت کردن براش سخت تر میشد.
روان بازی زخمیش رو فشار داد و گفت:«من در مورد رابطه گذشته پدربزرگ مو و چینگ رویی نمیدونم. امیدوارم چیزهایی که امروز اتفاق افتاده فقط یه تصادف باشه.»
زمانیکه یوان جو کلمه تصادفی رو شنید، گوش های نوک تیزش کاملا به پایین افتادند. اون دستش رو محکم مشت کرد.
شاید این اتفاق تصادفی نبوده.
از اونجایی که اون یه توله گرگ بود، اغلب توسط اهریمن ها و موجودات وحشی مورد حمله قرار میگرفت. انرژی شیطانی توی خونش بیدار نشده بود تا اینکه توی حمله جزر و مد حیوانی به پای مرگ کشیده شده بود و بعد خودش رو نشون داده بود. تا اونموقع، اون به اشتباه باور کرده بود که فقط نفرین شده.
اما الان، دلیل اینکه اغلب بهش حمله میشد این بودش که گوشت و خونش مقوی عالی و خوبی برای اهریمن ها محسوب میشد.
به احتمال زیاد دلیل مجروح شدن همسرش هم خودش بود. چون روان برای مدت طولانی باهاش در تماس بود.
یادداشت مترجم:
*1طاسی سکهای: یک بیماری شایع خودایمنی است که عمدتاً موجب ریزش غیر قابل پیش بینی موهای سر و دیگر نواحی بدن می گردد. در اکثر موارد موها در نواحی محدود و پراکنده با قطری به اندازه یک سکه کوچک خالی می شوند.
کتابهای تصادفی

