ازدواج با یک شرور دلرحم
قسمت: 163
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
چپتر صد و شصت و سوم: آیا این به اصطلاح بدشناسی به دنبال خوش شناسی بود؟!(2)
اگه سنگ های انرژی معنوی بیشتری دردسترس بود، احتمال موفقیت بالاتر میرفت، اما چیزهایی که الان داشت هم کافی بودند. همسرش، قبلا به اندازه کافی سخت کار و تلاش کرده بود. اون هر ذره از سنگ های انرژی معنویای که روان بدست آورده بود رو ارزشمند میدونست.
هنگامی که اون موفق میشد، اون قویتر از شیطانهای خون خالص و اهریمن ها میشد. حتی احتمال این وجود داشت که بتونه بینایی اش رو بدست بیاره.
تو تاریکی شب، صدای خنده های شیطانی به گوش میرسید.
با اینکه یوان جو چندین بار با استفاده از هوشیاری شیطانیش، روان چیویو رو دیده بود، اما هنوز واقعا دلش میخواست با چشمهای خودش روان رو ببینه. اون میخواست ببینه وقتی همسرش میخنده چه شکلی میشه و وقتی اون رو شوهر صدا میزنه، قیافهاش چه مدلی میشه. آیا کمر نرمش به اندازهای که اون فکر میکرد، باریک و وسوسه برانگیز بود؟!
پنج روز دیگه باقی مونده بود.
در طول اون پنج روز، اون باید تمرکز میکرد و فقط میتونست ردی از هوشیاریش رو، برای محافظت دربرابر خطر باقی بزاره. این به این معنی بود، که یوان جو دیگه قادر به گپ زدن با همسرش نبود.
در طول فرایند تذهیبگری، چون بدن یوان ناخالصی هارو بیرون میداد، ممکن بود لباس هاش هم کثیف بشه.
با رفتن به اون مسیر فکری، آقای گرگ خاکستری دوباره قرمز شد.
اگه روان کثیف بودن گرگ براش مهم نبود و لباس هاشو هم عوض نمیکرد، اشکالی نداشت. یوان از قبل گرگ اون شده بود. اگه روان حتی میخواست اونو ببوسه هم عیبی نداشت.
روان خبر نداشت که گرگ از قبل در مورد بو+سه بینشون، که موقع خواب روان رد و بدل شده بود خیالبافی کرده و اون رو به عنوان یه بو+سه بسیار صمیمانه در نظر گرفته.
اگه روان درموردش میدونست، اون قطعا به این فکر میکرد که آقای گرگ خاکستری بیش از اندازه معصوم و پاک هست. روان چیویو خودش هم هیچ تجربه عملیای نداشت، اما دانش نظری بسیار غنیای داشت و میدونست یه نوک زدن ساده روی لب رو نمیشد به عنوان یه بو+سه فوق عاشقانه درنظر گرفت.
پس از اینکه روان از رویای بو+سیدن یوان جو بیدار شد، نگاهی به گرگی که کنارش خوابیده بود انداخت. اون با صورتی گلگون شده با خودش فکر کرد؛ حتی اگه یه بو+سه ساده هم بود، حداقل باید سه ثانیه طول میکشید!
روان به سرعت از روی رختخواب بلند شد، نظافت روزانه رو انجام داد و به خودش و گرگ غذا داد. سپس، گوشت خشک شده داخل انباری رو چک کرد. بعداز فکر کردن به اینکه امروز میخواد چیکار بکنه، بارانی بافته شده خودش رو پوشید و نیزهاش رو برداشت. اون تصمیم گرفته بود به بیرون بره و خیزران به خونه بیاره تا بتونه باهاش یه چیزی بسازه.*1
امروز هوا بد نبود. با اینکه دما، نسبت به چند روز گذشته کاهش زیادی پیدا کرده بود، اما فقط برف خفیفی میبارید. هوا هنوز برای بیرون رفتن مناسب بود.
اون جدیدا دو تا تله دیگه، حفر کرده بود. تو این چند روز گذشته، اتفاقات زیادی افتاده بود، به همین خاطر اون وقت نکرده بود بره اون تله ها رو چک کنه. روان میتونست بین مسیر پیدا کردن خیزران، به اون تله ها هم یه نگاهی بیاندازه. اون ممکن بود به اندازه کافی خوش شانس باشه، که طعمه های کوچکی با اون تله ها بگیره.
و موضوع پدربزرگ مو و چینگ رویی، هنوز پا برجا بود. روان نمیتونست نگرانیش در مورد اون موضوع رو کنار بزاره.
روان چیویو بعد از برنامهریزی برای مسیرش، کنار تخت، آب شفابخش کافی گذاشت و میخواست قبل از ترک غار، دزدکی چند نوازش آرام روی گوش گرگ به جا بگذاره.
این دفعه، روان چیویو مطمئن بود که آقای گرگ خاکستری خوابه. اما، به خاطر خواب دیشب، خجالت میکشید به گوش های گرگ دست بزنه. در عوض، اون به آرومی روی گوش زخمی گرگ، مرحم گذاشت.
خزهای تازه رشد کرده روی گوش گرگ خیلی خوب بود، خیلی نرمتر از خز زیر روی دمش بود و لمس کردنش هم حس بهتری میداد. روان چیویو چشم هاش رو کج کرد و گفت:« گرگ خاکستری تیانلو، مراقب خونمون باش.»
مکان هایی که اون تله ها رو تو اونجا گذاشته بود ، از محل زندگیشون زیاد دور نبود. طولی نکشید که روان به اونجا رسید.
یه مدت پیش، اون از زیر تلهای که تو پایین درخت غول پیکر گذاشته بود، یه تخم مرغ برداشته بود. بعدا، اون تله رو عمیق تر کرد.
از دور، روان چیویو دید که اطراف تله بهم خورده. چشم هاش درخشیدند. اون به سمت جلو دوید، توده برف جمع شده روی تله رو کنار زد و یه کبوتر در حال مرگ رو توی تله دید. کبوتر خیلی بزرگتر از کبوتر های امروزی بود. تقریبا به اندازه یه مرغ بود. روان کبوتر رو برداشت و وزنش رو نزدیک ۲/۵ تا ۳ کیلو تخمین زد.
روان چیویو از انرژی معنوی اش استفاده کرد تا بررسی کنه، آیا مشکلی در مورد کبوتر وجود داره یا نه. وقتی که انرژی معنویاش به شکم کبوتر رسید، اون به طرز غیر منتظرهای انرژی معنوی قوی ای رو احساس کرد.
روان چیویو از تعجب چشم هاشو گشاد کرد. اون با دقت اون نقطه رو بررسی کرد و تایید کرد چهار سنگ انرژی معنوی داخل شکم کبوتر وجود دارد. هر سنگ معنوی، تقریبا سطح پنج بود. همه اون ها کوچک بودند- هر کدومشون به اندازه انگشت کوچک روان بودند- اما در مجموع، تقریبا نصف اندازه سنگ انرژی معنوی کوچکی بود، که آخرین بار توی صخره پیدا کرده بود.
یادداشت مترجم:
*1خیزران: خیزران گیاهی شگفت انگیز است. این گیاه می تواند در روز حدود ۴۰ سانتیمتر رشد کند و گاهی طول آن به ۴۰ متر می رسد. جالب است بدانید که خیزران یک نوع علف است اما به دلیل ظاهر غول پیکرش خیلی ها آن را با درخت اشتباه می گیرند.
کتابهای تصادفی

