فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

پادشاه ابعادی

قسمت: 10

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات

آغاز جدید (‏۲)

«این چماق واقعاً به‌درد بخوره!»

با تشکر از اون تاس، چابکی و قدرتم اصلاً جالب نیست.

اگر به‌خاطر چماق نبود، شکست دادن آن هیولاها کار ساده‌ای نبود. سپس کانگ‌جون دوباره اخم کرد. ​

او برای مدتی به‌خاطر تنِش، دردش را فراموش کرده بود. ​

«آآع...»

درد دست زخمی‌اش به‌شدت زیاد بود و خون همچنان از آن سرازیر بود. ​

آه! الان باید اینو چه‌کار کنم؟

مطمئناً این درد بدون وجود کمک‌های اولیه مدام بدتر و بدتر می‌شد. بااین‌حال، او توان این‌کار را نداشت چون تعداد بیش‌تری میمون-موش از اتاق ۴۱۳ بیرون پریدند. ​

«‏کااااع!»

«کیکیکی!»

چشمان سرخ‌شان نشان می‌داد که حداقل سه نفر هستند. همه‌ی آن‌ها چماق در دست داشتند. ​

«لعنتی!»

کانگ‌جون هم شروع به چرخاندن چماقش کرد. ​

بام!

چماق کانگ‌جون به سر یکی از میمون-موش‌ها اصابت کرد و آن را به دیوار کوبید.​

«کییی‌!»

بقیه میمون‌ها درحالی که فریاد می‌زدند، فرار کردند. ​

[‏تجربه به‌دست ‌آمد.]‏

​[۳ گره به‌دست ‌آمد.]

درهمین‌حال، یک میمون-موش در طرف دیگر، چماق خود را به سوی کانگ‌جون تاب می‌داد. کانگ‌جون به‌سرعت جلوی آن را با دست چپش گرفت. ​

بام!

«آه...!»

فریادی از دهانش بیرون آمد. ​

انگار استخوانی شکسته بود. بازوی چپش از قبل به‌خاطر برخورد تیر شدیداً درد می‌کرد و حالا با یک چماق ضربه خورده بود. واقعاً نابودکننده بود.

اما کانگ‌جون دندان‌ها را به‌هم فشرد و تحمل کرد. او عمداً بازوی چپش را قربانی کرده بود. چرا که چماق را با دست چپش گرفته بود. ​

بام!

«کاااع!»

کانگ‌جون به سر میمون-موش ضربه زد.

[‏تجربه به‌دست ‌آمد.]‏

​ [‏۴ گره به‌دست ‌آمد.]‏

​تجربه و پول, اما حالا زمان خوشحالی نبود. هنوز یکی باقی مانده بود. ​

«کییووآ!!!»

درهمان‌لحظه با پای چپش لگد به چانه میمون-موش ضربه زد. ​

«کووع!»

میمون-موش به عقب رفت. ​

کانگجون دو قدم به جلو برداشت و با بی‌رحمی ضربه زد.

بووم!

«کااااا!»

کانگ‌جون آن‌چنان سخت به سر میمون-موش ضربه زد که باعث شد روی سرش یک فرو رفتگی ایجاد شود. ​

[‏تجربه به دست آمد.]

[‏۴ گره به دست آمد.]

کانگ‌جون نفس عمیقی کشید و مطمئن شد که دشمن دیگری وجود ندارد. خوشبختانه هیچ خبری نبود. ​

هنوز خیلی زود بود که احساس راحتی کند. او نمی‌دانست که آیا میمون-موش‌های دیگری نیز از آن اتاق مرموز بیرون می‌آیند یا نه. ​

چک

خون از بازوی چپش سرازیر شده بود و کف اتاق را خیس کرده بود. ​

بدن کانگ‌جون از درد می‌لرزید . ​

آه! لعنت بر شیطون! اگر این وضعیت ادامه پیدا کنه، الکی‌الکی ممکنه بمیرم...

سلامتی: ۴۷/۹۰

سلامتش به‌خاطر بازوی چپش به نصف رسیده بود.

[‏ساخت پایگاه سطح ۱: ۴۸٪[

خوشبختانه پایگاه او ۴۸٪ کامل بود. او فقط نیاز داشت تا مقداری دیگر برای زنده ماندن تلاش کند. ​

فقط یه مقدار دیگه...

سپس چشمان کانگ‌جون متوجه چیزی شدند.

هاه؟ این؟

چیزی درخشان در کنار جسد میمون-موش وجود داشت. یک بطری شیشه‌ای که حاوی مایع قرمز رنگی بود. ​

چی؟ ا-این یه معجونه؟

به همان شکل معجونی که بارها در بازی‌های مختلف دیده بود. نزدیک‌تر آمد و آن را برداشت.

[‏معجون کوچک سلامت.]

[‏مصرف آن ۴۰ واحد از سلامتی شما را احیا خواهد کرد.]

آه!

باورکردنی نیست، واقعاً معجون بود. معجون سلامت هم بود! آیا این به‌خاطر خوش‌شانسی‌ خودش بود؟ ​

پس چرا باید تردید می‌کرد؟ ​

تق! ترق!

فوراً بطری را باز کرد و معجون را نوشید.

سپس اتفاق عجیبی افتاد. ​

سووووو--

جای تیر در بازوی چپش محو شد و زخم بلافاصله التیام پیدا کرد. ​

بازوم خوب شد!

و درد تهوع‌آورش ناپدید شد. ​

به‌جز لرزشی خفیف، دستش تقریباً به حالت عادی برگشته بود.

سلامت: ۸۷/۹۰

به‌خاطر این موضوع، سلامتی او تقریباً به‌طور کامل احیا شد. ​

اگر با چشم‌های خودم ندیده بودم باور نمی‌کردم.

نوشیدن فقط یه معجون باعث برطرف شدن جای اون تیر شد؟

این از آن دروغ‌هایی بود که ممکن است در این دنیا گفته شود ولی در اینجا این امکان وجود داشت چون رویاهای تهی، دنیای رویاها بود. ​

به‌هرحال، خوشحال بود. اگر نیاز می‌شد تا زخمش را در یک بیمارستان درمان کند، واقعاً اوضاع وخیم می‌شد. ​

فووو! الان احساس بهتری دارم.

از فکر درد به خود لرزید.

باید مراقب باشم که تیر دیگه‌ای به من نخوره.

کانگ‌جون نگاهی به اطراف انداخت. ​

او نتوانست با وجود بهبودی در سلامتش، تنش و استرسش را رفع کند. او بایستی تا زمانی که پایگاه خود را تکمیل می‌کرد، آماده و هشیار می‌ماند. ​

من نمی‌دونم دوباره از کجا ممکنه پیداشون بشه...

اما کاملاً مشخص بود.

کوااااا!

ناگهان چیزی از اتاق ۴۱۳ بیرون آمد. ​

«کوااااع!»

صدایش در دیوارهای ساختمان فرو می‌رفت. ​

عه؟ چی؟ این دیگه چیه؟

کانگ‌جون با تعجب از جا پرید. ​

شکلش درست مانند میمون-موش‌ها بود. اما ارتفاع آن بیش از دو متر بود. ​

یعنی رئیسشونه؟

کانگ‌جون ۱۷۸ سانتی‌متر قد داشت و هیولا از او بزرگ‌تر بود. و مطمئناً آن چیز، موجودی به‌غیر‌از رئیس آن میمون-موش‌ها نبود. ​

«‏کااااع!!!!»

دهانش باز شد و غرشی کرد. چشمان سرخش به سوی او حرکت کردند. ​

«لعنتی بیا ببینم!»

در‌حالی‌که چماق را محکم به‌هم می‌فشرد فریاد زد.

اجتناب‌ناپذیر بود. یک مبارزه تا پای مرگ!

میمون-موش غول‌پیکر، یک چماق بزرگ را تکان داد.

وووو ووووو!

مثل کُنده‌ی درخت به‌نظر می‌رسید! کانگ‌جون با حالتی عصبی از آن دوری می‌کرد. ​

فقط یه ضربه لازمه تا کارمو تموم کنه.

خوشبختانه این یک راهروی باریک بود. بلند کردن یک چوب بلند در راهروی تنگ هم کار آسانی نبود. ​

کووونگ! کواااانگ!

سقف‌های کوتاه و دیوارهای باریک راهرو، جلوی نیروی کامل چماق را می‌گرفت. ​

کانگ‌جون به‌سرعت به داخل یک شکاف نفوذ کرد و به محض نزدیک شدن آن هیولا...​

بام!

کانگ‌جون به سرش ضربه زد، اما آن موجود حتی سرش، تکان هم نخورد. ​

«‏کااااع!»

هیولا چماقش را دور انداخت و هر دو دستش را به سمت کنگ‌جون نشانه رفت.

کوووونگ کووونگ!

در یک چشم‌به‌هم‌زدن اتفاق افتاد. ​

«آآع!»

کانگ‌جون به‌سرعت به طرف عقب خم شد. به حدی که پشتش شدیداً درد بگیرد.

«آه! نزدیک بود بمیرم این حرو+م‌زاده واقعاً سریعه!»

مهم نبود که چه‌قدر چابکی او کاهش پیدا کرده بود، آن موجود بلافاصله واکنش نشان می‌داد.

ووویژ!

هر دو دستش به سرعت به‌طرف او حرکت کردند. ​

«ایییی!»

کانگ‌جون آماده شد و قبل از اینکه چماق خود را تکان دهد از آن جاخالی داد. ​

«بمیر!!!!»

بوم! بوم!

به سینه و سرش ضربه زد. اما هیولا، چماق کانگ‌جون را با دستش گرفت. ​

«آه!!!»

کانگ‌جون سعی کرد چماقش را حرکت دهد ولی ذره‌ای تکان نمی‌خورد. ​

هیولایی بزرگ اما جاهل. این حریفی نبود که بتواند با زور بر آن غلبه کند. ​

«کیکیکی!»

هیولا، چماقش را کنار انداخت و فقط روی استفاده از قدرتش متمرکز شد. سعی کرد کانگ‌جون را با هر دو دستش بگیرد. ​

در آن لحظه پای راست کانگ‌جون به شکم رئیس لگد زد. ​

پک!

در همان حال چرخید و پای چپش را دوباره به شکم میمون کوبید. ​

پوم! پو!!

حمله‌ی اول فقط یک شوخی بود درحالی‌‌‌که حمله‌ی دوم واقعی بود. قدرتی که تمام وزنش را پشتش گذاشته بود.

«کوهه!»

هیولا تلوتلوخوران یک قدم عقب رفت. کانگ‌جون این فرصت را از دست نداد.

بوم! بوم بوم بوم!

او تعدادی لگد گیج‌کننده به‌سمت صورت میمون رئیس پرتاب کرد.

«بمیر!!!»

تکنیک‌های عالی تکواندو، یک هیولا نمی‌توانست دربرابر آن‌ها مقاومت کند. ​

هیولای رئیس تلوتلوخوران عقب رفت اما سقوط نکرد. درعوض هردو دستش به‌سمت جلو حرکت کرد و پای راستش را گرفت. ​

بـ بدبخت شدم!

هیولا پایش را گرفته بود و احتمال داشت که پایش را بشکند. با حالتی عصبی بدنش را چرخاند و با پای چپش به زیر چانه هیولا ضربه زد.

بااام!

«کواک!»

و نقطه‌ی مورد اثابت بعدی، گردن هیولا بود. تلوتلوخوران عقب رفت و کانگ‌جون را رها کرد. ​

یک فرصت.

کانگ‌جون به سینه هیولا لگد زد.

کواعععع!

تن بزرگش به عقب افتاد. ​

کانگ‌جون بلافاصله یک چماق را برداشت و با بی‌رحمی سر میمون رئیس کوبید!

بام! بام! بام! بام!‌ بام! بام!

«آه، خدا...»

چماق شکسته شد. کانگ‌جون به‌سرعت چماق دیگری برداشت. در این میان، میمون دست‌و‌پا می‌زد و سعی می‌کرد بلند شود. کانگ‌جون به‌شدت به کله‌اش هجوم آورده بود. ​

بام بام بام بام بام!

تاکنون دو شانسش را از دست داده بود. مجبور بود قبل از اینکه سرحال بیاید کارش را تمام کند.

او نمی‌توانست اجازه حمله‌ی متقابل را به آن بدهد.

«بمیر! بمیر! بمیر! بمیر!» ​

بااااااااام!

«کااااااااع...»

صدای انفجار بلندی به گوش رسید و همزمان میمون-موش غول‌پیکر جیغ کشید.

​[‏تجربه به‌دست آمد.]

[‏۱۲ گره به‌دست آمد.]‏

[​سطح شما افزایش‌یافت.]

​او این کار را انجام داد. و بالأخره!

«آه...»

کانگ‌جان با دیدن پیامی که حاکی از ارتقا سطح وی بود، خوشحال شد. ​

افزایش سطح! ​

کشتن آن هیولا به او تجربه‌ی زیادی داده بود.

کتاب‌های تصادفی