فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

پادشاه ابعادی

قسمت: 9

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات

آغاز جدید (‏۱)

​​​​​​​​

هویت واقعی آن موجود چه بود؟ ​

این‌چنین موجود عجیب‌و‌غریبی نمی‌توانست در واقعیت وجود داشته باشد. ​

«کااااع! کیکیکیکی!!!»

با چماقی در دست، به سوی کانگ‌جون هجوم برد …

وویژ! ووویژ!

او مجبور بود از آن در راهروی باریک، مدام جاخالی بدهد.

سپس کانگ‌جون لبخند زد.

وایسا! نیازی به این کار نیست. من می‌تونم قدرتش رو جذب کنم.

قدرتی که در واقع جانیان و زورگویان را هدف قرار می‌داد؛ طبیعتاً این توانایی در اینجا مؤثر خواهد بود. کانگ‌جون فوراً به میمون-موش نگاه کرد، اما یک پیغام غیرمنتظره، در انتظارش بود.

[هدف نامعتبر]

[‏انرژی جادوی سیاه نمی‌تواند جذب شود.]

چی؟ برای چی؟

چرا هدفش نامعتبر بود؟ ​

اما حالا زمان نگرانی درباره چنین چیزهایی نبود. چماق با بی‌رحمی به طرف او می‌آمد. ​

کانگ‌جون شتابان عقب رفت. سپس میمون-موش به‌سرعت حرکت کرد و به‌طرف او پرید...

بوووم!

درحالی‌که به هوا پریده بود، چماقش را به زمین کوبید. ​

درهمان‌لحظه پاهای کانگ‌جون به مچ دست میمون-موش که چماق را در دست داشت لگد زد. پای راستش به شکم میمون اصابت کرد. ​

پوع‌~

«کااع!»

میمون-موش جیغ کشید و عقب رفت. ​

«هه، مسئله‌ی خاصی نبود.»

علی‌رغم حالت کند بدنش، کانگ‌جون هنوز هم یک تکواندوکارِ دان سوم بود. به‌خصوص که حالا دو پا برای کار کردن داشت، پس دربرابر آن هیولای کوتوله، وضعیتش مناسب بود. او نمی‌توانست انرژی جادوی سیاه را جذب کند، اما می‌توانست مستقیماً به آن حمله کند. ​

«آآآآآآآ!»

سپس یک میمون-موش دیگر نیز از اتاق ۴۱۳ خارج شد. ​

ووویژ! وووف!

سیلی از ضربات چماق! ​

کانگ‌جون عقب رفت و از آن دوری کرد . ​

میمون-موشی که به‌طرفش پریده بود نیز به عقب برگشت. ​

یک نبرد، دو دربرابر یک! ​

کانگ‌جون وحشت‌زده نشد. او در ابتدا تنها از ظاهر عجیبش وحشت کرده بود...

بااین‌حال، روشی که آن‌ها از چماق‌های‌شان استفاده می‌کردند ساده بود، بنابراین آن‌ها فقط یک تهدید کوچک بودند. مثل دو کودک دبستانی که چوب در دست داشتند. آن‌ها همچنین به‌طور قطع هم‌قد بچه‌های ابتدایی بودند. ​

«‏کااااع!»

در این میان یکی از میمون-موش‌ها به هوا پرید و چماق خود را تکان داد.

وووییییژ!

چماق به‌سمت سر او در حرکت بود. ​

کانگ‌جون سرش را به نرمی خم کرد و از آن دوری کرد. درهمان‌حال چرخید و با پای چپش ضربه‌ای زد. ​

پوع--!

پای چپش به‌طور دقیق به شکم میمون-موش اصابت می‌کند. ​

«کوووع!»

این‌بار لگد محکمی به آن زد. ضربه‌ای که حتی بزرگسالان هم تحمل آن را دشوار خواهند یافت! کانگ‌جون دوباره پای چپش را چرخاند و به‌طرف دیگر میمون-موشی که به‌سرعت می‌دوید گرفت.

وووش!

«کووو!»

یکی از آن‌ها پنج متر پرواز کرد درحالی‌که دیگری زیر پای کانگ‌جون بود. ​

هنوز نمردن...

کانگ‌جون دوباره آماده حمله‌ی دیگری شد.

بوم! بوم! بوم!

مشت‌های کانگ‌جون بدون هیچ ترحمی بر سر میمون-موش‌ها برخورد می‌کرد. ​

«کوواااع!»

[‏تجربه به‌دست آمد.]

[۳ گره به‌دست آمد.]

کانگ‌جون تأیید کرد که او تجربه دریافت کرده‌ است و بدون هیچ تأخیری به‌طرف دیگر میمون-موش دوید. ​

بوم بوم بوم بوم...!

«کوووواع!»

پس از زدن چند ضربه‌ی کاری، نابود شد.

​[‏تجربه به‌دست ‌آمد.]‏

​[‏۴ گره به‌دست آمد.]‏

​او درست مانند یک بازی، از کشتن هیولاها تجربه کسب کرد.

​سطح ۱ [تجربه ٪۲۰]

او در پنجره‌ی وضعیت خود ۲۰% تجربه داشت. ​

میمون-موش‌ها هر کدام ۱۰% تجربه داشتند. پس به این معنا بود که اگر هشت‌تای دیگر هم کشته شوند، سطحش افزایش می‌یافت. ​

راستی، اصلاً گره دیگه چیه؟

کانگ‌جون ۷ گره برای خلاص شدن از دست میمون-موش‌ها به‌دست آورده بود.

​[‏گره‌ها پول رایجی هستند که تنها در جهان رویاهای تهی در دسترسند.]

​[به‌دست آوردن گره‌های بیش‌تر، به شما اجازه‌ی آغاز جنگ را می‌دهد.]

پول...

نیازی نبود آن را پیچیده کند. مثل یک بازی، تجربه و پول ممکن است از هیولاها به‌دست آورده شود. او می‌دانست که ۷ گره در آینده چه‌قدر ارزش خواهند داشت. ​

ویییش.

کانگ‌جون یکی از چماق‌هایی را که میمون-موش‌ها در دست داشتند، برداشت. ​

داشتن یه اسلحه برای حفظ کردن استقامت و انرژیم خوبه.

۷۰ سانتی‌متر طول داشت و شکل یک چماق را به‌یاد می‌آورد. ​

سبک اما نسبتاً سخت و محکم!

خوشبختانه او موفق شد از کتک خوردن فرار کند و هیچ دردی احساس نکند. ​

«کواااع!»

«کیکیکی!»

درهمین‌حال، دو میمون-موش از اتاق بیرون آمدند. ​

«بازم اون اتاق لعنتی... چرا مدام از اونجا بیرون میان؟»

آیا لانه هیولاها بود؟ ​

صبر کن! اونا قبلاً هم از این تیزی‌ها داشتن؟

ووییژ!

صدای وحشتناک باد پخش شد. ​

«هووو!»

یک پیکان درست در جلوی او بود اگر کانگ‌جون سرش را کج نکرده بود، تیر می‌توانست سر او را سوراخ کند. ​

در کمال تعجب، میمون-موش‌ها در دست خود کمان داشتند. ​

«لعنتی! با تیرکمون کار می‌کنن!»

او واقعاً خوش‌شانس بود چرا که توانست از یک پیکان جاخالی دهد. شاید این قدرت شانس و اقبال او بود. دراین‌صورت، او واقعاً در تصمیم‌گیری برای افزایش شانس خود خوب عمل کرده بود! ​

اما حالا وقت شاد بودن نبود. یک میمون-موش، تیر دیگری به‌سمت او پرتاب کرد... ​

وویییژ!

اما این‌بار، دیگر دیر شده بود و ساعد چپش را شکافت و باعث شد خون‌ریزی کند. ​

«اییع! دهنشو!»

کانگ‌جون به خود لرزید. ​

چرا او مجبور بود چنین دردی را تحمل کند؟ چه‌طور می‌توانست زخمی شدن را تصور کند؟ آن هم به‌وسیله‌ی یک تیر، نه شمشیر! ​

خوش‌شانسی‌اش دوبار پشت‌ سر هم برایش کار نکرد. ​

«آآآآخ...»

دردِ تیر! معمولاً در رویاهایش احساس درد نمی‌کرد، اما اینجا رویاهای تهی بود و همان درد واقعی را احساس می‌کرد. ​

«کیکیکی!»

«کواهاها!»

همچنان که میمون-موش‌ها خود را آماده‌ی پرتاب تیرهای دیگر می‌کردند، گیج و مبهوت به جلو تلوتلو می‌خورد.

آه! این کثافتا!

کانگ‌جون دندان‌هایش را به‌هم فشرد. ​

وقت درنگ کردن نبود. چه‌طور ممکن بود به خودش اجازه دهد تا تیرهای بیش‌تری به او اصابت کنند؟

​ناگهان به یاد جمله‌ای افتاد که می‌گفت:

«اگر شکست بخوری همه‌چیز را از دست خواهی داد. به‌طور خلاصه، شکست در جهان رویاهای تهی به معنای مرگ قطعیه.»

«فراموش نکن، اگه نمی‌خوای مثل من یه جنازه بشی، به‌خوبی از قدرت رویاهای تهی استفاده کن، به حرف‌های من خوب گوش کن و هیچ‌وقت فراموش‌شون نکن…»

دقیقاً، این فقط یک خواب نبود. ​مرگ در اینجا به معنای مرگ واقعی است.

کاع! نمی‌تونم اینجا بمیرم!

کانگ‌جون دردِ بازوی چپش را نادیده گرفت و در حالی که به‌سمت جلو هجوم می‌برد چماق را در هوا می‌چرخاند.

بوم! بوم!

«کاااع!»

«کییع!»

سر میمون-موش‌ها با ضرباتش خرد شدند.

​[‏تجربه به‌دست آمد.]

​[۴ گره به‌دست آمد.]

​[تجربه به‌دست آمد.]

​[۴ گره به‌دست آمد.]

​و کانگ‌جون در همان حال نفس‌نفس می‌زد.

کتاب‌های تصادفی