پادشاه ابعادی
قسمت: 22
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
چپتر ۲۲: تسخیر همه چیز (۲)
«این!»
کانگجون سعی کرد به سرعت در را ببندد، اما شبح به داخل هجوم آورد!
«کیکیکی! میکشمت!»
شبح، موهای پریشانِ سیاه و چشمانی به سرخی خون داشت!
چرا شبح هنوز به دنبال شکار کردن او بود؟ پیام به وضوح بیان کرده بود که خطر در دنیای واقعی از بین خواهد رفت. مهمتر از همه، بهنظر نمیرسید از خشم شبح ذرهای کاسته شده باشد.
شبحِ باکره چشمانی سرد داشت. آنها به سردی قطب شمال یا جنوب بودند. هر مَردی به آن چشمها خیره میشد، به لرزه در میآمد. اگر این ادامه پیدا میکرد، شبح واقعا او را میکشت.
«لعنتی! اجازه نمیدم به این راحتی منو بکشه.»
کانگجون ناامیدانه تصمیم گرفت مقاومت کند و مشتی به سمت صورت شبح پرتاب کرد.
کویک!
طبیعتاً این حملهای از سر ناچاری بود. حتی اگر مشت او اصابت میکرد، شبح ذرهای عقب رانده نمیشد.
اما در حقیقت نتیجه با چیزی که انتظار داشت، کاملا متفاوت شد.
پیوک...!
کوآنگ!
شبح در برابر مشت کانگجون مانند یک عروسک بود. هم کانگجون و هم شبح از اینکه موفق شده بود شبح را با مشت به زمین بزند غافلگیر شدند!
«چطور جرات کردی منو بزنی!»
هوو!
شبح با عجله بلند شد و با دو دست گلوی کانگجون را فشرد.
بَم!
در این لحظه کانگجون با پای راست به سینه شبح ضربه زد و بلافاصله آن را با ضربهای دیگر توسط پای چپ خود که وزن تمام بدنش را پشت خود داشت کامل کرد.
بَم بَم!
«کیاااک!»
شبح با جیغی بلند به راهرو پرتاب شد.
«اوه...»
سردرگمی، چهره شبح را پوشاند. چشمانش نشان میداد که نمیتواند این شرایط را باور کند.
از طرف دیگر، لبخندی از سر آرامش در چهره کانگجون نمایان شد.
«مشخصه قدرت روح ضعیفتر شده.»
اینکه گفته بود:(حذف تمام موانع درون اتاق ۱۳ باعث ناپدید شدن خطر در دنیای واقعی میشود.) تماما دروغ نبود. روح در مقایسه با قبل ضعیفتر شده بود. او دیگر برای کانگجون خطری نداشت.
«نمیتونم اون رو به حال خودش بذارم.»
کانگجون باید کاری میکرد که شبح دیگر هرگز به او نزدیک نشود.
«امروز خوب کتک میخوری، بازم برات دارم.»
کانگجون با قیافهای ترسناک به سمت شبح قدم برداشت و باعث شد شبح عقبنشینی کند.
«ج-جلو نیا.»
کانگجون آن کلمات را نادیده گرفت و به پیشروی ادامه داد. سپس روح با عجله وارد اتاق ۴۱۳ شد.
کانگجون بلافاصله سعی کرد درب اتاق ۴۱۳ را باز کند، اما در به سادگی باز نمیشد. دستگیره در نمیچرخید، انگار شخصی از سمت دیگر آن را نگه داشته بود. و البته آن شخص همان شبح بود.
منطقی بهنظر میرسید.
«داخل نیا. لطفا! دارم خواهش میکنم.»
روح با صدایی رقتانگیز حرف میزد. دیگر حالتی شیون مانند نداشت و شبیه صدای یک زن عادی بود. برای رحم او ناله میکرد؟
اما کانگجون تحت تاثیر همچین چیزی قرار نمیگرفت.
کوآنگ!
کانگجون به در مشت زد و با صدایی سرد گفت.
«دارم با روی خوش بهت میگم در رو باز کن.»
سپس نیرویی که در را بسته نگه داشته بود ناپدید شد. کانگجون که دستگیره را نگه داشته بود، در را باز کرد.
«لطفا! داخل نیا.»
شبح التماس میکرد، اما کانگجون او را نادیده گرفت و وارد اتاق شد.
به جای لباس سیاه و موهای پریشان، اکنون شبح لباسی سفید و موهایی صاف داشت و با نگاهی ناراحت به کانگجون خیره شده بود.
خوشگل بهنظر میرسید. نه خوشگل، بلکه زیبا بهنظر میرسید. اما او یک شبح بود.
کانگجون دست خود را پیش برد و یقه شبح را گرفت.
«تو چی هستی؟»
«ها...هایون.»
شبح پیش از پاسخ دادن، با ترس به چشمان کانگجون نگریست.
«هایون؟»
«هایون اسممه.»
اسمش؟ اسم یه روح؟ البته طبیعی بود. زمانی که زنده بوده حتما نامی داشته.
در هر صورت، این در حال حاضر اهمیتی نداشت.
کونگ!
کانگجون او را محکم به دیوار چسباند.
«چرا باید در مورد اسمت بپرسم؟ دارم میپرسم تو چی هستی.»
هایون با صدایی ناتوان پاسخ داد.
«تو خودت میدونی. میدونی من چی هستم.»
البته که میدانست. اما کانگجون نمیتوانست به خود بقبولاند او یک شبح باشد. مخصوصا یک شبح باکره.
«تو واقعا یه شبح باکره هستی؟»
هایون به کانگجون خیره شد.
«نیازی هست جواب بدم؟»
«معلومه. بهم بگو! تو واقعا یه شبح باکره هستی؟»
هایون پیش از باز کردن دهانش کمی تقلا کرد و سپس آه کشید.
«آره. من یه شبحم. ولی باکره نیستم. مشکلی داری؟»
کانگجون برای چند لحظه در افکارش غرق شد.
«پس اون شبحه ولی باکره نیست؟»
این! کانگجون احساس کرد هایون دچار سوءتفاهم شده است. بهنظر میرسید که او فکر میکرد اگر شبحِ باکره باشد، کانگجون بیشتر به او ترحم خواهد کرد.
اما اینگونه نبود. او تنها برایش سوال بود که شبح باکره است یا نه. براساس افسانهها، ترسناکترین شبح برای تسخیر شدن، شبح باکره بود. و منظور کانگجون از باکره، تنها، زنی بود که ازدواج نکرده باشد.
اما بهنظر میرسید هایون دچار سوءتفاهم شده باشد.
چهرهاش شروع به داغ شدن کرد. او انتظار چنین جواب صادقانهای را نداشت. او حتی درمورد چنین چیزی کنجکاو نیز نبود.
کانگجون با چهرهای مملو از نارضایتی به او نگاه کرد.
«پس، درست حدس زدم که تو یه شبح هستی.»
«آره.»
هایون مطیعانه سر تکان داد. کانگجون پوزخند زد و گفت.
«اگه تو مُردی، چرا به جای رفتن به دنیای پس از مرگ اینجا موندی و داری مردم رو توی این اتاق میترسونی؟»
«اینجا اتاق منه. نمیخوام هیچکس اینجا بمونه.»
«منظورت چیه؟»
کانگجون درک نمیکرد که چرا هایون پس از مرگ به اتاق ۴۱۳ چسبیده بود.
«و اصلا چرا اینجا هستی؟ تو توی این اتاق مُردی؟»
هایون درحالی که قطرات اشک از صورتش پایین میچکیدند، سر تکان داد.
«به داستان من گوش میکنی؟»
«همین الان این اتاق رو ترک کن و دیگه هرگز اطراف من پیدات نشه.»
«دارم ازت خواهش میکنم. لطفا من رو ننداز بیرون. من سر و صدا نمیکنم. اگه داستانمو گوش کنی...»
«چرا باید به داستان توگوش کنم؟ اصلا کنجکاو نیستم! فقط گورتو گم کن!»
هرکس این صحنه را میدید گمان میکرد، کانگجون صاحبخانه بیرحمی است که دارد مستاجر بیچاره خود، هایون را بیرون میاندازد.
«نمیتونم. من هرگز از اینجا نمیرم.»
«دلت میخواد کتک بخوری؟ یا با پای خودت میری؟»
کانگجون مشت خود را برای زدن هایون بالا آورد. هایون چشمان خود را بست.
«منو بزن. اشکالی نداره. عوضش، بذار اینجا بمونم.»
میتوانست او را بزند. اما چطور قرار بود او را بزند، آن هم وقتی شبح قصد مقاومت کردن نداشت؟ او احساس شرمندگی میکرد.
«پس مجبورت میکنم بری.»
کانگجون هایون را بلند کرد و آماده شد تا او را به بیرون در پرتاب کند. هایون با عجله فریاد زد.
«من مردم رو میترسونم ولی هرگز بهشون آسیب نزدم.»
«دروغ میگی! پس چرا دیشب سعی کردی من رو بکشی؟»
«خودت اول منو تهدید کردی. من هرگز قصد کشتنت رو نداشتم.»
کانگجون اول از جادوی سیاه برای حمله استفاده کرده بود.
«اون به کنار. چرا الان داری باهام صحبت میکنی؟»
«اگه از این اتاق برم، خاطراتم رو از دست میدم و به یه شبح شرور تبدیل میشم. من نمیخوام به مردم آسیب برسونم. لطفا من رو ننداز بیرون. لطفا!»
او باید این را باور میکرد.
«لعنت... قضیه پیچیده شد.»
کانگجون هایون را به اتاق برگرداند.
«پس مجبوری تا ابد توی این اتاق بمونی؟»
«من نمیتونم تا قبل از برطرف شدن کینهای که دارم، اینجا رو ترک کنم.»
«کینه؟ چه کینهای؟»
کانگجون در انتظار پاسخ به هایون خیره شد.
«پس تو کینه من رو رها میکنی؟»
«من همچین حرفی نزدم. ولی به داستانت گوش میکنم.»
کانگجون با گفتن این حرف، خود را روی تخت انداخت.
لعنتی! این خیلی غیرمنتظره بود.
حالا مجبور بود به داستان شبح گوش کند.
اما، اگر بیرون کردن هایون باعث میشد تبدیل به یک روح شیطانی شود و به دیگران آسیب برساند، نمیتوانست این کار را انجام دهد.
«بهم بگو. کینه تو از چیه؟»