فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

پادشاه ابعادی

قسمت: 32

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات

چپتر 32 - شخصی که همه چیز را بدست اورد ( پارت دوم)

«من اینو نمیدونم.»

«نمیدونی؟ پس روزای خدمتت به عنوان پادشاه چی شدن؟»

«اگه بخوام حقیقت رو بهت بگم، اونقدرا هم مهم نیست. این مکان رسما یه دنیای بی کرانه.»

«دنیای بی کران؟»

«بله سرورم. من یک الف تاریک ساحره بومی از قاره ایسایدا هستم. من چندین بار پادشاه شدم اما هنوز چیز زیادی راجع به هوانمونگ نمی دونم.»

«امکان داره که چندین بار پادشاه بشی؟»

«هروقت که یک پادشاه شکست می خوره و به پادشاه تاریکی تبدیل می شه، اون ها به دنیای دگرگونی می‌رن. به محض اینکه اون ها به شخصی قدرت هوانمونگ رو بدن، یک شانس دومی ایجاد میشه.

«پس تو اگه بمیری نابود نمی شی؟»

کیران فقط لبخندی زد.

«الان برات با جزئیات توضیح می دم. در حقیقت، یک پادشاه سایه اگه بمیره کاملا ناپدید نمی شه، اون ها چند سالی رو توی جهنم میگذرونن... قبل از اینکه به عنوان پادشاه سایه برخیزند چند سالی رو توی جهنم میگذرونن.»

«جهنم؟»

«یکم با جهنمی که همه میشناسن فرق داره . بجای گناه، مکانیه که بعد از شکست خوردن توی جنگ بهش میرن.»

«اون هایی که شکست می خورن گناهکارن.»

«کوکوک! درسته. بنابراین، من یقینا پیشنهاد میدم که هیچوقت به جهنم نری. بعد از شکست، تو مجبوری سال های زیاد غیر تصوری رو دررنج بگذرونی. البته، من زیاد توی جهنم بودم واسه همین یه روش جهت فرار سریع ازش دارم. هرچند اینارو بعدا بهت می گم»

کانگ‌جون سرش را تکان داد.

«مهم نیست.»

در حال حاضر نیازی نبود که چیزی راجع به جهنم بداند، فقط زمانی مهم بود که شکست بخورد. او فقط نیاز داشت که به برنده شدن فکر کند.

«فقط بهم بگو برای زنده موندن به چی نیاز دارم.»

«من تعداد کمی از افراد روی زمین رو انتخاب کردم تا قدرت هوانمونگ رو دریافت کنند. زمان شروع اون ها یکسانه. به علاوه، اون ها ظرفیت مشابه یک پادشاه رو دارند برای اداره و جنگ.»

«پس برای چی تاس ریختی؟»

«این همچنین سرنوشت یک اربابه. قدرت هوانمونگ سرنوشت های یکسانی رو انتخاب می کنه تا شرایط رو عادلانه جلوه بده.»

قوانین عادلانه! کانگ‌جون فکر میکرد این از بخت خوبه و سر تکان داد.

او هنوز سوالات زیادی داشت، اما او نمیتوانست همه چیز را بداند. تنها چیز مهم در حال حاضر زنده موندن بود! اگرچه، او اول نیاز داشت که تهدید فوری را از بین ببرد.

«به من مکان بقیه پادشاه های توی این منطقه رو بگو.»

«دقیقا همونجا. پادشاه هرود توی اون مکانه.»

کیران دستش را بلند کرد و جهتی را نشان داد.

در فاصله ای آن طرف تر یک ساختمان پنج طبقه وجود داشت.

«اینقدر نزدیک؟»

به طور شگفت آوری، تنها 50 متر از ساختمان دی‌فنگ فاصله داشت.

کانگ‌جون همیشه از اینجا رد میشد زمانی که در فروشگاه شبانه روزی جا‌به‌جا میشد.

ساختمان یوگانگ. طبقه اول لابی بود. طبقه دوم یک سالن آرایش، طبقه سوم و چهارم یک کلینیک جراحی پلاستیک و طبقه پنجم نیز مسکونی بود.

اما یک پادشاه دیگه اون طرف تر بود.

«یک پادشاه تاریکی در اطراف ساختمانه که واسه خودش می چرخه. صد البته، من به جهنم فرستادمش.»

اگر که اینطوره، پادشاه تاریکی مرده باید اونی باشه که قدرت هوانمونگ رو به هرود داده.

اگرچه، او بدست کیران مُرد. در نتیجه، کیران دو تا انتخاب داشت.

کانگ‌جون یا پادشاه هرود از ساختمان یوگانگ.او میتونست توکن پادشاهی رو از هرکدوم از اونا بگیره.

کانگ‌جون یجورایی کنجکاو بود.

«چرا منو به هرود ترجیح دادی؟»

کیران حالتی رو به خودش گرفت که انگار تو دردسر افتاده.

«اون...»

«چرا دقیقا من رو هدف قرار دادی؟ من ضعیف تر بنظر می رسم؟»

اجتناب ناپذیر بود، بنابراین کیران سرش رو کش داد و گفت.

«هرود! اون صاحب ساختمونه.» «صاحب؟»

او متوجه شد که منظور از عبارت صاحب چی بود.

با اجاره! کانگ‌جون توی گوشیوان زندگی می کرد، برای همین صاحب ساختمان بودن کلا در یک بعد دیگه‌ای قرار داشت. و او مگه صاحب یک قلمرو تو گانگنام نبود؟

یکی اینو گفته بود.

اگه دوباره به دنیا میومد، میخواست که گربه یک صاحب لایق توی گانگنام باشه! یک گربه که صاحبی مثل اون رو ملاقات کنه می تونست بهترین بخت رو توی دنیا داشته باشه. قابل مقایسه با این بود که گربه یک صاحب ساختمان توی منطقه رودخانه هان باشه.

کانگ‌جون به کیران خیره شد.

«صاحب قلمرو بودن دلیلیه که تو منو مورد هدف قرار دادی؟»

«درسته. مطمئن نیستم که بدونی، اما صاحب قلمرو بودن تو یه ساختمون می تونه تاثیر قلمرو تو رو تقویت کنه. همچنین مقدار منابع دریافتی هم بیشتر میشه. داشتن منابع زیاد، قدرتای تو رو قوی تر می کنه. و از طرف دیگه، یک عالمه آدم ماهانه بهت اجاره میدن…»

«مگه نگفتی نقطه شروع یکیه؟ قوانین برای عادلانه بودن وجود نداره؟»

«تو این دنیا، همه مثل بچه‌های تازه متولد شده به دنیا میان، از بخت بد، عادلانه بودن همینجا تموم میشه. بعد از اون عدل راهشو میکشه و میره.»

«لعنت بهش! سعی داری چی بگی؟»

«به بیانی دیگه، همه‌ی بچه‌های تازه متولد شده والدین متفاوتی دارن. والدین اونا میتونن پولدار یا فقیر باشن. پادشاهان هوانمونگ هم همینطور متفاوتن. اون پادشاها با پول همه چیز رو راحت بدست میارن تا تو هوانمونگ قوی تر بشن. اگه هنوز متوجه نمیشی میتونم...»

«بسه. به اندازه کافی شنیدم.»

کانگ‌جون توی وضعیت اسفباری بود.

در واقعیت، افرادی وجود داشتن که تو پر قو بزرگ شدن. و حالا همونا اینجا هم کلی مزایا داشتن.

لعنت! توی دنیای پادشاها، او در نهایت احساس غم از نداشتن ساختمون بهش دست داد.

«من زیاد بهش فکر نمی کنم. فقط میخوام پول در بیارم، زودتر یا دیرتر، منم یه ساختمون به دست میارم.»

«امیدوارم اون روز زودتر برسه. دلم نمیخواد به بقیه‌ی پادشاها ببازی. صاحب قلمرو بودن همه چیز رو عوض می کنه.»

«در هر صورت، من در حال حاضر نقطه ضعف شدیدی دارم.»

«در اصل اینطور بود. اما حالا همه چیز متفاوته.»

«متفاوته؟»

«ارباب بودن دو تا مزایا داره»

«اونا چی ان؟»

«یکی روح ارشده»

«هایون؟»

«درسته. این خوبه که تو روح قدرتمندی تو همین چند روز کسب کردی. همچین شانس خوبی معمولا پیش نمیاد، حتی برای پادشاهای پولدار.»

«اطمینان بخشه که من یه هایون دارم.»

کیران سرش را در تایید او تکان داد.

هایون به دنیای واقعی فرستاده شده بود. اگرچه شرایط به خصوص سختی اینجا وجود داشت. اولویت اصلی او محافظت از کانگ‌جون در اتاق 406 بود.

«خب اون یکی چیه؟»

کیران خندید.

«منم.»

«کیران؟»

«البته. کوکوکو! در مقایسه با روح ارشد، تو خیلی خوش شانسی که منو گرفتی.»

کانگ‌جون فکر کرد که یکم بی معنیه که کیران از خودش تعریف می کنه.

«تو اینقدر خوبی؟»

«من چندین بار پادشاه بودم و جنگ های بی شماری رو از سر گذروندم. منابع توی جنگ خیلی مهمن، اما نه تنها ترین چیز. اونایی که قوی ترن خواهند برد.

این گفته در سینه او طنین انداز شد.

کیران خندید.

«حالا برای ارباب وقتش رسیده بود که به دنیای واقعی برگرده. کوهوک! لطفا فورا پول زیادی جمع کن و صاحب یه قلمرو شو.»

[یک رتایگر احضار شده است.]

او پیامی دریافت کرد که یک رتایگر به پادگان احضار شده است.

در همون لحظه.

[زمان شما در دنیای هوانمونگ به اتمام رسیده است.]

[دروازه به دنیای هوانمونگ بسته شد.]

«اون ازم خواست که پول زیادی رو جمع کنم و زودتر صاحب قلمرو بشم.»

حرف های آخر کیران توی گوشش پیچید. کانگ‌جون به محض بیدار شدن جیغ کشید.

«میفهمم! من انجامش میدم. انجامش میدم.»

هایون با چشم های بزرگ شده به کانگ‌جون خیره شده بود.

«چیو انجام بدی؟ اون چیه؟»

کانگ‌جون خندید و گفت.

«صاحب قلمرو! من نیاز دارم که پول زیادی جمع کنم و صاحب یه قلمرو بشم و از مزایاش تو جنگ استفاده کنم.»

هایون آهی کشید.

«آره به همین راحتی. این ساختمون خیلی گرون خواهد بود. اینجا گانگنامه.»

«فکر کنم. در هر صورت، میرم دفتر مسکن رو جهت اطلاعات بیشتر ببینم.»

در حقیقت، اون نمیخواست که بیشتر یاد بگیره. می دونست که ممکنه بیشتر ناراحت بشه بعد از اینکه رقم رو بشنوه.

«بعدش معامله می کنم.»

«چطور؟»

«حداقل، میتونم یه نگاهی به دور و بر بندازم.»

سینه کانگ‌جون داغ کرده بود. او متشکر بود که هایون قصد داشت بهش کمک کنه.

«مرسی که نگرانی.»

«بعدش باید برم تو طبقه سوم تو اتاق کامپیتر بازی کنم؟ یا میتونم یه کار نیمه وقت تو کافی شاپ طبقه دوم بگیرم. نه، کار کردن تو بار کارائوکه خیلی پوش توشه.

«هی! چیزی نشده. من اون پول رو در میارم. نیاز نیست نگران اون پول باشی.»

کانگ‌جون یهو از مود خوشحالی خارج شد. مهم نبود که او چقدر پول میتوانست در بیاورد، او نمیخواست که هایون تو یه بار کارائوکه کار کنه. یه بار کارائوکه با سالن های اتاق دار.

«نگران نباش، من میتونم انجامش بدم.»

«تو نمیدونی که چه دردسری هایی ممکنه تو بار کارائوکه پیش بیاد. نمیدونی این چجور مکانیه؟»

«نگران اینی که به من تج&اوز کنن؟ چیزی واسه نگرانی نیست. من دست هرکسی که بدنم رو لمس کنه رو میشکونم. خوبه؟»

هایون طوری پرسید که انگار انتظار چیزی رو داره.

بهش که فکر کرد، نیازی نبود که نگران هایون باشه. ترجیحا، او باید نگران مشتری ها می بود. و هایونم هرکسی که بخواد اونو تو اتاقی بکشونه لت و پار می کنه.

«در هر صورت، تو میتونی بری و پول در بیاری هر وقت که من خواب نیستم.»

هایون به خواب نیازی نداشت.

اگر او اینجوری اونجارو ترک می کرد، ممکن بود که هایون بره و تو بار کارائوکه کار کنه. او دیشب کل ساختمون دی‌فنگ رو اشغال کرده بود، پس حالا هایون می تونست در وضعیت انسانی اینور اونور بره.

«من نمیدونم که چه اتفاقی ممکنه که بیافته. ترجیح می دم که بذارم اون تو گیم نت کار کنه.»

شبا اون نیاز داره که مراقب کانگ‌جون باشه، پس یک کار نیمه وقت تو زمانای صبح میتونست چیز ایده آلی باشه.

«برو یه کار نیمه وقت روزانه توی گیم نت بگیر، باشه؟»

«باشه.»

وقتی که ساعتش را نگاه کرد. ساعت شش و نیم بعد از ظهر بود.

کانگ‌جون به سمت حمام خود رفت و دوشی گرفت.

فقط یک حمام سرسری بود و بعد از خوردن صبحانه‌اش اون به سمت فروشگاه سنتی K رفت.

آنجا، او از قدرتش جهت فروختن جوراب استفاده کرد.

سود 1.32 میلیونی. سود میانگینی که با دویست هزار سود سه روز گذشته برابری می کرد. این بخاطر این بود که قیمت جوراب هارو کاهش داده بود.

بجاش، او طوری برنامه ریزی کرد که تا ساعت پنج و نیم بعد از ظهر کار فروش تموم بشه. معمولا زمانی که او مغازه رو می بست ساعت هشت شب بود. و بعضی اوقات تا ساعت ده طول می کشید.

یکم بعد، کانگ‌جون به ورودی ساختمان دی‌فنگ رسید، بجای رفتن به طبقه چهارم، او به دفتر املاک طبقه اول وارد شد.

«خوش اومدید.»

مسئول مسکن کیم سئوک چول، مردی که در اواخر چهل سالگیش بود و کت شلواری سیاه پوشیده به کانگ‌جون خوش آمد گفت.

«لطفا رو این صندلی بشینید. هاها، گرم نیست؟ قهوه سرد میل دارید؟»

«بله.»

چرا او اینقدر دوستانه رفتار می کرد؟ رفتار کیم سئوک چول از زمانی که او جهت اجاره یک استدیو به اینجا اومده بود کاملا عوض شده بود.

او با کانگ‌جون مثل یک مورد به خصوص رفتار می‌کرد. آیا این ربطی به گرفتن مسئول مسکن توی دیشب داشت؟ هیچ شکی نبود. در غیر این صورت، رفتارش یه شبه اینقدر عوض نمی شد.

در هر صورت، این عالی بود. حالا راحت تر می تونست اطلاعاتی که میخواست رو بدست بیاره.

«میتونم قیمت ساختمون دی‌فنگ رو بدونم؟»

کیم سئوک چول فورا مانیتورش رو چک کرد و گفت.

«قیمت فروش این ساختمون نزدیک 2.8 بیلیون وون هستش.»

«...!»

2.8 بیلیون! 2.8 بیلیون وون.

کتاب‌های تصادفی