پادشاه ابعادی
قسمت: 34
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
چپتر 34 – راه پادشاهی
روز بعد در ظهر
یک تخت بزرگ و گران وجود داشت.
یک مرد و دو زن در خواب بودند. تمامی آن ها برهنه بودند. اتاق توسط لباس های زیر و بطری ها پر شده بود. سخت نبود که حدس بزنیم دیشب چه اتفاقی اینجا افتاده است.
«اوم!»
مرد چشمانش را باز کرد. مردی خوش رو در دهه ی سی سالگلیش.
«آه! سرم درد می کنه. دیشب زیادی نوشیدم.»
بلند شد و به دنبال آب، اطرافش را جست و جو کرد.
آب سرد، جانش را تازه کرد. در همین حین، اتاق بهم ریخته چشمانش را گرفت. دو زن همچنان خوابیده بودند.
مرد دو زن را بیدار کرد.
«اون اینقدر زود بیدار شد؟»
«(صدای خمیازه)! من میخوام بخوابم. این تخت خیلی نرمه.»
مرد سیگاری در دهانش گذاشت و گفت:
«بلند شید و برید.»
«چی؟»
«اوپا! الان چی گفتی؟»
«خفه شید و بزنید به چاک! چیزی راجع به من نشنیدید؟ من فقط یه آدم بدم.»
زنان عصبانی بودند. مردی که دیشب دیده بودند با فردی که حالا با آن روبرو شدند به کُلی فرق داشت. البته، دختران او را بخاطر مهربانیاش دنبال نمیکردند. آن ها به اینجا آمدند چون او به ازای هر نفر یک میلیون پرداخت کرد.
«لعنت!»
«من بدترین شانس رو دارم!»
زن ها در حالی که لباس هایشان را بر میداشتند و آن جا را ترک می کردند غر می زدند.
مرد، هیچ علاقه ای نشان نمیداد در حالی که داشت روی مبل توی هال خونهاش، سیگار می کشید.
بعد از مدتی، مرد بلند شد و از پنجره بیرون را نگاه کرد.
ظهر. خیابان ها مملو از جمعیت بود. وقت ناهار بود، بنابراین کارگران به دنبال رستوران می گشتند.
اما چشمان مرد به ساختمان های اطراف بود ، نه به مردم. دلیلش ماموریت اخیرش بود.
[مأموریت پنجم- برای یافتن یک پادشاه دشمن اطراف را بررسی کنید.]
[غرامت: تجربه، 1000 گره.]
درسته. او جونگ کوانگ هیون بود، یکی از پادشاهان هوامونگ.
«اولش فکر می کردم که کل رویا و و چیزای واقعی مسخرن. من تو یه جایی که بهش هوامونگ میگن یه پادشاه شدم.»
لبخند بی معنی بر روی لبهای جونگ کوانگ هیون در ابتدا قرار داشت. او یک دونده قدرت بود و عضلات تنومندی داشت.
«هوهو، این عضله ها! برای بدست آوردن اینا حتی ورزش نکردم!»
یک بدن عضله ای عالی که برای بیشتر مردم چیز سختیه که بهش برسن! حتی انرژی او زیاد شد.
اینا همش بخاطر قدرت هوامونگ بود.
بعد از رد شدن از اولین مرحله از جمع کردن 100 جادوی انرژی سیاه، او مراحل ساخت تنش را طی کرده بود.
به لطف پادگان، او میتوانست گابلین و ارک ها را احضار کند. آن ها هیولاهای حال بهم زنی بودند که معمولا در کتاب های فانتزی ظاهر می شدند. او نیز حقیقتا از آن ها حالش بهم میخورد تا حدی که حتی نمیخواست به آن ها نگاه کند. اگرچه، سربازان قدرتمند، پادشاهی قوی تری میساختند.
بنابراین او دو پادگان داشت که سطح آن ها را به 3 ارتقا داده بود.
پادگان های سطح سوم هر کدام می توانستند 30 هیولا را در خودشان جا دهند. این همینطور ماموریت سوم هم بود.
مشکل بهای احضار هیولاها بود. خوشبختانه، این با مالیات هایش پوشش داده می شد.
هر سری که او به هوامونگ وارد می شد، به او 1000 گره به عنوان مالیات برای قلمرو هایش می داد. به لطف این، جونگ کوانگ هیون میتوانست 30 گابلین و ارک را در هر پادگان احضار کند. این ماموریت چهارم بود.
او عنوان پادشاه هرود رو به عنوان پاداش دریافت کرد. یک پادشاه به همراه 60 نوع موجود.
او همچنین حلقه وایورن را دریافت کرد که باعث میشد فردی که آن را دست کرده از ترس و سردرگمی مصون بماند.
[حلقه وایورن]
-امتیاز : یک
-علامتی که نشان می دهد شما در هوامونگ پادشاه هستید.
-استحکام : +5 به هنگام بدست کردن
- مصون بودن از سردرگمی و ترس در هنگام بدست کردن
قدرت او به لطف حلقه به شدت بالا رفت.
علاوه بر این، سطح او نیز بالا رفت! او هیچوقت ماموریت مبارزه ای انجام نداده بود، اما سطحش 6 بود.
او هیچ قصدی در مبارزه با هیولا ها در آینده به صورت مستقیم نداشت. هیچ دلیلی وجود نداشت که خطر مرگ را در نبرد ها بپذیرد وقتی که فقط سطحش را از طریق ماموریت ها بالا ببرد. او مبارزه را به زیردستانش واگذار می کرد. کار پادشاه فرمان دادنه!
او به این فکر کرد.
«این سری، بعد از وارد شدن به هوامونگ یک پادگان دیگه هم اضافه می کنم. مطمئنم نیستم که پادشاه های این منطقه چقدر قوین، اما با توجه به نیروهای من شکست می خورند، هاها!»
پول مالیات براش کافیه. پیروزی کامل! به محض اینکه مکان پادشاهی های اطراف رو پیدا می کرد، نیرو های او در چند دقیقه می ریختن اونجا.
پس او مجبور بود که نقشه ای بچیند.
سوسوک.
مردی که روپوش سیاه پوشیده بود جلوی او ظاهر شد . مرد خم شد و فریاد زد.
«در خدمتم ارباب!»
جونگ کوانگ هیون به او زل زد و پرسید.
«کلت، تو میدونی که پادشاهی های دشمن این اطراف کجان؟»
کلت میتوانست هم در واقعیت هم هوامونگ وجود داشته باشد. او یک روح مبتدی بود که فورا بعد از اینکه جونگ کوانگ هیون پادشاه شد قسم وفاداری به او خورد.
«هنوز پیداشون نکردم. ارواح سرگردان در منطقه چیزی نمیدونن.»
«دنبال هر ساختمون مشکوکی بگردید. ما باید اول اون شخص رو پیدا کنیم.»
«بله سرورم.»
کلت به سویی ناپدید شد.
در آن غروب.
کانگ جون از فروختن جوراب ها برگشته بود و هایون را در بخش انتظار اتاق 406 پیدا کرد.
«امروز یکی از زیردستای هرود راجع به تو سوال می پرسید.»
«هرون شروع به حرکت کرده. زودتر یا دیرتر، حمله رو شروع می کنه.»
«هنوز این مکان رو پیدا نکرده. همونطور که گفتم، من روی تمام ارواح کنترل دارم. اونا هیچی نمیگن.»
کانگ جون داشت لذت میبرد.
«خیلی خب، آفرین هایون.»
«کارمو عالی انجام دادم ، درسته؟»
«البته، آفرین.»
کانگ جون سر هایون را به آرامی لمس کرد. چشمان هایون شروع به درخشیدن کردن.
«پس یچی خوشمزه برام بخر.»
«بگو چی میخوای.»
«گوشت خوک ترش و شیرین.»
«فهمیدم.»
کانگ جون خوشحالانه به یک رستوران چینی زنگ زد.
امروز او یک وعده خوشمزه را با یه روح می خورد. هایون کار بزرگی برای او انجام داده بود، پس ارزش خرج کردن پول را داشت.
تو این دنیا، ارواح، منبع اطلاعات بودند. تمامی آن ها توسط هایون کنترل می شدند، پس آن اطلاعات متعلق به کانگ جون بودند.
هرود هیچ چیی نمیدانست، اما کانگ جون راجع به او میدانست. این به تنهایی می توانست فرصتی ایجاد کند که شرایط را عوض کند.
غروب بعدی.
کانگ جون یک قرارداد اضافی برای اتاق 401 امضا کرد. کیم یونگ جا کسی که در واقع تو اتاق 401 زندگی می کرد به اتاق دیگری منتقل شد، و مشکل به راحتی حل شد.
ضروری بود که پولی برای اتاق 401 خرج بشود برای اینکه یک موسسه تحقیقاتی در هوامونگ ساخته بشود. زیردستان او بسیار قوی تر می شدند اگه که موسسه تحقیقاتی را می ساخت.
ساعت 11 شب.
بالاخره نوبت وارد شدن به دنیای هوامونگ بود.
کانگ جون روی تخت دراز کشید و به هایون گفت.
«شاید بعدا صدات بزنم.»
«منتظرت می مونم.»
«پس لطفا یه لالایی بخون.»
«شب بخیر کودک ما...»
چشمان کانگ جون به محضی که لالایی را می شنید بسته شد. انگار که هایون داشت یک طلسم خواب رو هجی می کرد در حالی که او سریع به خواب می رفت.
[دروازه هوامونگ باز شد.]
[شما به دنیای هوامونگ وارد شدید.]
مکان او توی اتاق 406 بود.
برعکس چند لحظه قبل، یک شخص دیگه ای هم کنار کانگ جون ایستاده بود.
یک جوان با موهای تمیز آبی بلند که تا کمرش ادامه داشت. صورتی رنگ پریده که نمیتونستی تو چهره انسانی ببینی. چشمان خاکستری بسیار درخشان. بنظر می رسید که از سایه چشمه برای کشیدن حلقه های دور چشمش استفاده کرده. ظاهری غمگین اما جذاب داشت.
هویت جوان چه بود؟ سخت بود که بفهمی او کیست. در آن لحظه، او کانگ جون را دید و زانو زد.
«کایران، در خدمتم ارباب!»
«کایران؟ تو کایران؟»
کایران مثل یک جنازه پوسیده و موهای سیاه بود. اما حالا همه چیزش عوض شده بود! برای یه جنازه زیادی خوب بنظر می رسید.
«کوهوک! من صورت واقعیم رو حالا کسب کردم که حالا بخشی از پادشاهی شما هستم بجای پادشاه تاریکی.»
«خوشحالم که اینو میشنوم. پس توانایی هات قوی تر شدن؟»
کایران سرش را قوس داد و گفت.
«توانایی های من در حال حاضر در سطح 1 هستند. هرچند، سطح من بزودی در آینده به آرامی بیشتر میشه.»
«به آرامی؟»
«بله. مقدار تجربه ای که من نسبت به پادشاه می تونم کسب کنم کم هستش, پس سرعت افزایش سطحم کُند میشه. این یه قانون توی دنیای هوامونگ هستش.»
با توجه به کایران، تنها کسانی که میتونستن سریع سطحشون رو ارتقا بدن توی دنیای هوامونگ پادشاها بودن.
«پس اون ها هم می تونن سطحشون رو ارتقا بدن؟»
کانگ جون به راشین های توی مکان روبرویی اشاره کرد.
«بله، البته. اونا طی نبرد ها قوی تر میشن. افزایش سطح و توانایی هاشون بسیار مفید خواهد بود ارباب.»
کانگ جون شگفت زده شده بود. حتی هیولا هایی که به پادگان احضار میشن میتونستن سطحشون رو ارتقا بدن؟
چشمان کایرن همینطور که صحبت می کرد برقی زد.
«اما مهم ترین چیز ارتقا سطح پادشاه هستش. یکی از سریع ترین راه ها برای قوی تر شدن اینکه سطح خود پادشاه زیاد بشه! این بهترین راه زنده موندن توی هوامونگه.»
کانگ جون خندید. لازم نبود که کایران اینو بهش بگه.
«طبیعیه. پس دیگه پادشاه برای چی باید وجود داشته باشه؟»
«درسته سرورم. اکثر پادشاها، مخصوصا اونایی که در ابتدا منابع زیادی دارن، جونشون رو با جنگیدن با هیولا ها به خطر نمیندازن. این خطرناکه پس بنابراین اونا به زیردستانشون تکیه می کنند. برای مثال، اون ها فقط از طریق ماموریت ها سطحشون رو ارتقا میدن.»
کایران پوزخندی زد.
«ماموریت هایی که به هر پادشاه داده میشه متفاوتن. به خصوص، به این بستگی داره که پادشاها چی بخوان! به همین دلیله که به ارباب فقط ماموریت های مبارزه داده شده.»
«پس به من ماموریت های آسون تری میرسه اگه بخوام؟»
«البته. اما این انتخاب مسخره ای هستش. اون نوع از پادشاها هیچوقت زیاد دوام نمیارن . چه برسه که بخوان به سطح 100 برسن، اون ها معمولا گردنشون توسط پادشاهای دیگر زده میشه.»
«هومم.»
«پادشاها باید فقط توی خون و عرق هیولاها غلت بزنن! اون ها بحران مرگ رو حس می کنند اما به طرز وحشتناکی در هر بار زنده موند قوی تر میشن. در پایان، پادشاهایی که با منابع زیادی شروع به کار کردن، توسط دیگران له میشن.»
«این درسته؟»
چشمان کانگ جون سوزان بودند.
کتابهای تصادفی


