پادشاه ابعادی
قسمت: 38
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
چپتر ۳۸: زیر پا له کردن بچه پولدار
یه مشاور نظامی.
بلافاصله یک پنجره که درمورد این مقام توضیح میداد ظاهر شد.
[اگر یک مشاور نظامی توانمند داشته باشید، امور پایگاه بهتر پیش میروند.]
[کایران را به عنوان مشاور نظامی خود تعیین میکنید؟ بله/خیر]
مشاور نظامی نماینده حاکم بود .او میتوانست بدون نیاز به حضور کانگجون نیروها را احضار یا برای بدست آوردن منابع اقدام کند.
طبیعتا، کانگجون به چنین فردی نیاز داشت.
ارتقای سربازخانه، موسسه تحقیقاتی، معدنها، کارگاهها و الی آخر.
چیزهای زیادی برای رسیدگی وجود داشت و فکر کردن به آنها باعث سردرد او میشد .اگر کانگجون یک مشاور نظامی انتخاب میکرد، آنوقت مشاور به جای او به اینگونه مسائل رسیدگی میکرد.
کانگجون تنها نیاز داشت گزارش کارها را دریافت کند.
_باشه، کایران از حالا تو مشاور نظامی من هستی.
کایران دوباره تعظیم کرد و با شوق گفت:
_کایران فرمانبردار اربابه! من با تمام توان به وظایفم به عنوان مشاور نظامی ارباب عمل میکنم.
[کایران تبدیل به مشاور نظامی شد.]
[قدرت تمام متحدان ۱۰٪ افزایش یافت.]
در کمال تعجب، قدرت تمام متحدان کایران ۱۰ ٪ افزایش یافت.
این شامل کانگجون نیز میشد.
فقط همین نبود.
[وضعیت پادشاه با تعیین یک نفر به عنوان مشاور نظامی افزایش یافت.]
[جذبه ۱ امتیاز افزایش یافت .در صورت اخراج مشاور نظامی تاثیرات از بین خواهند رفت.]
جذبه او تنها برای ترفیع یک نفر به مقام مشاور نظامی یک امتیاز افزایش یافت! به این میگویند با یک تیر دو هدف زدن.
_باید زودتر ازم درخواست میکردی.
کایران لبخندی زد و پاسخ داد:
_پادشاه برای اینکه بتونه کسی رو به مقام مشاور نظامی منسوب کنه باید سطحش بالای ۱۰ باشه .این شامل تعیین سرپرست هم میشه.
بخاطر سطح بود.
کانگجون درحال حاضر سطح ۱۲ بود.
کانگجون با لبخندی افتخار آمیز به پنجره وضعیت خود نگاه کرد.
سطح.۱۲(تجربه 00.00٪)
[جنگ مبتدی]
سلامتی: ۳۱۰/۳۱۰
انرژی جادوی سیاه: ۴۵/۳۱۰
قدرت: ۱۵
چابکی: ۱۶
هوش: ۱۳
خوش شانسی: ۶
جذبه: ۸ + ۴
[تاثیرات اضافی]
-قدرت مبارزه ۱۰٪ افزایش یافت.
در مقایسه با زمانی که در سطح ۱ قرار داشت خیلی قویتر شده بود.
هرچند، این تازه ابتدای کار بود .کانگجون قصد داشت در آینده بیشتر روی بالا بردن سطح خود تمرکز کند.
در یک طرف دیگر، درون معدن سنگ آبی که روی سقف ساختمان سونگکوانگ واقع شده بود.
دو هیبت محزون درون معدن درحال کار کردن با کلنگ بودند.
پاک! پاک!
آنها چو سانگجین و هوآنگ سئونگگیل بودند.
چهرههایشان با هربار فرود آوردن کلنگ گرفتهتر میشد.
_اَه، لعنتی! گه توش!
_آه! لعنت بهش! این دیگه چه وضعیتیه؟
آنها نمیتوانستند درک کنند چرا درحال استفاده از کلنگ هستند.
به علاوه این غار روی سقف یک ساختمان قرار داشت.
_واه! اگه این خوابه لطفا بذار بیدار شم!
_لعنتی! این کابوسه!
هرچند جرات نداشتند این کلمات را با صدای بلند به زبان بیاورند.
دلیلش این بود که هیولای گربه مانند، رودیام آنها را زیر نظر داشت.
در ابتدا، وقتی آن پسر با صورت گربه ای ظاهر شد، به او خندیدند .اما او به هیولایی عظیم الجسه تبدیل شد و حسابی آنها را کتک زد .چو سانگجین هوآنگ سئونگگیل در برابر هیولا خشکشان زده بود و توانایی مقابله به مثل نداشتند.
در نتیجه الان درحال کار کردن بودند.
_تنبلی نکنید .تنبلی رو تحمل نمی کنم، نیانگ.
با فریاد رودیام، چو سانگجین و هوآنگ پیش از کوبیدن کلنگهایشان به زمین به لرزه افتادند.
پاک! پاک! پاک! پاک!
این نخستین باری بود که از کلنگ استفاده میکردند، اما در کمال تعجب برایشان حس آشنایی داشت.
علاوهبر آن، محیط اطرافشان تاریک اما وسیع بود.
چو سانگجین و هوآنگ سئونگگیل نمیدانستند این تاثیر سرپرستی رودیام است.
بعد از مدت زمان زیادی کار کردن،
کلینک.
چو سانگجین ناگهان یک سکه آبی پیدا کرد.
_ا-این!
سکه آبی .هر زمان یک سکه آبی پیدا میکردند، رودیام به آنها استراحت میداد .چو سانگجین سریع آن را برداشت و به رودیام تحویل داد.
_یه سکه پیدا کردم.
رودیام با خنده سکه را گرفت و گفت:
_کارت خوب بود.میتونی ده دقیقه استراحت کنی، نیانگ.
_ممنون.
[یک گره درون انبار پایگاه انبار شد.]
[یک گره درون انبار پایگاه انبار شد.]
درست است.سکههای آبی رنگی که از معدن استخراج میکردند، گره بودند.
هرچند، آن کلمات در گوش چو سانگجین و هوآنگ سئونگگیل به صدا در نمیآمدند.
آن ها جلوی ورودی معدن روی زمین ولو شدند.
_پیوه!
_لعنتی!
آنها رقت انگیز به نظر میرسیدند .هوآنگ سئونگگیل به چو سانگجین نگاه کرد و گفت:
_سیگار داری؟
_هیچی همراهم نیست، هیونگ-نیم.
چو سانگجین نیز به سیگار فکر میکرد .آنها با نگاههایی تهی به روبرو خیره شدند .
_بخورید، نیانگ.
رودیام چیزی به آنها داد.
آن یک آبنبات کوچک بود.
به محض گرفتنش، آن را درون دهان خود گذاشتند.
جویدن آبنبات به رفع کسالت کمک میکرد.
جویدن جویدن .تپ تپ.
آبنبات شیرین بود .در همین لحظه.
[شما از سرپرست رودیام آبنبات دریافت کردید.]
[خستگی ناشی از کار کاهش یافت.]
[شما برای دوباره کار کردن انگیزه گرفتید.]
چو سانگجین و هوآنگ سئونگگیل هیچ ایدهای نداشتند اینجا چه خبر بود.
خستگی آنها از کار کردن کاهش پیدا کرده بود .این بخش درست به نظر میرسید .خوردن آبنبات به رفع بخشی از خستگی کمک میکرد .اما آنها دوباره میل به کار کردن پیدا کرده بودند!
این واقعا منطقی به نظر نمیرسید.
_ده دقیقه استراحتتون تموم شد .برگردید سر کار، نیانگ!
رودیام فریاد زد .چو سانگجین و هوآنگ سئونگگیل داوطلبانه از جا پریدند و به داخل غار بازگشتند.
_اوخ، عجیبه! چرا دلم میخواد دوباره کلنگ بردارم؟
_دستای من به صورت خودجوش به سمت کلنگ دراز شدن.
_اون گربه لعنتی یه کاری باهامون کرده، هیونگ-نیم.
_منم همین فکر رو میکنم! گربه عوضی! میتونه بره به جهنم.
گوشهای رادیوم تیز شدند و پرسید:
_الان چی گفتین، نیانگ؟
_آه، هیچی.
_من هرگز...
در همین لحظه، رودیام تا حد زیادی رشد کرد.
_کووووه! به من دروغ نگین! هوس مردن کردین؟
چو سانگجین و هوآنگ سئونگگیل وحشت کردند.
_م-من بودم .اشتباه کردم.
_وای! غلط کردم .دوباره تکرار نمیشه.
رودیام به شکل اصلی خود بازگشت.
_اگه دوباره تکرار بشه میمیرید .برگردید سر کارتون نیانگ.
_چشم .فهمیدم.
_سخت کار میکنم.
چو سانگجین و هوآنگ سئونگگیل دوباره مشغول کوبیدن کلنگهایشان شدند.
پاک!پاک! بدین صورت یک روز در رویاهایشان سپری شد.
ساختمان یوگانگ، طبقه پنجم.
مانند همیشه، جونگ کوآنگهیون سر ظهر بیدار شد اما حس خوبی نداشت .
ماموریت 5: محله را برای یافتن حاکم متخاصم جستجو کنید.
-پاداش: تجربه، 1000 گره.
او در تکمیل ماموریت شکست خورده بود.
شب گذشته، به یکی از ساختمانهای اطراف یورش برده و تعدادی از نیروهایش را از دست داده بود.
آن ساختمان شش طبقه رز در یوگانگ بود .او یک گروه پیشاهنگ به آنجا فرستاده بود تا دنبال حاکم متخاصم بگردند، اما ده گوبلین و 10 اورک به پایگاه بازنگشته بودند.
آنها به دست هیولاهای درون ساختمان کمین کرده بودند نابود شدند .او هرگز فکر نمیکرد به جای پادشاه متخاصم هیولاهای ناشناس درون ساختمان حضور داشته باشند.
البته، جونگ کوآنگهیون شخصا در جستجو شرکت نکرده بود.
_پادشاه متخاصم میتونه خطرناک باشه.
او زیردستان خود را میفرستاد، اینگونه اگر نیروهایش قربانی میشدند میتوانست تعداد بیشتری احضار کند .به اندازه کافی از ساختمان یوگانگ مالیان جمع آوری میکرد تا هزینههایش را تامین کند.
با تشکر از آن، دیشب سومین سربازخانه و موسسه تحقیقاتی خود را ساخته بود.
به همین خاطر، از دست دادن چند نیرو برایش مشکلی نداشت.
ارتش متشکل از 30 گوبلین و 60 اورک او به زودی تکمیل میشد .علاوهبر آن، توانایی نبرد آنها از طریق موسسه تحقیقاتی تقویت میشد.
ساختن سربازخانههای بیشتر ضروری بود تا ارتش خود را بزرگتر کند.
مشکل اصلی تاخییر در تکمیل ماموریت بود! اینکه نمیتوانست موقعیت حاکم متخاصم را بیابد نگران کننده بود.
_لعنتی! اون یارو کجا قایم شده؟
دست تنها تمام ساختمانهای نزدیک هوآنگ مونگ را به دنیال موقعیت پادشاه متخاصم گشتن، کار سادهای نبود .چیز دیگری نیز نیاز داشت.
_کُلت!
شبح متوسط با شنل کلاه دار سیاه، کُلت، در برابرش ظاهر شد.
_ارباب، من رو صدا کردین؟
_چیزی پیدا نکردی؟
_نه .دوباره از اشباح سوال کردم اما هیچکدوم نمیدونستن حاکم کیه.
جونگ کوآنگهیون اخم کرد.
_یه چیزی عجیبه .اگه یه پادشاه دیگه این اطراف باشه، اشباح باید درموردش خبر داشته باشن .ولی هیچی نمیدونن؟ این به نظرت منطقیه؟
چهره کلت گرفته شد.
_سرورم، پس شاید؟
_شکی نیست .پادشاه دیگه یه کاری کرده .برو یه شبح بگیر .یکی رو پیدا کن که تا حد امکان رام باشه.
_چشم، سرورم .چی توی فکرتونه؟
_خودم بازجوییشون می کنم. در نهایت، حقیقت رو از دهنشون میکشم بیرون.
جونگ کوآنگهیون درحالی که میدان مجازات را آماده میکرد لبخند زد.
او را درون میدان مجازات میکشت .تا زمانی که دهانش باز شود .یک شبح ساده تحمل همچین دردی را ندارد.
کلت لبخندی رضایت بخش زد.
_هههه، همونطور که از سرورم انتظار داشتم .هرگز به ذهن خودم نمیرسید .همین الان میرم یکی میارم.
_من برگشتم، سرورم.
_کارت خوب بود.
جونگ کوآنگهیون بلافاصله از میدان مجازات استفاده کرد .سپس ده اورک را به میدان مجازات احضار کرد تا وحشیانه شبح مونث را بکشند.
_هق هق هق!ا-از جونم بگذر .اشتباه کردم .حرف میزنم!
شبح مونث با وحشت گریه میکرد.
جونگ کوآنگهیون سر تکان داد.
_بهم بگو .صادقانه حرف بزن.
_راستش...
شبح مونث هرچه میدانست به او گفت.
نگاه درون چشمان جونگ کوآنگهیون با شنیدن کلمات شبح تغییر کرد .لبخندی سرد بر چهرهاش نشست.
_ساختمانِ دیفنگ! اون ساختمان قدیمی جاییه که بازندهها توی بخش مسکونی اون زندگی می کنن.
بالاخره پیدایش کرد .موقعیت حاکم متخاصم را.
در همین لحظه، پیامی با مضمون تکمیل شدن ماموریت 5 دریافت کرد.
او از سطح 6 به سطح 7 رسید.
1000 گره نیز به انبار پایگاهش درون رویاهای تهی اضافه شد.
جونگ کوآنگهیون بلافاصله به کلت گفت:
_شبح رو آزاد نکن .نمیتونیم اجازه بدیم دشمن متوجه بشه پیداش کردیم.
_بله، سرورم.
کلت به همراه شبح ناپدید شد.
جونگ کوآنگهیون تلفن هوشمند خود را بیرون آورد و با کسی تماس گرفت.
_اینجا دفتر املاک آسمانه.
_منم، جونگ کوآنگ هیون.
_آه، رئیس! چی شده؟
_میخوام درمورد ساختمام دیفنگ بدونم .این روزا قیمتش چنده؟
_ساختمان دیفنگ؟ قیمت اونجا سه میلیارد وونه.
_سه میلیارد؟ از چیزی که فکر میکردم ارزونتره
_هاها، یه سری شایعات درمورد شبح پخش شده به همین خاطر مردم تمایلی به خریدن اونجا ندارن .ولی همش مزخرفه .شبح کجا بود؟
_یه شبح .چه خندهدار.
_چطور؟ میخوای اونجا زندگی کنی؟ اگه میخوای اونجا رو بخری با صاحبخونه روی قیمت خوبی توافق میکنم.
_لطفا پیگیرش باش .اگه قیمت رو از سه میلیارد به 500 میلیون برسونی بهت 100 میلیون حق دلالی میدم.
جونگ کوآنگ هیون تلفن را قطع کرد و با صدای بلند خندید.
_میتونم از یه جنگ بی معنی با پول خلاص بشم .اون حر&ومزاده حتی روحش هم خبر نداره کارش تمومه.
در همین زمان.
درون اتاق کامپیوتر در طبقه سوم، چهره هایون گرفته بود.
بعد از معرفی شدن به کانگجون و سانگمین، هایون درون اتاق کامپیوتر یک کار نیمه وقت به مدت 5 ساعت در روز دریافت کرده بود.
با تشکر از او، آنجا حتی در طول روز پر از جمعیت بود.
(الان چی گفتی؟)
(سئویانگ رو بردن .اون بعد از رفتن به ساختمان یوگانگ دیگه برنگشته.)
یکی از اشباح با عجله آمد و خبر را به او رساند.
شبح مونث سئویانگ گم شده بود؟
حس ششم هایون به او اخطار داد.
_این جدیه .شاید اینجا رو پیدا کرده باشه.
او میخواست برای نجات سئویانگ برود، اما ساختمان یوگانگ برای هایون قابل دسترسی نبود.
هایون تنها میتوانست در ساختمان دیفنگ و سونگوانگ که تحت تصرف کانگجون بود، اعمال نیرو کند.
اگر از این محلها خارج میشد به خطر میافتاد.
_باید به کانگجون خبر بدم.
کانگجون ساعت 6:30 بعد از ظهر از بازار بازگشت.
بعد از شنید اخبار از هایون، کانگجون بلافاصله به سمت دفتر معاملات املاک طبقه اول دوید.
_خوش اومدی .هاها! گرمت نیست؟ بشین و یه قهوه سرد بخور.
امروز مسئول معاملات کیم سئون-چئول مهربان بود .اما، کانگجون در وضعیتی نبود که قهوه سرد بنوشد.
_قهوه سرد میل ندارم .به جاش بگو، کسی برای خرید ساختمان پیشقدم نشده؟
کیم سئوکچئول با تعجب به کانگجون زل زد.
_هاها، تو خیلی تیزی .به همین زودی خبرش رو شنیدی؟ خودم هم تازه فهمیدم.
_واقعا فروخته شده؟
_آره، احتمالا.
_میدونی کی خریداره؟
_ساختمان یوگانگ رو میشناسی؟ صاحب اونجا.
_.....!
چهره کانگجون گرفته شد.
_چونگ کوآنگهیون! همونطور که هایون گفته بود، حتما هویت من رو فهمیده.
دلیل دیگری برای خرید ناگهانی ساختما دیفنگ وجود نداشت .اگر جونگ کوآنگهیون صاحب ساختمان دیفنگ میشد تمام زحمات کانگجون به هدر میرفت.
_لعنتی! من هیچ پولی ندارم.
او به پول نیاز داشت تا قبل از حاکم متخاصم ساختمان را بخرد!
این قدرت یک بچه پولدار بود؟
_من عقب نمیکشم.
پیروزی با افراد قدرتمند بود.
کانگجون از دفتر املاک خارج شد و با چشمانی سرد به ساختمان یوگانگ خیره شد.
کتابهای تصادفی
