فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

پادشاه ابعادی

قسمت: 39

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات

چپتر 39: زیر پا له کردن بچه پولدار

جونگ کوآنگ­هیون نمی­توانست بلافاصله پایگاه کانگ­جون در ساختمان دی­فنگ را نابود کند.

بخش مسکونی تا پایان مهلت قرارداد قلمرو کانگ­جون می­ماند. اما زمانی که قرارداد به پایان می­رسید و آن محل به کونگ کوآنگ­هیون تعلق می­گرفت، کانگ­جون در موقعیت دشواری قرار می­گرفت.

همه این­ها به دلیل قدرت پول بود! او صاحب یک ساختمان هفت میلیاردی بود، پس خریدن ساختمان دی­فنگ برای جونگ کوآنگ­هیون کار مشکلی نبود.

اما، کانگ­جون نیز پول داشت. 12.5 میلیون وون.

البته، این برای جونگ کوآنگ­هیون رقت انگیز بود. با اینحال، اگر کانگ­جون به درستی از آن استفاده می­کرد می­توانست اسلحه قدرتمندی علیه جونگ کوآنگ­هیون باشد.

«جونگ کوآنگ­هیون! حتما فکر می­کنی خیلی قدرتمند هستی. فکر نکن به همین زودی برنده شدی.»

کانگ­جون لبخندی موزیانه زد.

«این بی معنیه! حتی اگه ساختمان دی­فنگ رو بخری، جنگ هنوز تموم نشده.»

کانگ­جون به هیچ وجه قصد نداشت پایگاه خود در ساختمان دی­فنگ را تسلیم کند. پایگاهش، سربازخانه و موسسه تحقیقاتی او آنجا بود.

با اینحال، تصمیم گرفت برای بدترین شرایط آماده شود.

یک پایگاه جدید!

برای یک حاکم، این امکان وجود داشت که بیش از یک پایگاه داشته باشد. اگه حاکم در واقعیت پول کافی داشته باشد حتی می­تواند هزاران پایگاه بسازد.

با اینحال، ساخت یک پایگاه جدید تا حدودی دشوار بود.

جمع آوری پول، اجاره یا خرید پایگاه جدید در دنیای واقعی زمان بر بود. سپس او باید صبر می­کرد تا درب دنیای رویاهای تهی باز شود. پایگاه، تنها پس از ورود به رویاهای تهی قابل ساختن بود.

مشکل این بود که حاکم می­بایست به تنهایی با هیولاهای نزدیک پایگاه جدید می­جنگید! این می­توانست خطرناک باشد.

البته، افراد ثروتمندی مانند جونگ کوآنگ­هیون می­توانستند پایگاه جدید خود را تحت شرایط موردعلاقه خود بسازند. اگر خود صاحب ساختمان باشد، برایش هیچ خطری ندارد و منابع زیاد، به این معنی است که فرد می­تواند به راحتی سربازخانه و موسسه تحقیقاتی مورد نیاز خود را بسازد.

شرایط کانگ­جون کاملا متفاوت بود. حتی اگر او 12.5 میلیون وون داشت، این تنها به او اجازه می­داد یک سوئیت آپارتمانی با امکانات مناسب اجاره کند.

با اینکه تنها یک اتاق بود، باز هم از بخش مسکونی دی‌فنگ بهتر بود. و اگر از پیش خالی باشد، حتی می­توانست بلافاصله پس از امضای قرارداد، نقل مکان کند.

سوئیت آپارتمان اِکو.

آن­جا اخیرا باز شده بود و امکاناتش در مقایسه با بخش مسکونی دی­فنگ، شگفت انگیز بود. آنجا سرویس بهداشتی با حمام بزرگ و حتی سینک روشویی داشت. تخت هم برای خوابیدن، خیلی راحت به نظر می­رسید.

حالا که کانگ­جون پول در می­آورد، دلیلی نداشت یک آپارتمان ارزان قیمت اجاره کند. به هرحال، نزدیک دی­فنگ، محل­های ارزان قیمت زیادی وجود نداشت.

«هوهو! چه مرد خوشتیپی. اینجا تمیزه و امکانات خوبی داره. تو کارمند دفتری هستی؟»

صاحب سوئیت آپارتمان که یک زن سی ساله بود، به کانگ­جون خوشامد گفت.

«بله. اینجا اتاق خالی هم داره؟»

«با اینکه خیلی وقت نیست اینجا باز شده، خیلی از اتاق­هامون پر شدن. اتاق 307 چطوره؟ ماهی 520.000 وون قیمت اجارشه، ولی برای ماه اول، بهت 20.000 وون تخفیف میدم. کی اسباب کشی می­کنی؟»

بیشتر اتاق­ها پر شده بودند و به نظر نمی­رسید اتاق­های زیادی خالی باشند. در حقیقت، به همین دلیل اینجا را انتخاب کرده بود.

«پس فردا نقل مکان می­کنم. بقیه پول رو همون موقع پرداخت می­کنم.»

کانگ­جون 50.000 وون به عنوان پیش­پرداخت داد و برای اتاق 307 قرارداد امضا کرد.

با اینکه از قبل به این موضوع توجه نکرده بود، سوئیت آپارتمان اِکو، بین یوگانگ و دی­فنگ واقع شده بود. بین هر ساختمان 50 متر فاصله وجود داشت. پس از آنکه کانگ­جون با موفقیت، پایگاه جدید خود را می­ساخت، آن­جا محل استراتژیکی برای محاصره ساختمان یوگانگ می­شد.

“نمی­تونم اجازه بدم در این مورد بفهمه.»

او نمی­دانست اگر جونگ کوآنگ­هیون در این مورد بفهمد چه اتفاقی خواهد افتاد. ضروری بود تا از یک راه دیگر برای بسته نگه داشتن دهان اشباح استفاده کند.

کانگ-جون بلافاصله به اتاق 406 بازگشت. هایون منتظر او بود.

«حالا باید چیکار کنیم؟ اگه اینجوری پیش بره، جونگ کوآنگ­هیون برنده می­شه.»

«نگران نباش. من یه پایگاه جدید میسازم.»

«یه پایگاه جدید؟»

«محض احتیاط. هایون، تو هم باید با من بیای اونجا. تا وقت خوابیدن مراقبم باشی.»

«فهمیدم.»

«مشکل اصلی ما اشباح هستن. اگه دوباره موقعیتمون رو پیدا کنن، برامون مشکل ساز می­شه.»

سپس هایون با چشمانی که به سردی می­درخشید جواب داد:

«نگران نباش. من ترتیبشون رو می­دم.»

«تو؟ چطوری؟»

«کسی که سئو­یونگ رو برده! اونم یه شبحه.»

«یه شبح؟»

«آره. اگه اون از ساختمون یوگانگ بیاد بیرون، خودم می­گیرمش.»

«اون حریفی هست که بتونی شکستش بدی؟ اگه یه شبح ارشد باشه باید حواست رو جمع کنی.»

هایون نگاهی با اعتمادبنفس به کانگ­جون تحویل داد.

«من با کمک بقیه اشباح، تا حد زیادی متوجه توانایی­های اون شدم. تحت هر شرایطی برنده من هستم. اون توی رویاهای تهی، فقط یه شبح متوسطه.

یک شبح متوسط. اگر اینگونه باشد، او حریف هایون نبود.

«واقعا؟»

کانگ­جون به پهنای صورت لبخند زد.

شبح متوسط از اندازه و قدرت ارتش جونگ کوآنگ­هیون اطلاع داشت.

«اگه ممکنه دستگیرش کن. میخوام خودم شخصا ببینمش.»

«بعدش برام یه چیز خوشمزه می­خری؟»

کانگ­جون خندید. اشباح، شکم پرستان تمام عیار بودند. مهم نبود چقدر بخورند.

«هرچی بخوای برات می­خرم.»

«عالیه. هوهوهو!»

هایون با لبخندی بچگانه ناپدید شد.

ساعت نه شب بود.

جونگ کوانگ­هیون وارد ساختمان یوگانگ شد. سپس با چهره­ای سرحال، سوار آسانسور شد.

«هوهو، دیگه کارش تمومه. از اولش هم حریف من نبود.»

صاحب ساختمان دی­فنگ، حاضر شده بود با قیمت 2.8 میلیارد، آنجا رو بفروشد.

ساختمان، یک میلیارد وام داشت؛ پس برای خرید، مبلغ 1.4 میلیارد نیاز بود.

او در حال حاضر دو میلیارد پول نقد داشت. حتی اگر این میزان کافی نبود، وام بانک، مشکل را برایش حل کرده بود. پس در نهایت، صاحب ساختمان، موافقت کرد فردا قرارداد را امضا کنند.

از اینجا همه چیز روی رول بود.

-طبقه چهارم.

در همین حین، درب آسانسور باز شد.

«این! دکمه طبقه اشتباهی رو فشار دادم.»

او به جای طبقه پنجم، دکمه طبقه چهارم را فشار داده بود. وقتی زنی که جلوی آسانسور ایستاده بود را دید، بلافصله سعی کرد در آسانسور را ببندد.

او زن لاغراندامی بود که در لباس پرستاری­اش حدود 20 ساله به نظر می­رسید. او در کلینیک جراحی پلاستیک کار می­کرد.

زن، جلوی بسته شدن در آسانسور را گرفت.

«آه، این می­ره بالا.»

صدایش نیز زیبا بود. در این لحظه، چشمان جونگ کوآنگ­هیون برق زدند. او دکمه باز شدن در آسانسور را فشار داد.

«آه، چرا سرم داره گیج می­ره؟»

پرستار چویی می­یانگ ناگهان لرزید و پاهایش قدرتشان را از دست دادند.

اما، این همه قضیه نبود. او ناگهان به فضایی تاریک منتقل شد.

مردی که لحظه­ای پیش درون آسانسور دیده بود، در برابرش ایستاده بود. در همین زمان هیولاهایی وحشتناک در اطرافش ظاهر شدند!

«آخ! ا-این دیگه چیه؟»

چویی می­یانگ ترسید و فرار کرد، ولی هیولاها بلافاصله او را گرفتند. هیولاها با دقت شانه­ها، دست­ها و پاهای او را گاز گرفتند.

«آخ! ن-جاتم بده! لطفا!»

جانگ کوآنگ­هیون به سمت او رفت و گفت:

«از حالا به بعد تو برده من هستی. فهمیدی؟»

«....؟»

چویی می­یونگ نتوانست جواب بدهد. اما، احساس ناخوشایندی از جونگ کوآنگ­هیون دریافت می­کرد و بی­هوا سر تکان داد.

«بله. لطفا بهم رحم کن...»

«هوهوهوهو! بهت رحم می­کنم. اما، ولی باید یه بار بمیری. امیدوارم اگه خواستی یه روز بهم خیانت کنی امروز رو به یاد بیاری.»

جونگ کوآنگ­هیون به اورک­ها علامت داد. اورک­ها از پاها شروع کرده و بدن چویی می­یانگ را تکه پاره کردند.

«آخخخ!»

چویی می­یونگ مُرد.

اما، او چشمانش را باز کرد، گویی خواب دیده باشد. او در برابر آسانسور طبقه چهارمِ ساختمان یوگانگ ایستاده بود.

جونگ کوآنگ­هیون از درون آسانسور، لبخندی شرورانه تحویل او داد و داد زد.

«بیا.»

«هاه؟ چی؟»

چشمان چویی می­یونگ از اشک خیس شدند. او بی اختیار، سر خود را تکان داد.

جونگ کوآنگ­هیون خندید و گفت:

«انگار باید یه بار دیگه تجربش کنی.»

چویی یکبار دیگر درون فضای تاریک اسیر شد و هیولاهای وحشتناک، او را کشتند. و یکبار دیگر، او جلوی آسانسور بود.

جونگ کوآنگ­هیون صدا زد.

«بیا.»

«چ-چشم...»

چوی می­یونگ نمی­توانست مخالفت کند. او وحشت کرده بود.

-در بسته می­شود. به سمت بالا.

درون آسانسور، جونگ کوآنگ­هیون در گوش چویی می­یانگ زمزمه کرد.

«تو کی هستی؟»

چویی خود را جمع کرد و پاسخ داد.

«برده شما...»

«هوهو، فراموشش نکن. تو داوطلبانه برده من شدی.»

«بله.»

چویی می­یونگ وارد خانه جونگ کوآنگ­هیون در طبقه پنجم شد.

«بعد از اینکه دوش گرفتی توی تخت منتظرم باش.»

«چشم، ارباب»

چویی می­یونگ حرف دیگری نمی­توانست بزند. او از ترس میخکوب شده بود.

سوآآهه-

جونگ کوآنگ­هیون رو مبل نشست و با چشمانی شوم به سمت چویی می­یونگ که درحال دوش گرفتن بود خیره شد.

«هوهو، چرا زودتر به فکرم نرسیده بود؟»

او می­توانست تمام زن­های جهان را برده خود کند. به آخرین نسخه مجله­های مد که روی میز پخش شده بودند نگاه کرد. صفحات پر شده بود از عکس سلبریتی­های خوش­اندام.

«یعنی همشون رو برده خودم بکنم؟»

در همین لحظه، یک مرد با شنل کلاهدار سیاه در برابرش ظاهر شد.

«سرورم!»

«چی شده کلت؟ چرا وقتی صدات نکردم ظاهر شدی؟»

جونگ کوآنگ­هیون با چهره­ای ناراضی پرسید. او نمی­خواست هیچ­کس زندگی شخصی او را تماشا کند. حتی اگر آن شخص، زیردستش باشد.

کلت روی زمین زانو زد و گفت:

«ت-تقاضای بخشش دارم سرورم. اما، اگه از انرژی جادوی سیاه برای همچین کارهایی استفاده کنید، جذبه شما کاهش پیدا می­کنه.»

جونگ کوآنگ­هیون با شنیدن این کلمات میخکوب شد.

او چهار امتیاز جذبه داشت. این امتیاز، وضعیت ثابت بود، پس با افزایش سطح، بالاتر نمی­رفت.

«واقعا؟»

«البته. بعد از چندبار دیگه استفاده کردن، جذبه شما کاهش پیدا می­کنه. من نگران بودم به همین خاطر تصمیم گرفتم بهتون اخطار بدم. اگه جذبه شما کاهش پیدا کنه، بدست آوردن زیردست، مشکل می­شه. من هم نمی­تونم زیردست کسی با جذبه کمتر از چهار باشم...»

جونگ کوآنگ­هیون دست خود را تکان داد و کلت را ساکت کرد.

«خفه شو! ازت خواستم بیشتر از این وراجی کنی؟»

«و-واقعا متاسفم سرورم.»

«اگه ازش لذت ببرم اشکالی نداره، این یه سرگرمی کوچیکه.»

«بله، البته. اما باید حواستون رو جمع...»

در همین حین، چویی می­یوانگ از حمام بیرون آمد. جونگ کوآنگ­هیون به سمت او چرخید و به کلت گفت:

«کافیه. برو پیش رفیقای شبحت و ببین اون یارو داره چیکار می­کنه.»

«بله، سرورم.»

کلت تعظیم کرد و از خانه جونگ کوآنگ­هیون خارج شد.

چهره­اش زیر کلاه، بی­تفاوت شد. او اطراف ساختمان یوگانگ را برای یافتن اشباح نگاه کرد. او باید از فرمان سرورش پیروی می­کرد.

اما در کمال تعجب، اینبار هیچ شبح پایین رتبه­ای نمی­دید.

«امروز همه کجا رفتن؟»

او بالاخره یک شبح پایین رتبه درون کوچه­ای بین دو ساختمان دید.

«اونجا.»

او بلافاصله سعی کرد گردن شبح را بگیرد، اما ناگهان شوکه شد.

یک شبح دیگر نیز آنجا بود.

یک شبح مونث با لباسی سفید، چهار زانو آنجا نشسته بود.

«وای!»

بدن کلت با دیدن چشمان شبح، به لرزه در آمد.

کتاب‌های تصادفی