پادشاه ابعادی
قسمت: 40
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
چپتر 40: زیر پا له کردن بچه پولدار
«از... بین همه مردم!»
کلت، هویت شبح مونث را حدس زد.
او از شبح پایین رتبه شنیده بود آن حاکم لوکان یک شبح پیشرفته به نام هایون دارد. نیازی نداشت بپرسد خودش است یا نه.
«لعنتی! این خوب نیست. اون کسی نیست که با قدرتم بتونم شکستش بدم.»
در حالت عادی، کلت انقدر بی دقت درون کوچه نمیپرید. اما، به حدی از اعمال پادشاه خود ناامید شده بود که در قضاوت خود دچار خطا شده بود.
«به هر حال، باید ازش دور بمونم.»
کلت بلافاصله چرخید و به سمت ساختمان یوگانگ دوید.
آنجا قلمرو پادشاه هرود بود؛ پس اگر به آنجا میرسید جایش امن بود. شبح پیشرفته نمیتوانست او را آنجا تعقیب کند.
او تنها توانست چند قدم پیشروی کند، پیش از آنکه هایون جلوی راهش را سد کند.
«گمشو!»
کلت خنجرش را بیرون کشید و به سمت گردن هایون ضربه زد.
«باه!»
هایون خرناس کشید. او از خنجر جاخالی داد و دست خود را مانند یک مار، دور کلت انداخت.
قرچ!
«آخ!»
بازوی کلت شکست و خنجر، روی زمین افتاد. سپس هایون خود را به پشت کلت رساند و سرش را گرفت.
قرچ!
«اوخ!»
گردنش شکست و بدن کلت روی زمین افتاد.
هایون، موهای کلت را گرفت و او را با خود درون ساختمان دیفنگ کشاند.
ارواح پایین رتبهای که از دور تماشا میکردند، از ترس به لرزه افتادند.
پس از مدتی، به اتاق 406 رسیدند.
وقت صدای در زدن آمد، کانگجون دوش گرفته و درحال استراحت کردن بود.
تق تق.
«کیه؟»
«هایونم. گرفتمش.»
«بیا داخل.»
هایون در را باز کرد و وارد شد. دستانش سر خونین کلت را نگه داشته بودند.
هرکس این صحنه را میدید وحشت میکرد. اما، کانگجون حتی پلک نزد.
جای تعجبی نداشت، اما مردم عادی نمیتوانستند بدن روحی هایون و کلت را ببینند. حتی اگه هایون در ساختمان دیفنگ، شبیه انسان به نظر میرسید دلیلی نداشت نگران باشد دیگران متوجه او شوند.
«اون چش شده؟ مرده؟»
«فقط یه کوچولو ادبش کردم.»
با اینکه گردن او شکسته بود، ارواح نمیمردند. باید نابود میشدند.
«بیدار شو.»
هایون گردن کلت را جا انداخت.
قرچ.
بدن کلت به لرزه افتاد. او با درد، چشمان خود را باز کرد. سر او عقب افتاد و در کمال تعجب، چهره جوانی 20 ساله با چهرهای بچگانه را به نمایش گذاشت.
«اوه! ا-اینجا؟»
کلت نالهای دردمند کرد. او سپس با چهرهای شوکه به کانگجون خیره شد.
«تو حاکم لوکان هستی؟»
«من رو به این اسم صدا میکنن.»
من با یک نگاه میتونم چهره یک پادشاه رو تشخیص بدم.»
کلت با گفتن این حرف تعظیم کرد.
«من میدونم چرا من رو دستگیر کردین. ولی فکر نکنید میتونین از من چیزی در بیارید. من فرد خوبی نیستم، ولی انقدر هم بد نیستم که به ارباب خودم خیانت کنم.»
کانگجون تنها به کلت خیره شد.
«چیز دیگهای لازم نیست. من فقط میخوام وضعیت ارتش هرود رو بدونم. تو بهم میگی.»
«.....»
کلت چیزی نگفت و چشمانش را بست. هایون با خشم، هوای درون ریههایش را خالی کرد.
«باه! بلایی سرش میارم که تا صبح بلبل زبونی کنه.»
کانگجون دست خود را بالا برد.
«صبرکن هایون. من ترتیب کلت رو میدم پس بهش دست نزن.»
«باشه.»
هایون سر تکان داد و عقب رفت. در همین حین، کلت متعجب به کانگجون نگاه کرد.
«اسمم رو از کجا میدونی؟»
«این تنها چیزی نیست که میدونم. تو عمیقا از ارباب خودت، هرود، ناامید شدی.»
«هی! اینجا چه خبره؟»
چشمان کلت وحشتزده بودند.
کانگجون لبخندی عجیب بر چهره داشت.
چند لحظه قبل.
[جذبه شما به نمایش در آمد.]
در کمال تعجب، با دیدن کلت، یک پیام در برابر چشمانش ظاهر شده بود.
در ادامه پیام...
[کلت در حال حاضر از پادشاه هرود، خشمگین و ناامید شده است.]
[علاوه بر این، کلت تحت تاثیر جذبه بالای شما قرار گرفته است.]
[اگر برای تاثیر گذاشتن بر کلت، سخاوت به خرج دهید، او از شما پیروی خواهد کرد.]
به همین خاطر، کانگجون جلوی هایون، برای شکنجه کردن کلت را گرفته بود.
هرطور به آن نگاه میکرد این شگفت انگیز به نظر میرسید.
چرا اون پیام ظاهر شد؟ او هرگز همچین چیزی ندیده بود.
«شاید بخاطر بالا رفتن سطحم باشه.»
با توجه به حرفهای کایران، این امکان پذیر بود. او گفته بود جذبه به کانگجون قدرت خاصی میدهد.
دلیل این هرچیزی که بود، کانگجون به آن خوشامد میگفت. یک زیردست جدید، چیز خوبی بود.
کانگجون بلافاصله نگاهی نرم به کلت انداخت.
«کلت! هرود تو رو ناامید کرده. اون سزاوار پادشاه بودن نیست. چرا از همچین شخص ناخوشایندی پیروی میکنی؟»
در حقیقت، کانگجون نمیدانست چرا جونگ کوآنگهیون، برای کلت ناخوشایند است. او تنها بر اساس محتوای پیام، صحبت کرده بود.
همین به تنهایی باعث شد کلت، شگفت زده شود. سپس تسلیم شد و آه کشید.
«پیوه! واقعا نمیدونستم همچین کارهایی هم میکنه. چطور جرات میکنه از انرژی جادوی سیاه برای به بردگی کشیدن و تج&اوز به زنهای بیگناه استفاده کنه! هق! این دیگه از تحمل من خارجه.»
کلت درحالی که اشک میریخت فریاد زد.
در همین حین، کانگجون از شنیدن این حرف، دیوانه شد.
«جونگ کوآنگهیون! اون حرو&مزاده آشغال!»
انرژی جادوی سیاه، تنها میتوانست افراد را بیدفاع کند. ولی استفاده از میدان مجازات میتوانست آنها را به برده تبدیل کند.
کانگجون بیش از هرکس دیگری درمورد این اطلاع داشت.
کانگ-جون هرگز فکر نمیکرد جونگ کوآنگهیون برای همچین هدف بیشرمانهای از آن استفاده کند. این اتفاق ممکن بود در آینده نیز رخ دهد.
«هق! من شاید یه شبح سرگردان باشم، ولی خیلی وقت پیش با همسرم یه زندگی شاد داشتم. اون زمان، من یه شوالیه بودم. اما، اربابی که بهش خدمت میکردم زنم رو اغوا کرد. من در برابر اون ارباب، شمشیر کشیدم و درنهایت به یک شبح تبدیل شدم...»
کانگجون در سکوت به داستان کلت گوش کرد.
گاهی آنهایی که در رویاهای تهی بودند، از دنیایی دیگر میآمدند.
کلت به پادشاه هایی از نژادهای مختلف خدمت کرده بود. خواسته قلبی او خدمت به یک پادشاه خوب بود. البته، کانگجون حرف مشابهی را از کایران نیز شنیده بود.
پس طبیعی بود که کلت تا این حد از جونگ کوآنگهیون خشمگین و ناامید شده بود.
«تچ. اینا رفتارهایی هستن که نمیتونم تحملشون کنم.»
جونگ کوآنگهیون در گذشته بخاطر تجا&وز جن&سی و استفاده از مواد مخدر دستگیر شده بود و این رفتارها حتی پس از تبدیل شدن به پادشاه نیز ادامه یافته بودند.
«فقط صبرکن، جونگ کوآنگهیون. دیر یا زود، میفرستمت به جهنم.»
الان بهترین زمان برای پذیرفتن کلت به عنوان زیردست بود. کانگجون لبخندی ملایم به کلت زد.
«نظرت چیه، کلت؟ اگه بخوای، تو رو توی خانواده خودم میپذیرم.»
چشمان کلت وحشیانه لرزیدند. او واقعا پریشان به نظر میرسید.
«جدی میگی؟ تو واقعا من رو قبول میکنی؟»
«معلومه.»
در این لحظه.
[کلت به خانواده شما ملحق شد.]
[کلت در دنیای رویاهای تهی به زیردست فرمانبردار شما تبدیل خواهد شد.]
کانگجون لبخند زد.
«کلت، تو دیگه عضوی از خانواده من هستی. دیگه اون هرود عوضی رو ارباب خودت صدا نزن.»
«بله، سرورم. من به سرورم اعلام وفاداری میکنم.»
کلت با چهرهای پریشان تعظیم کرد.
از طرف دیگر، هایون با چهرهای متعجب در حال تماشای این صحنه بود. در نهایت، تنها لبخند زد و گفت:
«پس اون زیردست مستقیم من میشه، نه؟»
«باهاش مهربون باش. الکی اذیتش نکن.»
هایون شاید بیگناه به نظر میرسید، اما کانگجون میدانست اشباح، بیدلیل از او نمیترسند.
هایون نگاهی تیز به کلت انداخت.
«داری چیکار میکنی؟ هرچی میدونی به سرورمون گزارش کن.»
«چشم! فهمیدم.»
کلت هرچه درمورد هرود میدانست برای کانگجون تعریف کرد.
روز بعد ساعت 12 ظهر.
جونگ کوآنگهیون تا دیروقت با چویی مییانگ وقت گذرانده بود و حالا تازه بیدار شده بود.
چویی مییونگ، صبح آنجا را ترک کرده بود. او احتمالا باید سر کارش در کلینیک طبقه پایین میرفت.
در واقع، او باید نگران میبود چویی مییانگ بخاطر ت&جاوز ج&نسی علیه او شکایت کند.
اما، جونگ کوآنگهیون نگران نبود. او در حال حاضر یک برده رام بود.
«اون کلت لعنتی جرات کرد بهم خیانت کنه!»
جونگ کوآنگهیون دندانهایش را به یکدیگر فشرد.
دیشب وقتی با چویی مییانگ مشغول بود یک پیام در برابرش ظاهر شد.
[کلت بخاطر پادشاه لوکان شما را ترک کرد.]
آن زمان مجذوب بدن چویی مییانگ شده بود.
اما حالا افکار خشمگینانه، مغزش را پر کرده بودند.
«اوخ! اون این همه ثروتو بخاطر یه بدبخت خیابونی ول کرد؟»
جونگ کوآنگهیون احساس شومی داشت اما سر خود را تکان داد.
«باشه! هوهو! به اون حرو&مزادهها نشون میدم! بهشون نشون میدم من کیهستم. همشون مثل سگ، جلوی من تعظیم میکنن.»
با فکر له کردن آنها مانند حشره، با صدای بلند خندید.
پس از مدتی، جونگ کوآنگهیون به بانک سر زد تا چک خود را بگیرد.
امروز او مالکیت ساختمان دیفنگ را بدست میآورد. ظاهرا، صاحب دفتر املاک هم همان صاحب کل ساختمان بود.
«هوهو، صاحب دفتر املاک تصمیم گرفته ساختمون رو بفروشه.»
پیروزی در جنگِ رویاهای تهی، بدون هیچگونه خونریزی، بسیار ساده بود.
درحالی که به سمت دفتر املاک رانندگی میکرد، لبخند ناخوشایندی زد.
او ترمز کرد و منتظر ماند تا رنگ چراغ تغییر کند.
یینگ!
تلفنش زنگ خورد. پشت خط، مامور معاملات املاک بود. جونگ کوآنگهیون با لبخند، تلفن را جواب داد.
«اوه، تقریبا رسیدم. فقط سر راه یه سر رفتم بانک.»
«شرمنده، رئیس.»
«چرا شرمندهای؟»
«صاحب دیفنگ تصمیم گرفته یکم بیشتر درمورد قرارداد فکر کنه.»
«چی؟ چرا یکدفعه نظرش عوض شده؟»
«باعث خجالته. ولی انگار یه نفر دیگه پول خوبی برای ساختمون پیشنهاد داده.»
«پس ما هم پول بیشتری پیشنهاد میدیم. سه میلیارد وون. اگه قرارداد امروز امضا بشه بدون هیچ شرطی حاضرم انقدر بدم.»
«جواب تلفنم رو نمیده. به نظر میاد امروز تموم کردن قرارداد، کار سختی باشه. ولی فردا یا پس فردا به هر قیمتی راضیش میکنم...»
«منظورت چیه؟ منو مسخره کردی؟ مگه از من کمیسیون نمیگیری؟ این حرفا رو تموش کن و قرارداد رو ببند.»
«این یکم مشکله، رئیس.»
«خفه شو. حر&ومزاده عوضی. فقط منتظرم بمون.»
او از اینکه نمیتوانست قرارداد را امروز امضا کند خشمگین بود.
جونگ کوآنگهیون تصمیم گرفت از میدان مجازات استفاده کند.
« اون حرو&مزاده عوضی رو له میکنم»
بااانگ!
او ناخودآگاه پایش را روی گاز کوبید.
کوآآآنگ!
این! چراغ هنوز سبز نشده بود. او به ماشین جلویی کوبید.
«آآآه!»
جونگ کوآنگهیون روز خوبی را نمیگذراند.
در همین لحظه، کانگجون در بازار درحال فروختن جوراب بود.
امروز آخرین روز اجارهاش بود.
از فردا، در مرکز بازار، لباس زیر زنانه میفروخت. جایی که ده برابر، جمعیت بیشتری رفت و آمد میکرد.
هزینه آن 6 میلیون وون بود.
گران بود اما خیلی خوش شانس بود که همچین جای خوبی بدست آورده بود. همچین محلی به ندرت خالی میشد.
در ابتدا، مخالف فروش لباس زیر زنانه بود. اما، پس از فروش جوراب به مدت 10 روز، نظرش تغییر کرده بود.
وقتی پای پول وسط بود، دلیلی برای خجالت کشیدن وجود نداشت.
براساس تجربه او، معمولا زنهای 20 تا 40 ساله برای فروش لباس زیر استخدام میشدند. اگر کانگجون از مهارتش استفاده میکرد، میتوانست پول خوبی بدست بیاورد.
یینگ!
در همین لحظه، یک تماس تلفنی دریافت کرد.
«الو.»
الو، رئیس. ماموراملاک کیم سئوک-چول هستم.»
«چه خبر؟»
«همونطوری شد که گفتی. صاحب ساختمون گفت چند روز صبر میکنه و امروز با جونگ کوآنگهیون قرارداد نمیبنده.
«ممنون بابت زحماتت.»
کانگجون لبخندی به پهنای صورت زد.
کتابهای تصادفی


