فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

پادشاه ابعادی

قسمت: 40

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات

چپتر 40: زیر پا له کردن بچه پولدار

«از... بین همه مردم!»

کلت، هویت شبح مونث را حدس زد.

او از شبح پایین رتبه شنیده بود آن حاکم لوکان یک شبح پیشرفته به نام هایون دارد. نیازی نداشت بپرسد خودش است یا نه.

«لعنتی! این خوب نیست. اون کسی نیست که با قدرتم بتونم شکستش بدم.»

در حالت عادی، کلت انقدر بی دقت درون کوچه نمی­پرید. اما، به حدی از اعمال پادشاه خود ناامید شده بود که در قضاوت خود دچار خطا شده بود.

«به هر حال، باید ازش دور بمونم.»

کلت بلافاصله چرخید و به سمت ساختمان یوگانگ دوید.

آنجا قلمرو پادشاه هرود بود؛ پس اگر به آنجا می­رسید جایش امن بود. شبح پیشرفته نمی­توانست او را آنجا تعقیب کند.

او تنها توانست چند قدم پیشروی کند، پیش از آنکه هایون جلوی راهش را سد کند.

«گمشو!»

کلت خنجرش را بیرون کشید و به سمت گردن هایون ضربه زد.

«باه!»

هایون خرناس کشید. او از خنجر جاخالی داد و دست خود را مانند یک مار، دور کلت انداخت.

قرچ!

«آخ!»

بازوی کلت شکست و خنجر، روی زمین افتاد. سپس هایون خود را به پشت کلت رساند و سرش را گرفت.

قرچ!

«اوخ!»

گردنش شکست و بدن کلت روی زمین افتاد.

هایون، موهای کلت را گرفت و او را با خود درون ساختمان دی­فنگ کشاند.

ارواح پایین رتبه­ای که از دور تماشا می­کردند، از ترس به لرزه افتادند.

پس از مدتی، به اتاق 406 رسیدند.

وقت صدای در زدن آمد، کانگ­جون دوش گرفته و درحال استراحت کردن بود.

تق تق.

«کیه؟»

«هایونم. گرفتمش.»

«بیا داخل.»

هایون در را باز کرد و وارد شد. دستانش سر خونین کلت را نگه داشته بودند.

هرکس این صحنه را می­دید وحشت می­کرد. اما، کانگ­جون حتی پلک نزد.

جای تعجبی نداشت، اما مردم عادی نمی­توانستند بدن روحی هایون و کلت را ببینند. حتی اگه هایون در ساختمان دی­فنگ، شبیه انسان به نظر می­رسید دلیلی نداشت نگران باشد دیگران متوجه او شوند.

«اون چش شده؟ مرده؟»

«فقط یه کوچولو ادبش کردم.»

با اینکه گردن او شکسته بود، ارواح نمی­مردند. باید نابود می­شدند.

«بیدار شو.»

هایون گردن کلت را جا انداخت.

قرچ.

بدن کلت به لرزه افتاد. او با درد، چشمان خود را باز کرد. سر او عقب افتاد و در کمال تعجب، چهره جوانی 20 ساله با چهره­ای بچگانه را به نمایش گذاشت.

«اوه! ا-اینجا؟»

کلت ناله­ای دردمند کرد. او سپس با چهره­ای شوکه به کانگ‌جون خیره شد.

«تو حاکم لوکان هستی؟»

«من رو به این اسم صدا می­کنن.»

من با یک نگاه می­تونم چهره یک پادشاه رو تشخیص بدم.»

کلت با گفتن این حرف تعظیم کرد.

«من می­دونم چرا من رو دستگیر کردین. ولی فکر نکنید می­تونین از من چیزی در بیارید. من فرد خوبی نیستم، ولی انقدر هم بد نیستم که به ارباب خودم خیانت کنم.»

کانگ­جون تنها به کلت خیره شد.

«چیز دیگه­ای لازم نیست. من فقط میخوام وضعیت ارتش هرود رو بدونم. تو بهم میگی.»

«.....»

کلت چیزی نگفت و چشمانش را بست. هایون با خشم، هوای درون ریه­هایش را خالی کرد.

«باه! بلایی سرش میارم که تا صبح بلبل زبونی کنه.»

کانگ­جون دست خود را بالا برد.

«صبرکن هایون. من ترتیب کلت رو می­دم پس بهش دست نزن.»

«باشه.»

هایون سر تکان داد و عقب رفت. در همین حین، کلت متعجب به کانگ­جون نگاه کرد.

«اسمم رو از کجا می­دونی؟»

«این تنها چیزی نیست که می­دونم. تو عمیقا از ارباب خودت، هرود، ناامید شدی.»

«هی! اینجا چه خبره؟»

چشمان کلت وحشت­زده بودند.

کانگ­جون لبخندی عجیب بر چهره داشت.

چند لحظه قبل.

[جذبه شما به نمایش در آمد.]

در کمال تعجب، با دیدن کلت، یک پیام در برابر چشمانش ظاهر شده بود.

در ادامه پیام...

[کلت در حال حاضر از پادشاه هرود، خشمگین و ناامید شده است.]

[علاوه بر این، کلت تحت تاثیر جذبه بالای شما قرار گرفته است.]

[اگر برای تاثیر گذاشتن بر کلت، سخاوت به خرج دهید، او از شما پیروی خواهد کرد.]

به همین خاطر، کانگ­جون جلوی هایون، برای شکنجه کردن کلت را گرفته بود.

هرطور به آن نگاه می­کرد این شگفت انگیز به نظر می­رسید.

چرا اون پیام ظاهر شد؟ او هرگز همچین چیزی ندیده بود.

«شاید بخاطر بالا رفتن سطحم باشه.»

با توجه به حرف­های کایران، این امکان پذیر بود. او گفته بود جذبه به کانگ­جون قدرت خاصی می­دهد.

دلیل این هرچیزی که بود، کانگ­جون به آن خوشامد می­گفت. یک زیردست جدید، چیز خوبی بود.

کانگ­جون بلافاصله نگاهی نرم به کلت انداخت.

«کلت! هرود تو رو ناامید کرده. اون سزاوار پادشاه بودن نیست. چرا از همچین شخص ناخوشایندی پیروی می­کنی؟»

در حقیقت، کانگ­جون نمی­دانست چرا جونگ کوآنگ­هیون، برای کلت ناخوشایند است. او تنها بر اساس محتوای پیام، صحبت کرده بود.

همین به تنهایی باعث شد کلت، شگفت زده شود. سپس تسلیم شد و آه کشید.

«پیوه! واقعا نمی­دونستم همچین کارهایی هم می­کنه. چطور جرات می­کنه از انرژی جادوی سیاه برای به بردگی کشیدن و تج&اوز به زن­های بی­گناه استفاده کنه! هق! این دیگه از تحمل من خارجه.»

کلت درحالی که اشک می­ریخت فریاد زد.

در همین حین، کانگ­جون از شنیدن این حرف، دیوانه شد.

«جونگ کوآنگ­هیون! اون حرو&مزاده آشغال!»

انرژی جادوی سیاه، تنها می­توانست افراد را بی­دفاع کند. ولی استفاده از میدان مجازات می­توانست آن­ها را به برده تبدیل کند.

کانگ­جون بیش از هرکس دیگری درمورد این اطلاع داشت.

کانگ-جون هرگز فکر نمی­کرد جونگ کوآنگ­هیون برای همچین هدف بی­شرمانه­ای از آن استفاده کند. این اتفاق ممکن بود در آینده نیز رخ دهد.

«هق! من شاید یه شبح سرگردان باشم، ولی خیلی وقت پیش با همسرم یه زندگی شاد داشتم. اون زمان، من یه شوالیه بودم. اما، اربابی که بهش خدمت می­کردم زنم رو اغوا کرد. من در برابر اون ارباب، شمشیر کشیدم و درنهایت به یک شبح تبدیل شدم...»

کانگ­جون در سکوت به داستان کلت گوش کرد.

گاهی آن­هایی که در رویاهای تهی بودند، از دنیایی دیگر می­آمدند.

کلت به پادشاه هایی از نژادهای مختلف خدمت کرده بود. خواسته قلبی او خدمت به یک پادشاه خوب بود. البته، کانگ­جون حرف مشابهی را از کایران نیز شنیده بود.

پس طبیعی بود که کلت تا این حد از جونگ کوآنگ­هیون خشمگین و ناامید شده بود.

«تچ. اینا رفتارهایی هستن که نمی­تونم تحملشون کنم.»

جونگ کوآنگ­هیون در گذشته بخاطر تجا&وز جن&سی و استفاده از مواد مخدر دستگیر شده بود و این رفتارها حتی پس از تبدیل شدن به پادشاه نیز ادامه یافته بودند.

«فقط صبرکن، جونگ کوآنگ­هیون. دیر یا زود، می­فرستمت به جهنم.»

الان بهترین زمان برای پذیرفتن کلت به عنوان زیردست بود. کانگ­جون لبخندی ملایم به کلت زد.

«نظرت چیه، کلت؟ اگه بخوای، تو رو توی خانواده خودم می­پذیرم.»

چشمان کلت وحشیانه لرزیدند. او واقعا پریشان به نظر می­رسید.

«جدی می­گی؟ تو واقعا من رو قبول می­کنی؟»

«معلومه.»

در این لحظه.

[کلت به خانواده شما ملحق شد.]

[کلت در دنیای رویاهای تهی به زیردست فرمانبردار شما تبدیل خواهد شد.]

کانگ­جون لبخند زد.

«کلت، تو دیگه عضوی از خانواده من هستی. دیگه اون هرود عوضی رو ارباب خودت صدا نزن.»

«بله، سرورم. من به سرورم اعلام وفاداری می­کنم.»

کلت با چهره­ای پریشان تعظیم کرد.

از طرف دیگر، هایون با چهره­ای متعجب در حال تماشای این صحنه بود. در نهایت، تنها لبخند زد و گفت:

«پس اون زیردست مستقیم من می­شه، نه؟»

«باهاش مهربون باش. الکی اذیتش نکن.»

هایون شاید بی­گناه به نظر می­رسید، اما کانگ­جون می­دانست اشباح، بی­دلیل از او نمی­ترسند.

هایون نگاهی تیز به کلت انداخت.

«داری چیکار می­کنی؟ هرچی می­دونی به سرورمون گزارش کن.»

«چشم! فهمیدم.»

کلت هرچه درمورد هرود می­دانست برای کانگ­جون تعریف کرد.

روز بعد ساعت 12 ظهر.

جونگ کوآنگ­هیون تا دیروقت با چویی می­یانگ وقت گذرانده بود و حالا تازه بیدار شده بود.

چویی می­یونگ، صبح آنجا را ترک کرده بود. او احتمالا باید سر کارش در کلینیک طبقه پایین می­رفت.

در واقع، او باید نگران می­بود چویی می­یانگ بخاطر ت&جاوز ج&نسی علیه او شکایت کند.

اما، جونگ کوآنگ­هیون نگران نبود. او در حال حاضر یک برده رام بود.

«اون کلت لعنتی جرات کرد بهم خیانت کنه!»

جونگ کوآنگ­هیون دندان­هایش را به یکدیگر فشرد.

دیشب وقتی با چویی می­یانگ مشغول بود یک پیام در برابرش ظاهر شد.

[کلت بخاطر پادشاه لوکان شما را ترک کرد.]

آن زمان مجذوب بدن چویی می­یانگ شده بود.

اما حالا افکار خشمگینانه، مغزش را پر کرده بودند.

«اوخ! اون این همه ثروتو بخاطر یه بدبخت خیابونی ول کرد؟»

جونگ کوآنگ­هیون احساس شومی داشت اما سر خود را تکان داد.

«باشه! هوهو! به اون حرو&مزاده­ها نشون می­دم! بهشون نشون می­دم من کی­هستم. همشون مثل سگ، جلوی من تعظیم می­کنن.»

با فکر له کردن آن­ها مانند حشره، با صدای بلند خندید.

پس از مدتی، جونگ کوآنگ­هیون به بانک سر زد تا چک خود را بگیرد.

امروز او مالکیت ساختمان دی­فنگ را بدست می­آورد. ظاهرا، صاحب دفتر املاک هم همان صاحب کل ساختمان بود.

«هوهو، صاحب دفتر املاک تصمیم گرفته ساختمون رو بفروشه.»

پیروزی در جنگِ رویاهای تهی، بدون هیچگونه خونریزی، بسیار ساده بود.

درحالی که به سمت دفتر املاک رانندگی می­کرد، لبخند ناخوشایندی زد.

او ترمز کرد و منتظر ماند تا رنگ چراغ تغییر کند.

یینگ!

تلفنش زنگ خورد. پشت خط، مامور معاملات املاک بود. جونگ کوآنگ­هیون با لبخند، تلفن را جواب داد.

«اوه، تقریبا رسیدم. فقط سر راه یه سر رفتم بانک.»

«شرمنده، رئیس.»

«چرا شرمنده­ای؟»

«صاحب دی­فنگ تصمیم گرفته یکم بیشتر درمورد قرارداد فکر کنه.»

«چی؟ چرا یکدفعه نظرش عوض شده؟»

«باعث خجالته. ولی انگار یه نفر دیگه پول خوبی برای ساختمون پیشنهاد داده.»

«پس ما هم پول بیشتری پیشنهاد می­دیم. سه میلیارد وون. اگه قرارداد امروز امضا بشه بدون هیچ شرطی حاضرم انقدر بدم.»

«جواب تلفنم رو نمی­ده. به نظر میاد امروز تموم کردن قرارداد، کار سختی باشه. ولی فردا یا پس فردا به هر قیمتی راضیش می­کنم...»

«منظورت چیه؟ منو مسخره کردی؟ مگه از من کمیسیون نمی­گیری؟ این حرفا رو تموش کن و قرارداد رو ببند.»

«این یکم مشکله، رئیس.»

«خفه شو. حر&ومزاده عوضی. فقط منتظرم بمون.»

او از اینکه نمی­توانست قرارداد را امروز امضا کند خشمگین بود.

جونگ کوآنگ­هیون تصمیم گرفت از میدان مجازات استفاده کند.

« اون حرو&مزاده عوضی رو له می­کنم»

بااانگ!

او ناخودآگاه پایش را روی گاز کوبید.

کوآآآنگ!

این! چراغ هنوز سبز نشده بود. او به ماشین جلویی کوبید.

«آآآه!»

جونگ کوآنگ­هیون روز خوبی را نمی­گذراند.

در همین لحظه، کانگ­جون در بازار درحال فروختن جوراب بود.

امروز آخرین روز اجاره­اش بود.

از فردا، در مرکز بازار، لباس زیر زنانه می­فروخت. جایی که ده برابر، جمعیت بیشتری رفت و آمد می­کرد.

هزینه آن 6 میلیون وون بود.

گران بود اما خیلی خوش شانس بود که همچین جای خوبی بدست آورده بود. همچین محلی به ندرت خالی می­شد.

در ابتدا، مخالف فروش لباس زیر زنانه بود. اما، پس از فروش جوراب به مدت 10 روز، نظرش تغییر کرده بود.

وقتی پای پول وسط بود، دلیلی برای خجالت کشیدن وجود نداشت.

براساس تجربه او، معمولا زن­های 20 تا 40 ساله برای فروش لباس زیر استخدام می­شدند. اگر کانگ­جون از مهارتش استفاده می­کرد، می­توانست پول خوبی بدست بیاورد.

یینگ!

در همین لحظه، یک تماس تلفنی دریافت کرد.

«الو.»

الو، رئیس. مامور‌املاک کیم سئوک-چول هستم.»

«چه خبر؟»

«همونطوری شد که گفتی. صاحب ساختمون گفت چند روز صبر می­کنه و امروز با جونگ کوآنگ­هیون قرارداد نمی­بنده.

«ممنون بابت زحماتت.»

کانگ­جون لبخندی به پهنای صورت زد.

کتاب‌های تصادفی