فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

پادشاه ابعادی

قسمت: 45

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات

چپتر 45 : پایمان کردن پولدار به دنیا آمدگان (بخش هشتم)

جونگ کوانگ‌هیون بلافاصله پس از وارد شده به دنیای هوامونگ، به ساختمان دی‌فنگ نگاهی انداخت.

سوسوسو.

ساختمان دی‌فنگ متعلق به او بود همینطور داخل آن از طریق نقشه سه بعدی خالی بود.

حتی سربازخانه‌های دشمن قابل دیدن بود. یک سرباز خانه سطح سه وجود داشت.

هرچند، تنها 20 سرباز در سربازخانه منتظر بودند. قلمرو شامل یک مرد با موهای آبی و یک هیولا با سر گربه بود که سری پیش باعث دردسر جونگ کوانگ‌هیون شده بودند.

به طرز عجیبی، اون کانگ‌جون یا هرکی که بود رو نمی‌دید، پادشاه لوکان.

-چی؟ پس اون کجاست؟ فرار کرد؟

مشخص بود که او بخاطر ترسش یکجایی پنهان شده است.

-حرومزاده حقیر! فکر می‌کنه می‌تونه زنده بمونه؟ وقتی قلمروش نابود بشه، پایان کارشه.

جونگ کوانگ‌هیون بلافاصله ارتشش را جمع کرد.

«کوهاهاها! یک لشکرکشی کامل! به قلمرو پادشاه لوکان برید و با خاک یکسانش کنید!»

«چوییک! بله سرورم!»

«کهکهکه! متوجه شدم.»

80 ارک و 10 گابلین فاتحانه به سمت ساختمان دی‌فنگ حرکت کردند.

آن‌ها وارد ساختمان دی‌فنگ شدن اما هیچ حمله‌ای از سوی مقابل دریافت نکردند.

از طبقه یک، دو و سه بدون هیچ مقاومتی رد شدند. طبیعی بود. به این علت که اون مناطق زیر مالکیت جونگ کوانگ‌هیون بود.

همینطور که ارک‌ها به طبقه چهارم وارد می‌شدند، رتایگرها و غول‌های جنگجو راشین ظاهر و با آن‌ها درگیر شدند.

«غرششش! چطور جرئت کردید که به اینجا بیاید؟»

رتایگرها نعره کشیدند اما ارک‌ها شجاعانه به جلو حرکت کردند.

«چویک! چویک! حمله!»

«چویک! کوکیاکیاکیا! همشونو بکشید.»

جونگ کوانگ‌هیون، که صحنه را تماشا می‌کرد، ناگهان سرش را تکانی داد.

-اونا دیگه کین؟ چرا شبیه مردم عادی‌ان؟

مردمی در بین زیردستان لوکان وجود داشتند.

دو مرد.

آن‌ها در حالی که تبری در دستانشان نگه داشته بودند، غر غر می‌کردند.

«سری پیش مجبور بودیم تو معدن کار کنیم و حالا باید با هیولاها بجنگیم؟»

«سوب! امروز دهنمون سرویسه، هیونگ‌نیم[1]»

اون‌ها سونگ‌ گیل و چو سانگ‌جین بودند. به لطف توانایی استخراج روح کانگ‌جون آن‌ها خودکار به هوامونگ احضار شده بودند. به محضی که قلمرو در خطر می‌بود، آن‌ها در بین سربازان دفاعی قرار می‌گرفتند.

جونگ کوانگ‌هیون فکر کرد که این مسخرس.

-اون آدم‌های رذل اونجا چیکار می‌کنن دیگه؟

او خندید. مهم نبود. او اهمیتی به مرگ آن‌ها نمی‌داد. آن‌ها تهدیدی به حساب نمی‌آمدند پس چیزی برای نگرانی وجود نداشت.

«کاکانگ! پیوک!»

«کوووااااک!»

«کییییک!»

نبرد شدت گرفت.

همینطور که نبرد شدت می‌گرفت، محدوده دالان‌های گوشیون گسترده‌تر می‌شد. فضای داخلی خودش تغییری نمی‌کرد اما نیروهای کوچک و قدرتمند دشمن مقاومت کردند.

علی‌رغم تعداد زیادی از ارک‌ها که در عقب منتظر بودند، ارک‌های جلویی مرده بودند.

اما این تنها چند دقیقه دوام داشت. بجز 3 اتاق‌های درون گوشیون، هرچیز دیگری متعلق به جونگ کوانگ‌هیون بود. او قابلیت‌های دفاعی ساختمون را فعال کرد تا به سربازان لوکان حمله کند.

کوانگ! سیوک! سیوک!

یک در باز شد و تیرهایی از کمان‌ها پرتاب شدند.

این همه‌اش نبود. باف‌ها نیز اضافه شدند و سلامتی ارک‌ها در نهایت ترمیم شد. مهم نبود که چقدر تو مخمصه بودند آن‌ها در هر صورت به جنگیدن ادامه دادند.

در پایان، رتایگرها و غول‌های جنگجو راشین عقب برده شدند.

«هوهوهو، لوکان! داری نگاه می‌کنی؟ این توانایی پولدار بودنیه که تو بهش غبطه می‌خوری. حرومزاده بیچاره! از همون اولش، تو حریف من نبودی.»

کوکوک!

«هاهاها!»

جونگ کوانگ‌هیون در حالی که صحنه نبرد را مشاهده می‌کرد متقاعد شده بود که پیروزه.

-اگر لوکان مرده باشه اونوقت می‌تونم نشان پادشاهیش رو کسب کنم.

سطح خودش نیز بعد از تمام کردن ماموریت افزایش میافت.

-هو، یعنی دارم قوی‌تر می‌شم؟

همه چیز تا اون لحظه داشت خوب پیش می‌رفت. هیچ چیز برای ترسیدن تو دنیا وجود نداشت.

حالا فقط باید صبر می‌کرد، پس لبخند ملیحی روی صورتش بود. بعد از حل کردن مشکل امروز، از دنیای واقعی در آینده لذت می‌برد.

-حالا که اون پرستار رو دارم، باید سری بعدی یه دکتر رو هدف بگیرم؟

جراح‌های پلاستیک زن معمولا زیبا بودند. جونگ کوانگ‌هیون لحن شکست خورده پرستار رو به یاد آورد.

گولپ!

-هوهو، دهنم آب افتاد.

این جنگ بزودی به پایان می‌رسید و درهای هوامونگ بسته می‌شد.

در اون لحظه بود که.

[دشمنی ظاهر شد.]

[حفاظ تحت هجوم است.]

-یعنی چی؟ دشمن!

چه کسی بود؟ در همین حین، تمام نیروهای لوکان در ساختمان دی‌فنگ گیر افتاده بودند.

پس منطقی نبود که ساختمان یوگانگ تحت هجوم قرار بگیرد.

با این حال این موقعیت مسخره پیش آمده بود.

سوسوسو.

در آن لحظه، او منطقه مورد حمله قرار گرفته رو تو نقشه سه بعدی بزرگ کرد.

«کواااااههه»

صدای نعره هیولایی عظیم بود که به حفاظ ضربه می‌زد. یک اوگر بود.

-هیوک! اون یارو؟

جونگ کوانگ‌هیون گرخید. یک غول اوگر که معمولا تو فیلم‌هایی دیده بود ظاهر می‌شد.

البته، هوامونگ یک جهان رویایی بود. جهانی که اینگونه هیولاها در آن پیدا می‌شدند. سوال این بود که چرا یک اوگر یک دفعه‌ای ظاهر شده بود و به حفاظ یوگانگ هجوم برده بود.

کوانگ کوانگ کوانگ کوانگ!

دوام حفاظ به طرز وحشتناکی فرو می‌ریخت با هر ضربه‌ای که اوگر به آن وارد می‌کرد.

[حفاظ سطح دو ساختمان یوگانگ: 87%]

ساختمون یوگانگ برای جونگ کوانگ‌هیون بود بنابراین می‌توانست حفاظ را قوی‌تر کند. او نگران پول نبود و حفاظ را ارتقا داد.

با این حال اوگر احمق فقط پوزخند می‌زد و به حفاظ می‌کوبید.

[حفاظ سطح دو ساختمان یوگانگ: 76%]

دوام حفاظ همینطور سقوط می‌کرد. در این اوضاع، فقط مسئله زمان بود که حفاظ کی نابود شود.

جونگ کوانگ‌هیون با عجله فرمانی صادر کرد.

«بیاید بیرون! عقب‌نشینی کنید! اوگری که دروازه رو نابود می‌کنه رو بکشید!»

حالا وقت این نبود که قلمرو لوکان را نابود کند. می‌توانست این کار را هر زمانی انجام دهد. اگر اوگر را به حال خودش رها می‌کرد آن وقت ساختمان یوگانگ فرو می‌پاشید.

ارک‌ها بعد از دستور کوانگ‌هیون عقب‌نشینی کردند و با عجله به سمت ساختمان یوگانگ حرکت کردند.

در این زمان، دوام حفاظ تقریبا به آخر رسیده بود.

[حفاظ سطح دو ساختمان یوگانگ: 12%]

اوگر تنها نبود. یک مرد مو نقره‌ای با یک شمشیر مشکی حفاظ را مورد هدف قرار داده بود.

جونگ کوانگ‌هیون وقتی که شخص را دید، تعجب کرد.

«اون یارو!»

او از قبل می‌دانست که کانگ‌جون چه شکلی است. این اولین بار بود که جونگ کوانگ‌هیون او را مستقیما دیده بود اما او فورا فهمید که او کیست.

«چ-چطور لوکان یه اوگر داره؟»

جونگ کوانگ‌هیون روحیه‌اش را از دست داد.

کواااانگ!

در آن لحظه، حفاظ دور ساختمان یوگانگ ناپدید شد.

[حفاظ ساختمان یوگانگ نابود شد.]

«کواااااااه.»

اوگر گرموز به سمت گروه‌های ارک نعره کشید.

«چوییک

«چوییک

ارک‌ها ترسیدند و متوقف شدند.

اوگر ترسناک‌ترین دشمن ارک‌ها بود!

اوگر درنده جلوی آن‌ها ایستاده بود و آن‌ها خشکشان زده بود.

«حرومزاده‌های احمق! به اوگر حمله کنید! همین حالا! این یه دستوره!»

بعد از دادن چندین دستور از طریق توپ کریستالی، ارک‌ها با تبرهایشان جمع شدند.

سپس کانگ‌جون به گرموز گفت.

«خودت به تنهایی از پسش بر میای؟»

«کوکوک! معلومه که بر میام. ارباب نیازی نداره که نگران من باشه.»

علی‌رغم اینکه 90 نفر دشمن وجود داشت، گرموز حتی پلک نزد.

«کوااااااه

موجی بادی به ارک‌ها برخورد کرد. البته که بخاطر حرکات سریع گرموز بود.

بام! بام بام! بام!

«کییک

«کویییک

«اکک»

گرموز از دست کش‌هایش استفاده کرد، قدرت او سر و بدن ارک‌ها را می‌ترکاند.

[۱۱ گره کسب شد]

[۱۳ گره کسب شد]

[معجون سلامتی سطح پایینی کسب شد.]

ارک‌ها آیتم‌هایی را بیرون می‌انداختند همینطور که متلاشی می‌شدند. گرموز تجربه را به‌دست می‌آورد اما پول و آیتم به کانگ‌جون تعلق داشت.

در همین حال، کانگ‌جون طبقه اول رو تصرف کرد کرد و به زیرزمین رفت.

-یه لحظه! اون طومار درخشان چیه؟

معمولا انواعی از دانش و مهارت‌ها در طومار پیدا می‌شن. کانگ‌جون ارک‌ها رو مستقیما نمی‌کشت پس نمی‌توانست دانش باشد.

پس، احتمالا یک مهارت بود.

-باید بعدا بررسیش کنم.

او زیردستان شایسته‌‌ای داشت پس می‌توانست آیتم‌های آن‌ها به‌دست بیاورد.

کانگ‌جون لبخند گرمی بر صورتش داشت هنگامی که به در زیرزمین برخورد کرد.

«چویک! دشمن... کییییک

«چوییک! کجااا...کیک

ارک‌ها زود در سربازخانه‌ها احضار شدند اما آن‌ها سریعا جلوی کانگ‌جون افتادند. ارک‌ها سرعت کانگ‌جون را اصلا کم نکردند.

او فورا زیرزمین را به‌دست گرفت و به طبقه دوم دوید.

«کووووووه

سپس درِ طبقه دوم به یک گولم تبدیل شد و با مشت بزرگی کانگ‌جون را هدف گرفت.

از قابلیت‌های دفاعی که به صاحب ساختمون داده می‌شود!

کوانگ! پاپاک! کا کا کوانگ!

هرچند، کانگ‌جون از شمشیر خود به سرعت باد استفاده می‌کرد و در را شکست.

جونگ کوانگ‌هیون، که از طریق نقشه سه بعدی درطبقه پنجم مشغول تماشا بود، دهانش باز ماند. پاهایش شروع به لرزش کردند.

[طبقه دوم توسط دشمن تصرف شد.]

طبقه دوم اشغال شده بود. فقط توسط یک نفر. همان آشغالی که کلی نادیده‌اش گرفته بود!

نمی‌توانست باور کند. نمی‌خواست که اقرار کند.

خنده‌دار بود. اما واقعی.

[طبقه سوم توسط دشمن تصرف شد.]

جونگ کوانگ‌هیون همین که پیام تصرف طبقه سوم نمایان شد، گرخید.

«اوه! این مسخرس! چطور یه فقیری مثه اون همچین مهارت‌هایی داره؟»

علی‌رغم پیش‌آمدها، اون هنوز می‌خواست توانایی‌های کانگ‌جون را انکار کند.

هرچند، شرایط همینطور ترسناک‌تر می‌شد.

شکست!

درسته. یک شکست بود، نه یک پیروزی.

باختن به یک شخص ناچیز که فقط 250 هزار وون برای یک اتاق خرج کرده بود.

او مالک یوگانگ و ساختمان دی‌فنگ بود! مجموع ارزش این دو ساختمون بیش از 10 بیلیون بود.

نمی‌توانست باور کند.

«آه! این نمی‌تونه اتفاق بیافته. هیچوقت....»

جونگ کوانگ‌هیون نمی‌خواست که ببازد. او برای رخ دادن معجزه‌ای دعا کرد. حتی اگه به معنای فروختن روحش به شیطان باشد، او می‌خواست که یکجوری از این موقعیت فرار کند.

در اون لحظه بود که.

(به کمک نیاز داری، هرود؟)

«کی هستی؟»

صدا ناگهانی از کجا اومده بود؟ جونگ کوانگ‌هیون با تعجب به اطراف نگاه کرد.

«تو کی هستی؟»

(مهم نیست ما کی هستیم. مهم زنده موندن توئه! معلومه که تو نمی‌خوای اینطوری نابود بشی؟)

«آه، می‌خوای راجع به چی باهام صحبت کنی؟»

(ما بهت کمک می‌کنیم. دشمن رو شکست بدی. ما این قدرت رو داریم. شرایط الان حیاتیه. اگه عجله نکنی می‌میری.)

جونگ کوانگ‌هیون خشکش زد. درست بود. طبقه سوم همین الان اشغال شد! طبقه چهارم یکم بعد آن تصرف می‌شد.

«چطور کمک می‌کنید؟ و چی می‌خواید؟»

(10000 گره)

«10000 گره؟ من اونقدر پول ندارم.»

(می‌دونیم که اونقدر پول نداری. اما سخت نیست که اینقدر پول رو در آینده در بیاری.)

درسته. با در نظر گرفتن دریافت مالیات‌های ساختمان دی‌فنگ، کسب 10000 گره کار سختی نبود.

(زود تصمیم بگیر. اون تقریبا داره به اینجا می‌رسه.)

یک پیام ظاهر شد.

[درخواست برادران کاجل را قبول می‌کنید؟ بله/خیر]

[جذبه به طور دائم 2 عدد کاهش می‌یابد اگر که درخواست را قبول کنید.]

یه چیزی مثه این! اینا صداهای موجودات زنده بودند؟

علاوه بر این، قبول کردنش به طور دائم 2 عدد کاریزما کم می‌کرد.

جونگ کوانگ‌هیون اخمی کرد. او به 10000 گره اهمیتی نمی‌داد.

او 4 امتیاز کاریزما داشت. اگه دو تا کم می‌شد، تنها دوتا باقی می‌ماند.

هرچند، این بی‌ربط بود اگر که می‌مرد.

«ب-باشه.»

جونگ کوانگ‌هیون اشک‌های تلخی ریخت همینطور که سر تکان می‌داد.

حقیقتا، او چاره دیگری نداشت.

باید که به هرچی دستش می‌رسید چنگ می‌زد.

[جذبه به طور دائم دو عدد کاهش یافت.]

بعد از ظاهر شدن پیام، اطراف او شروع به تغییر کرد.

سوسوسو.

پشت بام ساختمان یوگانگ بود.

دو هیولای زشتی که جونگ کوانگ‌هیون هیچوقت ندیده بود جلوش ایستاده بودند.

دو هیولای مُدَور در هوا معلق بودند.

دوازده عدد شاخک[2] در حال بالا و پایین رفتن از بدن‌های آن‌ها مانند مار بودند.

«عیح! اینان

بنظر می‌رسید که بهشون برادران کاجل گفته می‌شود.

در اون لحظه.

کواتانگ!

در پشت بام شکست و مردی پیداش شد. یک شمشیر سیاه نگه داشته بود و شنلی آبی پوشیده بود. درسته، اون کانگ‌جون بود.

«اون‌ها دیگه چین؟»

کانگ‌جون گیج شد. او به طبقه پنجم رسیده بود و جونگ کوانگ‌هیون در پشت بام قرار داشت. علاوه بر این، چند هیولایی آن جا بودند.

[ماموریت نهم: کشتن برادران کاجل.]

-غرامت: تجربه، 2000 گره، 5 گوهر تاریکی.

یه ماموریت!

اون از وقتی که شروع به نابود کردن قلمرو جونگ کوانگ‌هیون کرده بود ماموریتی دریافت نکرده بود. بخاطر ریسک کم‌اش.

حالا که ماموریتی ایجاد شده بود، به این معنی بود که قدرت مبارزه دو هیولا بالا بود.

سوسوسوک!

اگه اینطوره، باید اول از چیزی استفاده می‌کرد. هاله باد!

«کوکوکوکو! پادشاه بدبخت انسان!»

«کیکیک! اگه نشان پادشاهیت رو به ما بدی..»

کانگ‌جون به اون‌ها رسید همینطور که بدن‌های دایره‌ای شکل در حال صحبت بودند.

برش بهشتی!

این اولین بار بود که از مهارت استفاده می‌کرد! حریف‌ها قدرتمند بودند پس می‌ارزید که 40 انرژی جادوی سیاه مصرف کند.

تشعشع

شمشیر جنگجو فضای روبه‌روی او را شکافت.

سوکیک!

این محشر بود. یکی از بدن‌های مُدَور 3 متری نصف شد.

«کییییوک

بدن بریده شده روی زمین افتاد و دودی سیاه از او بلند شد.

«کوووه. چ-چطور جرئت کردی.»

در اون لحظه، شاخک‌های بدن‌های مُدَور دور او گره خوردند.

چواک! چواااک!

کانگ‌جون به آرامی شمشیرش را تاب داد و شاخک‌ها رو برید. او تلاش کرد که ضدحمله‌ای انجام دهد اما راحت نبود که به حرکات سریع بدن‌ها مُدور ضربه بزند.

هواروروک!

به علاوه، از دهانش آتش می‌ریخت.

هوارورو! کواانگ!

کانگ‌جون جاخالی داد. هرچند، شعله‌های سوزان آرام شروع به کاهش سلامتیش کردند.

-لعنت!

یک دشمن معلق جادویی!

برخلاف توهم کایران، این جادوی واقعی بود.

او شاهد قدرت کانگ‌جون بود که هوشمندانه با فاصله به او حمله می‌کرد. و هربار که کانگ‌جون تعقیبش می‌کرد فراری می‌شد.

این حریف آسونی نبود.

در اون موقع بود که.

«کوکوک! یه هیولا چطور جرئت می‌کنه که اینکارو کنه؟ بمیر!»

صدای وحشی پخش شد همینطور که چیزی بدن کاجل رو گرفت.

گرموز بود.

کوانگ کوانگ!

گرموز، کاجل را چندین بار به زمین کوبید و شاخک‌هایش را جدا کرد. در آن لحظه، کاجل دهانش را باز کرد.

هوارورو! کوانگ!

«کیووووک

گرموز چرخی روی زمین زد همینطور که دورش را شعله‌ها فرا گرفتند.

این بار کانگ‌جون به کاجل رسید.

برق! سوکوک!

او یکبار دیگر از برش بهشتی استفاده کرد.

«کوووه! چه خشمگینانه...»

بدن کاجل نصف شد و به مانند دودی فروپاشید.

[ماموریت 9 به اتمام رسید.]

[به عنوان جایزه، تجربه کافی جهت افزایش سطح به شما داده خواهد شد.]

[2000 گره به عنوان غرامت داده شد.]

[5 گوهر تاریکی به عنوان غرامت داده شد.]

اینا چی بودند؟

خب، او به لطف آن‌ها به سطح 17 رسید.

در همین حین، گرموز شعله‌ها رو از بدنش خاموش کرد.

«کو! من بی‌دفاع موندم، سرورم. اون حرومزاده لعنتی! اییگوو، داغ بود.»

«تو خوبی؟»

«خوبم... سرورم، مراقب پشتت باش.!»

گرموز با عجله این را گفت و به پشت کانگ‌جون اشاره کرد. جونگ کوانگ‌هیون داشت به سوی کانگ‌جون با تبری می‌دوید.

«کوکو! بمیر!»

سوییک!

شمشیر سیاهش از گردن جونگ کوانگ‌هیون مانند برقی گذشت.

«...کوااک!»

بدن جون کوانگ‌هیون لرزید. دستانش به سمت گردنش دراز شد قبل از اینکه با چشمان باز به زمین بخورد.

این پایان پادشاه هرود بود.

[1] نیم در نام‌های کره به معنای افتخار نهادن بر نام شخص مقابل می‌باشد به اسم ضمیمه می‌شود. نام‌های اشخاص غیرآشنا یا در ایمیل‌ها عموما به این شکل نوشته می‌شوند.

[2] به شاخک‌های هشت پا و این گونه موجودات گفته می‌شد.

کتاب‌های تصادفی