فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

پادشاه ابعادی

قسمت: 58

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات
  چپتر 58: غول ارباب (بخش دوم) «کوکوکوکوک! انسان پادشاه ناچیز، کارت خوب بوده که به اینجا رسیدی. اما این آخرشه.» غول ارباب با نگاهش کانگ‌جون را مسخره کرد و مشتش را تاب داد. هوینگ! هوینگ! مشت عظیم غول ارباب جلوی زمین منفجر شد. کواانگ! کواانگ! صدایی مثل یک ساختمان که منفجر شود را داد. زمین لرزید و یک سو از قله کوه فرو ریخت. کوانگ! ورورورو! کوانگ! کانگ‌جون توانست با هاله باد جاخالی دهد. حملات غول ارباب کمی مایه عذاب بود، اما حرکاتش اینقدر در ابعاد بزرگ بودند که می‌شد مسیرشان را پیش‌بینی کرد. علی‌رغم جاخالی دادن از مشت‌ها و لگدها، او ممکن بود توسط موج‌های لرزه خرد شود. به علاوه، شیوه شمشیرزمینی خون بهشتی خیلی مهم بود. به محض اینکه جهت فرار را متوجه می‌شد، بدنش خود به خود واکنش می‌داد و مانند باد حرکت می‌کرد. همینطور که کانگ‌جون جاخالی می‌داد، غول ارباب بیشتر سرگرم می‌شد. «کوااااااه!» کوااانگ! کوااانگ! کانگ‌جون طوری حرکت می‌کرد که انگار بیهوش شده باشد. در حال حاضر او به هیچ چیز بجز جاخالی دادن از غول ارباب فکر نمی‌کرد. انگار که او بین دو پرتگاه بر روی یک طناب حرکت می‌کرد. اگر تمرکزش را حتی کمی از دست می‌داد آن وقت نابود می‌شد. اگر مشت‌های غول ارباب به جایی می‌خوردند آن وقت حتی یک تانک زرهی هم متلاشی می‌شد. برای کانگ‌جون که بدن انسانی داشت دیگر نیاز به ذکر نبود. یک ضربه پایان او را رقم می‌زد. سلامتش به صفر می‌رسید. و بدنش به معنای واقعی کلمه خرد می‌شد. البته، بعد از مردن احیا می‌شد. هرچند، در ماموریت امروز شکست می‌خورد. -تحمل کن. او حتی جرئت انجام یک ضد حمله را نداشت. اگر به جاخالی دادن ادامه می‌داد آن وقت هکسیا می‌توانست پشت غول ارباب را مورد هدف قرار دهد. در همین حین، اشخاص دیگری بودند که این فاجعه را تماشا می‌کردند. زنیت و اویا که به قله رسیده بودند با دست‌های غول ارباب گرفته شده بودند. «کوکوکوکو! چطور موجودات ناچیزی مثل شما جرئت می‌کنن که به این بالا بیان؟» کوااک! کواااک! غول ارباب زورش را به دو دستش منتقل کرد. بدن‌های زنیت و اویا کاملا منفجر شد. «کوااااک!» «آک!» دیگر پادشاهان به محض دیدن صحنه گرخیدند و فرار کردن هرچند، آن‌ها توسط غول‌ها احاطه شده بودند. «گررر! گوشت انسان!» «ریز ریزشون بکن! خوش‌مزس.» جیییک! اوجوک اوجوک. «اههه! نیاین!» «آکک!» هاردیس و 10 پادشاه دیگر که از کوه بالا نرفته بودند به طور پیوسته بیرون از گود هیولا می‌کشتند. بنابراین، آن‌ها تنها کسانی بودند که در امان بودند. هاردیس به جاخالی دادن کانگ‌جون از حملات غول ارباب خیره شد. -اه! یعنی اون انسانه؟ او شوکه شده بود. واقعا با عقل جور در نمی‌امد. -لوکان! نهایت قدرت اون چقدره؟ اگر هاردیس جای او بود حتی نمی‌توانست یکی از حملات غول ارباب را جاخالی دهد. حتی لرزش زمین بعد از برخورد ضربه به زمین کار او را می‌توانست تموم کند. با این حال کانگ‌جون می‌توانست تا وقتی که هکسیا از پشت به غول ارباب حمله کند دوام بیاورد. بام! «کووووک!» غول ارباب نعره کشید و فورا به هوا برخاست همین که ضربه‌ای به پشتش خورد، سعی کرد که هکسیا را بخورد. «کودودوک! چطور جرئت کردی! من لاشه‌ات رو می‌جوم.» «باه! چه زری می‌زنی؟» هکسیا داد زد. اما برعکس گذشته، اوضاعش بهم ریخته بود. بال‌هاش تیکه پاره شده بودند و صورتش با زخم پوشیده شده بود. به علاوه، از یک سوی گردنش خون بیرون می‌آمد جایی که غول ارباب گاز زده بود. البته، غول ارباب هم در موقعیت مشابهی بود. خون سیاهی از هر سویی که زخم‌ها وجود داشتند بیرون می‌ریخت. خون به مانند یک چشمه از سرش به بیرون می‌پاشید. کانگ‌جون دچار هراس سردی شد وقتی که ظاهر آن‌ها را دید. -شگفت انگیزه که اون‌ها هنوز زندن. هر انسان دیگه‌ای تا الان مرده بود. هرچند، هکسیا و غول ارباب بدن‌های سحر آمیزی داشتند که با عقل انسان قابل درک نبودند. مشکل این بود که زخم‌های غول ارباب به لطف گوهر تاریکی به آرامی ترمیم می‌شدند. و هکسیا به نظر می‌رسید که خودش را ترمیم می‌کند، اما سرعتش به طرز مشخصی کندتر بود. بنابراین هکسیا شخصی بود که به عقب رانده می‌شد. چشمان کانگ‌جون تیز شدند. -باید زودتر گوهر رو نابود کنم. گوهر تاریکی جلوی غول را جهت کشته شدن گرفته بود. حالا او فضایی برای حرکت داشت به لطف حضور هکسیا. «کودوددوک! واقعا آزاردهندس. چرا تسلیم نمی‌شی و بمیری؟ من تو رو بدون هیچ دردی می‌کشم.» «باه! ببند دهنتو! من از فرستادنت به جهنم لذت می‌برم.» کوانگ! کوانگ کوانگ کوانگ! همه جا آشوب بود. «کیک!» «کواااک!» غول‌هایی که گرفتار لرزه‌ها شدند به جریانی از خون و جسد تبدیل شدند. کانگ‌جون به آرامی از شعاع لرزه‌ها جاخالی می‌داد و به سمت مکانی که گوهر تاریکی بود رفت. اگر او گوهر تاریکی را نابود می‌کرد آن وقت غول ارباب ضعیف‌تر می‌شد. سپس هکسیا می‌توانست پیروز شود. «لوکان، عجله کن!» هکسیا، که با غول ارباب دست و پنجه نرم می‌کرد، متوجه شد که کانگ‌جون گوهر تاریکی را هدف گرفته است. او غول ارباب را گرفت و به کانگ‌جون فرصتی برای نابود کردن گوهر داد. هوییک! کانگ‌جون با نهایت سرعت به سمت گوهر تاریکی دوید. -همینه! فقط یکم دیگه مونده. یکم بیشتر. تنها بیست متر مانده بود تا به گوهر تاریکی برسد. فقط کمی مسافت مانده بود که طی کند. ۱۰ متر. حالا کانگ‌جون آماده بود که بپرد و از برش بهشتی استفاده کند. هرچند، هکسیا فریادی حیاتی کشید همین که کانگ‌جون نزدیک بود بپرد. «لوکان، ازش دور شو!» پوووونگ! غول ارباب با دستش به جایی که کانگ‌جون بود کوبید. خوشبختانه، کانگ‌جون دور از محدوده او بود. این به لطف هشدار هکسیا بود. هرچند، او تعادلش را از دست داده بود و مبهوت شده بود. «گررر!» «کیکیکیک!» سه غول حمله کردند و به کانگ‌جون ضربه زدند. «آخ! لعنت بهش!» کانگ‌جون با عجله شمشیرش را به سمت غول‌ها تاب داد. دو ران بدنش در وضع وخیمی بودند. او از گازهای غول‌ها زخمی شده بود. ضربه! ضربه! او بلافاصله یک معجون سلامتی نوشید. در همین زمان، غول ارباب یکی در میان به هکسیا و کانگ‌جون نگاه می‌کرد. «کوکوکوک! چقدر مسخرس! شما می‌تونید من رو با نابود کردن اون شکست بدید. اما این فقط توهم شماست.» غول ارباب گوهر تاریکی رو با یک دستش برداشت. در آن لحظه، بدنش با تاریکی احاطه شد. چو چو چو چو. زخم‌های روی بدن غول ارباب ناپدید شدند و چشم‌هایش به شدت می‌درخشیدند. «آه، لعنت بهش!» هکسیا با حالتی سردرگم قدمی به عقب برداشت. او نمی‌دانست که غول ارباب می‌تواند گوهر تاریکی را بردارد. به محض اینکه گوهر تاریکی از جایش برداشته شد، قدرت تاریکی حفظ کننده غول‌ها ناپدید شد. غول ارباب تمام دیگر غول‌ها را ول کرده بود. همانطور که از زیردست پادشاه شیطانی دوم انتظار می‌رفت. همانطور که هکسیا پیش‌بینی می‌کرد، غول‌ها دچار فاجعه شدند. «کوویک!» «کوووه!» غول‌ها شروع به آتش گرفتن و فرو افتادن کردند. بعد از زمین خوردند، آن‌ها در دود محو شدند. «کاکاکات! حالا وقتشه که انتقام غول‌ها رو بگیرم.» با یک دستی که گوهر تاریکی را نگه داشته بود، غول ارباب به سمت هکسیا دوید. بم! بم! «کوووک!» غول ارباب تنها از یک دستش استفاده کرد اما هکسیا به عقب رانده شد. او زخمی شده بود در حالی که غول ارباب کاملا ترمیم شده بود. «هاه! خنده داره که بدنت تو یه همچین حالت بدیه.» غرور غول ارباب توسط هکسیا لطمه خورده بود اما حالا غرور بی‌پایانی داشت. بم! «آک!» مشت غول ارباب به صورت هکسیا خورد. و بعد از آن یک مشت دردناک به شکم او خورد. بم بم! جثه بزرگ به سوی پایین کوه پرت شد. غول ارباب بلافاصله به جایی که هکسیا افتاده بود پرید. اما هاردیس و 10 پادشاه دیگر آن جا جمع شده بودند. «هوووک! اون هیولا اومده اینجا.» «وااههه! ازش فاصله بگیرید!» آن‌ها فرار کردند اما غول ارباب آن‌ها را دنبال کرد به مانند گربه‌ای که یک موش را دنبال می‌کند. «کوکوکوک! پادشاه‌های کوچولو! فکر می‌کنید که می‌تونید از من فرار کنید؟» بم! بم بم! کوااک! اودوک! «آک!» «کواک!» هاردیس توسط مشت غول ارباب ضربه خورد و غیب شد. دیگر پادشاهان در دست‌هایش تکه یا له شدند. در نتیجه، تمامی پادشاهان بجز کانگ‌جون در مرکز فرماندهی ارتش احیا شدند. «لعنت بهش! چرا اومد اینجا؟» هاردیس احیا شده فکر می‌کرد که این ناعادلانه است. او سرش را با دو دستش گرفت و فریاد زد. -لعنت بهش! اگر نمرده بودم به 80 امتیاز می‌رسیدم. بجای نابود کردن گوهر تاریکی او روی کشتن غول‌ها تمرکز کرده بود، که توسط غول ارباب کشته نشود. اویا، که منتظر مانده بود، به او نگاهی انداخت. «نیازی نیست اینطوری باشی. ماموریت در هر صورت شکست می‌خوره.» زنیت هم موافق بود. «ما نظر مشابهی داریم. فرمانده از اولشم توسط غول ارباب به عقب رونده شد. الان دیگه هیچ شانسی نیست. برای لوکان غیرممکنه که گوهر تاریکی رو به تنهایی نابود کنه. لوکانم یکم دیگه میاد اینجا.» هاردیس بعد از شنیدن حرف‌های آن‌ها پوزخندی زد. «آره، متوجهم. مهم نیست چقدر کارش درسته، برای لوکان غیرممکنه که این شرایط رو عوض کنه.» لوکان هم شکست می‌خورد. آن‌ها کلمات آرامش بخشی بودند. تمام پادشاهان نگاهشان را به الماس احیا خیره کردند. آن‌ها انتظار داشتند که کانگ‌جون به زودی در آن جا ظاهر شود. اما در تضاد با انتظارات آن‌ها، کانگ‌جون هنوز سالم بود. در عوض، هنگامی که غول ارباب داشت هاردیس و دیگر پادشاهان را تعقیب می‌کرد، او سریعا خودش را به مکانی که هکسیا زمین خورده بود رساند. چشمان هکسیا بسته شده بودند طوری که انگار مرده بود. جایی که غول ارباب ضربه زده بود به شدت کبود شده بود. او به شدت رقت انگیز به نظر می‌رسید. کانگ‌جون سریعا معجون‌هایی را بیرون آورد و روی او ریخت. «بلند شو، فرمانده! تو که نمی‌خوای تسلیم بشی؟» شُر ُشر شُرشر- هکسیا نیاز داشت که حواسش را جمع کند. برای کانگ‌جون غیرممکن بود که بتواند به تنهایی با غول ارباب مبارزه کند. «بلند شو! هکسیا! روحیه‌ات رو جمع کن!» شر شر شر شر شرشر- «اشکالی نداره. معجون‌هاتو هدر نده. در این حالت تغییر شکل، معجون‌ها بلا استفادن. زخم‌های من خودشون خوب می‌شن. یکم زمان می‌بره فقط.» «حتی این زخم‌های جدی؟» «هوهو! البته. زخم‌هایی مثل این هیچی نیستن. راستی، چرا با اون لحن با من صحبت می‌کنی؟» هکسیا از لحن بی‌ادبانه[1] کانگ‌جون ناراحت شده بود. کانگ‌جون شانه‌هایش را بالا انداخت. یک موقعیت حیاتی بود بنابراین کانگ‌جون نگران احترام آمیز بودن نبود. «متاسفم. تصادفی بود.» «باه! از این به بعد مراقب باش. من فرمانده هستم.» «بله.» در این حال هم او فراموش نکرد که حالتی غرور آمیز داشته باشد. سپس او بلند شد و به ارباب غول خیره شد. او به مانند پرتو نوری به جلو دوید. سوسوسو! سوپاک! در یک چشم بهم زدن، هکسیا به غول ارباب رسید. کواجیک! غول ارباب تازه کشتن همه‌ی پادشاهانی که فرار کرده بودند را به اتمام رسانده بود برای همین او نمی‌توانست از حمله هکسیا جاخالی دهد. «کواک!» هرچند، مبهوت کننده بود. در عوض، او از یک دست برای گرفتن دست هکسیا و کوبیدنش به زمین روبرویش استفاده کرد. کواتانگ! «آخ!» هکسیا فورا بلند شد اما برای نفس کشیدن تقلا می‌کرد. در حقیقت، او ترمیم نشده بود و بیشتر قدرتش را در حمله آخر استفاده کرده بود. حالا او قدرت ایستادن را هم نداشت. «آه، لعنت بهش! چرا اینقدر قویه؟» «کوکوکوک! تا وقتی که گوهر تاریکی رو دارم، تو هیچوقت حریف من نمی‌شی.» «چطور یک ارباب می‌تونه همه زیردستاشو بکشه؟» چهره ارباب غول بعد از شنیدن طعنه سنگین هکسیا فرو رفت. «کوکوک! اون‌ها جونشون رو برای من فدا کردند. برای آسودگی خاطر اون‌ها، مطمئنم می‌شم که بکشمت. گرر!» غول ارباب پس از فریاد زدن به جلو دوید. دندان‌های غول ارباب خیلی از دست‌ها یا پاهایش سریع‌تر بودند. گاز این سری پایان کار بود. هکسیا با درد قدمی به عقب برداشت. اما در آن لحظه، مشت غول ارباب به شکم هکسیا برخورد کرد. بم بم! «آخ!» هکسیا همینطور که فرار می‌کرد جیغ کشید. او به مانند یک ماهی مرده روی زمین افتاد و نمی‌توانست بلند شود. غول ارباب خودش را به آرامی به سمت او به پایین خم کرد. سپس موهای هکسیا را گرفت و سرش را بالا آورد. «ل-لعنت بهش...» هکسیا می‌دانست که در دردسر قرار دارد. غول ارباب پریشانی او را دید و وحشیانه خندید. «کوکاکاکااک! چقدر مسخرس! از همون اولشم تو حریف من نمی‌شدی.» یکی از دست‌های غول ارباب موهای هکسیا را گرفته بود و دیگری گوهر تاریکی را. او آماده بود که هکسیا را بخورد. در آن لحظه. برق! گوهر تاریکی نابود شد. او کانگ‌جون بود. در حالی که حواس غول توسط هکسیا پرت شده بود، او به سمت گوهر تاریکی دویده بود و از برش بهشتی استفاده کرد. [1] غیر رسمی

کتاب‌های تصادفی