پادشاه ابعادی
قسمت: 62
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
تسخیر روح شیطانی (بخش دوم)
هیولا تکان خورد.
قدرت زیادی از سمت کانگجون حس میشد.
قدرتی که نشان میداد کانگجون شکست ناپذیر است.
با این حال راهی برای فرار از نبرد نداشتند. یا باید میکشتند یا کشته میشدند.
هیولاها واقعیت را پذیرفته بودند و مجبور بودند با شاخکهایشان به کانگجون حمله کنند.
«کییی!»
«کوکاااه!»
چواک! چواک! چواک چواک چواک!
هر سه هیولا شاخکهایشان را همزمان تکان دادند و فضا را با شاخکهایشان احاطه کردند. شبیه این بود که بیش از صدها مار در حال خزیدن باشند.
پاک!سوپاااک!
کانگجون مثل آب خوردن شاخکها را قطع کرد.
نیازی به استفاده از هیچ مهارتی نبود.
شاخکهای بریده شده تبدیل به هیولاهای چسبناک کوچکی شدند، اگرچه کانگجون از قبل با شمشیر قلبهایی که منبع قدرت هیولاها بود را از بین برده بود.
«چه خستهکننده.»
[تجربه کسب شد.]
[۳۲ گره به دست آمد.]
[تجربه کسب شد.]
[۳۷ گره به دست آمد.]
[تجربه کسب شد.]
[یک سنگ ماه کوچک به دست آمد.]
کانگجون مات و مبهوت ماند.
«چی؟ تجربه و آیتم گرفتم؟»
برخلاف هوامونگ، میدان نبرد معمولا تجربهای به همراه نداشت.
در کمال تعحب، هیولاهای ارتش پادشاه شیطانی دوم تجربه میدادند. تازه فقط تجربه نبود، کانگجون حتی گره و سنگ ماه هم به دست آورده بود!
«جدی؟»
چشمان کانگجون برقی زد. این یعنی تجربههایی که گرفته بود واقعی بودند نه مجازی.
به عبارتی دیگر، کانگجون واقعا هیولاها را کشته بود.
[شما برنده شدید.]
[25 انرژی جادوی سیاه کسب شد.]
انرژی جادوی سیاه آنها به کانگجون داده شده بود.
25 انرژی جادوی سیاه مقدار انرژیای بود که برای استفاده از هر مهارت مدیریتی مصرف میشد.
سوسوسو.
میدان نبرد به سرعت ناپدید شد. با اینکه نبرد تنها 20 ثانیه طول کشید، اما در واقعیت انگار زمان ایستاده بود.
«وااااه!»
تنها چیزی که تغییر کرده بود، حالت چهره مرد بیخانمانی بود که چاقو در دست داشت.
مرد صورتش را کج و کوله کرد و سپس روی زمین افتاد.
«وااای! امکان نداره! چ-چرا این کارو کردم؟...»
با دیدن چاقوی خونی در دستش و مردمی که زمین افتاده بودند وحشت کرد.
«تکون نخور!»
«روی زمین بمون!»
پلیس قبل از اینکه به مرد دستبند بزند چاقو را از دستش بیرون کشید.
پس از تماس با اورژانس، امدادگران در صحنه حاضر شدند و کار خود راه شروع کردند.
دو نفر مردند و پنج نفر زخمی شدند.
احتمالا این حادثه هم با عنوان یک تسخیر روح شیطانی دیگر در اخبار گزارش میشد. گرچه کسی نمیدانست چرا مرد بیخانمان ناگهان قدرتش را از دست داد و زمین افتاد.
اگر کانگجون روح شیطانی را از بین نبرده بود معلوم نبود چه فاجعهای در بازار رخ میداد.
کانگجون با نگاه تلخی به ماشینهای پلیس و آمبولانس خیره شد.
برای مردمی که که قربانی شده بودند احساس تأسف میکرد. فقط بهخاطر اینکه نزدیک مردی تسخیر شده بودند مردند.
«اگه فقط یکم زودتر پیداش کرده بودم همچین اتفاقی نمیافتاد.»
اطراف بازار را سرکشی کرد تا ببیند کس دیگری را پیدا میکند یا نه.
به نظر میرسید فروشندهها پس از حادثه قتل آرامش خود را حفظ کرده باشند، در حالی که از درون مضطرب بودند.
کارگرهای پاره وقت غرفه لباس زیر فروشی کانگجون هم همین حس را داشتند.
«امروزو استراحت کنید.»
«ممنونم رئیس نیم. ولی فکر نمیکنم فردا هم بتونم بیام.»
«منم همینطور. دیگه از ترس نمیتونم برگردم اینجا.»
کانگجون سری تکان داد.
«متوجهم. من میرم غرفه رو تمیز کنم. در ضمن، کار جفتتون خیلی خوب بود. ازتون ممنونم.»
کانگجون با هردو کارگر دست داد.
هر دوی آنها ماهر بودند و با جدیت کار میکردند. اگر آنها نبودند، کانگجون نمیتوانست در آرامش کتاب بخواند یا از مهارتهای مدیریتی استفاده کند.
پس از مدتی، کانگجون به سمت پارکینگ بازار راه افتاد.
داخل ماشین نشست و با گوشی سرگرم شد.
تا وقتی که زیردستان پادشاه شیطانی دوم به مردم حمله میکردند نمیتوانست با خیال راحت کتاب بخواند. تصمیم گرفت آنها را پیدا کند.
تازه میتوانست در حالی که به مردم کمک میکند، تجربه، گره و سنگ ماه هم به دست بیاورد.
در گذشته فقط میتوانست در هوامونگ سطحش را ارتقا دهد. ولی حالا، فرصتی داشت تا حتی در واقعیت هم به آن دست یاید.
بنابرین دلیلی نداشت زمانش را صرف کتاب خواندن کند. میتوانست برنامهاش را تغییر دهد.
میخواست دنبال مکانهایی که این حوادث در آن اتفاق میافتد بگردد تا تجربهاش را افزایش دهد.
«بازم قراره ازین اتفاقا بیفته.»
این حوداث فقظ محدود به کره نمیشد و همه جای جهان را درگیر کرده بود.
اینترنت پر بود از اخبار هیولاها و ارواح شیطانی.
حتی بعضیها با جمع آوری اطلاعات نقشههایی ساخته بودند که مردم در صورت دیدن هیولا یا ارواح شیطانی آنها را علامت بزنند.
نقشه سئول پر از نقطههای قرمز بود. کانگجون نقشه را بزرگ کرد تا ببیند کجا خالی از نقطه است.
حرفهای کلت را به خاطر آورد.
«گفته بود نمیتونن وارد قلمروی پادشاهها بشن؟»
همینطور بود، هیچ نقطه قرمزی در اطراف نقشه یوگانگ، دیفنگ، اکو، سونگ کوانگ و بقیه آنها نبود.
هرچند محوطه خالی از خطر اطراف یوگانگ و دیفنگ نسبت به ساختمانهایی که فقط اشغال کرده بود خیلی بزرگتر بود.
در واقع، منطقه امن ساختمانهایی که تحت مالکیت پادشاه بود قویتر از بقیه بود.
با بررسی بیشتر، متوجه شد در اطراف ساختمان سونگ که تحت مالکیت یو سونگهوان بود هم منطقه امنی وجود دارد.
فقط او نبود.
میشد از طریق نقشه قلمروی بقیه پادشاهها را هم پیدا کرد.
البته که هنوز مناطق نامشخص زیادی وجود داشت. اما با افزایش نقاط قرمز میتوانست به وضوح مناطق ایمنی که در اطراف قلمروهای پادشاهها به وجود آمده است را ببیند.
«اطلاعات غیرمنتظرهای به دست آوردم.»
با این حال، این اطلاعات به دست آمده فقط به نفع خودش نبود. اینطور مختصات کانگجون هم متقابلا در اختیار باقی پادشاهها قرار میگرفت.
موقعیت همه پادشاهها از طریق نقشه قابل ردیابی بود.
«خوشحالم که ماه سرخ هنوز تو آسمونه.»
وگرنه، ممکن بود دنیا را جنگ پادشاهان بهم ریخته باشد، نه ارواح شیطانی و هیولاها.
به هر حال الان اوضاع فرق میکرد.
با ظهور پادشاه شیطانی دوم وضعیت بهطرز چشمگیری تغییر کرده بود.
در این اوضاع، موقعیت تمام پادشاههایی که پنهان شده بودند هم فاش شده بود. حالا که دیگر نمیتوانستند قایم شوند، جنگ میان پادشاهها وارد مرحله تازهای میشد.
البته که هنوز هم از چشم مردم عادی پنهان بودند.
«فکر کنم وقت شکاره؟»
کانگجون در سایتها دنبال نقشههایی گشت که به کارش بیایند.
بهتر بود جای اینکه در مکانهای مشکوک سرکشی کند و دنبال ارواح شیطانی بگردد، از طریق اخبار موقعیت فعلی آنها را پیدا کند.
همان موقع متوجه شد دانشآموزان دبیرستانی تسخیر شدهاند.
«دبیرستان کا؟»
فقط پنج دقیقه تا آنجا فاصله داشت.
بورورونگ.
کانگجون به سرعت خودش را به آنجا رساند.
«آاااخ!»
«کمکم کنید!»
کانگجون بعد از مدتی به جاده کنار دبیرستان کا رسید.
دروازه پشتی دبیرستان.
ماشین پلیسی آنجا نگه داشته بود. پلیسها با چهرهای مضطرب ایستاده بودند و میترسیدند به دبیرستان نزدیک شوند.
«وحشتناکه! پس نیروی کمکی کی میاد؟»
«یعنی واقعا توی این ساختمون خبریه؟»
«حتی اگه ارتشمون مسلح باشه بازم اولین کسایی هستیم که میمیرن. چند روزه که حتی نتونستم بخوابم.»
کانگجون درحالی که به دبیرستان نگاه میکرد صحبتهای پلیسها را هم میشنید.
صدها معلم و دانشآموز در حیاط مدرسه از ترس به خود میلرزیدند.
همه اینها بهخاطر دو دانشآموز تسخیرشده بود.
چند معلم و دانشآموز و همچنین مدیر مدرسه گروگان گرفته شده بودند و پلیس در حال بررسی وضعیت بود.
همان موقع، دو دانشآموز با چشمان سیاه مردی خونآلود را داخل ایوان مرکزی انداختند. این مرد، مدیر مدرسه بود. بعد از آن چند معلم، دانشآموز و پلیسهای دیگر هم را همانجا انداختند.
«کیکیکی! پلیس کیلو چنده؟ هر کی جرئت داره پاشو بذاره تو.»
«هههههه! اول مدیرو میکشم! بعدش معلما و بعدش تک تکتون میمیرید!»
حداقل 20 تا دانشآموزان توسط ارواح شیطانی تسخیر شده بودند. اسلحه پلیسها کار نمیکرد. به محض نشانه گرفتن، میلرزیدند و زمین میخوردند.
«لعنتی! چرا باید توی مدرسه اینقدر بترسم؟»
«هق هق... مامان...»
«لطفا کاری کنید!»
دانشآموزان در حیاط مدرسه گریه میکردند. دروازه جلویی و پشتی و اطراف مدرسه تماماً به محاصره دانشآموزان تسخیرشده درآمده بود.
اگر کاری از دست پلیس برنمیآمد پس چه کسی میتوانست از آنها محافظت کند؟
«صبر کن کجا میری؟!»
«نباید بری اونجا!»
پلیسهایی که مراقب در پشتی مدرسه بودند فریاد میزدند.
سپس یکی از دانشآموزان تسخیر شدهای که در حال خندیدن بود به زمین افتاد.
مردی با آرامش وارد مدرسه شد.
این مرد خود کانگجون بود.
«کیکی! این عوضی کیه؟»
«چطور جرئت میکنی؟»
دو دانشآموزی که نزدیک کانگجون بودند به او حمله کردند. ولی به محض اینکه به او نزدیک شدند زمین افتادند.
کسانی که شاهد ماجرا بودند حیرت زده شده بودند.
پلیس نمیتوانست دانشآموزان تسخیرشده را شکست دهد ولی این مرد توانست. آن هم به این آسانی!
این اتفاق شگفت انگیز دوباره روی داد.
اما این بار در دروازه اصلی مدرسه.
دو دانشآموزی که آنجا ایستاده بودند ناگهان زمین افتادند.
زنی بیست و چند ساله از آنجا وارد شد. گرمکن ورزشی پوشیده بود و موهایش را از پشت بسته بود. بدن ظریفش شبیه مدلها بود.
«آگاشی! (*بانوی جوان، برای خطاب کردن خانمهای جوان غریبه استفاده میشود.) خطرناکه!»
«اگه شماها همینجا وایستین مشکلی پیش نمیاد.»
دو مرد قوی هیکل کت شلواری پشت سرش راه افتادند که جلویش را بگیرند، اما بیفایده بود.
با نیروی زیادی هر دوی آنها را پرت کرد.
«آاااای»
«چه قدرتی!»
در همان حال به سمت دروازه جلویی مدرسه راه افتاد. سپس کانگجون را دید که از طرف دیگر میآمد.
کانگجون فقط با یک نگاه متوجه شد که او هم پادشاه است.
نه بهخاطر اینکه شکل و شمایل خاصی داشت. بهخاطر اینکه توانست به راحتی دو دانشآموز تسخیرشده را از پای دربیاورد.
البته خودش هم همان موقع در حال سروکله زدن با دانشآموزان تسخیر شده بود.
«تو کیای؟»
این را خانمی که جلوی کانگجون ایستاده بود، جانگ سو یون از او پرسید.
کانگجون به آرامی پاسخ داد.
«کسی که با هدف مشابه شما اینجا اومده.»
جانگ سو یون لبخند تمسخرآمیزی زد.
«خودم هم حدس میزدم. ولی این کار خودمه، پس از اینجا برو بیرون.»
کانگجون شانه بالا انداخت.
«وقتی شرایط اینجوریه کسب تجربه چه اهمیتی داره؟ نمیبینی دانشآموزا چقدر وحشت کردن؟»
این طبیعت آدمیزاد بود. با اینکه هر دو میخواستند سطح پادشاهی خود را ارتقا بدهند، باید به دانشآموزان هم کمک میکردند. اولین باری نبود که سر تجربهها دعوا میشد.
کانگجون به سرعت به سمت دروازه مرکزی دوید. اگر به موقع عمل نمیکرد، ممکن بود اتفاق غیر قابل جبرانی بیفتد.
جانگ سو یون دنبال کانگجون راه افتاد.
«صبر کن. اینجا منطقه منه.»
کانگجون به حرفش توجهی نکرد و به دانشآموزان تسخیرشده نزدیک شد. دانشآموزان تسخیرشده حس خطر کردند و به کانگجون و جانگ سو یون خیره شدند.
حتی کسانی که دورتر بودند به سرعت دویدند و روبروی دروازه جلویی تجمع کردند.
«کیکیکی! اول من امتحان میکنم.»
«یاهاهاها! فکر کردین میتونین ما رو شکست بدین؟»
همان لحظه، میدان نبرد فعال شد و محوطه تغییر کرد.
[تعداد زیادی از دشمنان به شما حمله کردند و میدان نبرد به طور خودکار فعال شد.]
[به همراه یک متحد، پادشاه آویا از ارتش 439ام نیروهای دفاعی هوامونگ مبارزه میکنید.]
کتابهای تصادفی

