پادشاه ابعادی
قسمت: 64
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
چپتر 64: خدمت به عنوان یک کمک کننده (بخش یکم)
«از آشناییتون خوشوقتم. من جانگ سو یون هستم.»
او یک کت پوشیده بود. در مقایسه با لباسهای عادی تمرینش که طول روز پوشیده بود. اگر طی روز به مانند یک زن جذاب دیده میشد حالا به مانند یک زن شاغل شایسته بود.
اما او چطور اینجا را پیدا کرده بود؟ فقط جانگ سو یون نبود، بلکه مهمانهای داخل هم بودند.
البته، اطلاعات راجع به پادشاهان فاش شده بود پس اگه میخواستند میتوانستند هم دیگر را پیدا کنند.
اما، عجیب بود که اینقدر زود کانگجون را پیدا کرده بود.
«میخوای همینطور جلوی در منتظر نگهم داری؟»
«بیا داخل.»
«ممنون.»
جانگ سون یون لبخند زد. از طرفی دیگر، افرادی که در سالن نشیمن نشسته بودند بلند شدند و به کانگجون خوشامد گفتند.
یک مرد سی ساله اول صحبت کرد.
«ببخشید که اینقدر بیادبانه اینجا اومدم. من دونگ هیون هستم. من یه کمپانی کوچک رو در سوچو دونگ اداره میکنم.»
مردی دیگر که چهل سال داشت گفت.
«خوشوقتم. من جونگ سونگ ووک هستم. من صاحب یه ساختمان در داچی دونگ هستم.»
این دفعه، یک زن چهل ساله خوش تیپ صحبت کرد.
«لطفا بیادبی من رو ببخشید. من جانگ یو کیونگ هستم. من صاحب یک رستوران در چونگ دانم دونگ هستم.»
نفر آخر یک زن بیست ساله بود.
«ببخشید که دیر اومدم. من چوی هیون جو هستم. من یک ثبت نام کننده در بخش روانشناسی دانشکدهی اس هستم و یک ساختمان در نونهیون دونگ دارم.»
آنها خودشان را بدون اینکه کانگجون چیزی بپرسد، معرفی کردند. همهشان رفتار مودبانهای داشتند.
«من لی کانگجون هستم. لطفا بنشینید. قصدتون از ملاقات امشب من چیه؟»
سپس جانگ سو یون گفت.
«مطمئنم که اونها هم با نیت مشترکی مثل من به اینجا اومدن.»
«نیت مشترکی مثل شما؟»
«شخص جونگ سونگ ووک اونجا نشسته. من هویتش رو از برم. اون صاحب ساختمان دائدوی 60 بیلیون وونی در در داچی دونم هستش. اما متعجب کنندهتر اینکه او یک پادشاهه.»
جونگ سونگ ووک با نگرانی به جانگ سو یون نگاه کرد.
«همینطور میدونم که جانگ سو یون صاحب ساختمان اوهیون در داچی دونگه. تنها فرزند پول خرج کن بزرگ گنگنام، آه جائی سا. تو هم یک پادشاهی. فقط نمیدونم چه پادشاهی.»
-پول خرج کن بزرگ گنگنام آه جائی سا؟ شخصی که بیلیونها دلار رو در ایالت نگه میداره؟ پس یعنی اون چند تا ساختمان داره؟
او (جانگ سو یون) اینقدر معروف بود که حتی کانگجون هم راجع بهش شنیده بود. او انتظار نداشت که جانگ سو یون پادشاه آویا که یکی از اعضای ارتش 439 اُم بود، باشد.
«من کیپر هستم.»
«رزینا.»
«من بریو ام.»
«هانیل.»
جونگ سون ووگ کیپر بود، جانگ یو کیونگ رزینا، کیم دونگ هیون بریو و چوی هیون جو هم هانیل بود.
جانگ سو یون سر تکان داد.
«از آشنایی با شما خوشوقتم. در هر صورت، قصدتون از ملاقات متحد شدن با لوکانه.»
«درسته.»
جونگ سونگ ووک سرش را کش داد و به کانگجون خیره شد. کانگجون آرام بود.
اطلاعات غیرمنتظرهای نبود. بعد از این که حدس زده بود آنها پادشاه هستند، کانگجون دلیل حضورشان را فهمیده بود.
در آن زمان، کیم دونگ هیون به کانگجون زل زد و گفت.
«من رک صحبت میکنم. لوکان، ما میخوایم باهات متحد بشیم. ما باهم کار میکنیم و خصومتی به همدیگه نشون نمیدیم.»
«فکر میکنی متحد شدن معنایی داره؟»
«قبل از ظاهر شدن ماه سرخ، اتحاد بین پادشاهان یهچیز بیخود بود. بهخاطر اینکه ما نمیفهمیم که چه زمانی بهمون از پشت خنجر زده میشه. اما حالا متفاوته. زودتر یا دیرتر، همه ما در دیدرس قرار میگیریم. دیگه نمیتونیم بیشتر از این قایم بشیم.»
«اما این هیچی رو تغییر نمیده. حتی اگه در دیدرس هم باشیم نمیتونیم بهم اعتماد کنیم.»
«البته. صادقانه میگم، اعتماد داشتن به یک رابطه امید زیادی میطلبه. اگه ممکنه، من میخوام یک رابطه دو طرفه[1] رو حفظ کنم.»
«دو طرفه؟»
کانگجون پرسید و این دفعه چوی هیون جو پاسخ داد.
«لوکان، مهم نیست چقدر قوی هستی، زمین خیلی پادشاه داره. خیلیاشون شروع کردن به متحد شدن. این به لطف ماه سرخ بود. دوره تنهایی کار کردن تموم شده.»
«از کجا میدونی؟»
«پادشاهان انسانن و طبیعت انسانها یکیه. رفتار 40 پادشاه در ارتش خودمون میتونه به عنوان یه نمونه کوچیک از کل پادشاهای زمین باشه.»
جانگ یو کیونگ ادامه داد.
«هاردیس همین الانشم یک اتحاد برای نزاع با لوکان درست کرده.»
چشمان جونگ سونگ ووک همینطور که صحبت میکرد برق زد.
«به تنهایی اونها ضعیفن، اما اگه باهم متحد شن قویتر میشن. انسانا یه گروه تشکیل میدن تا با دیوهای وحشی بجنگن. مهم نیست چقدر قوی باشن، برای تنها زنده موندن محدودیتهایی وجود داره.»
کیم دونگ هیون با نگاهی جدی گفت.
«در رمان سه پادشاهی، یک قلمرو فرمانروایی نمیتونست به تنهایی با یک ارتش یک میلیون نفره بجنگه. ما میتونیم بهت قدرت بدیم. قدرت اینکه جلوی یک میلیون نفر بایستی.»
«قدرت؟»
جانگ یو کیونگ با لبخند عجیب پاسخ داد.
«مسئله فقط پول نیست. اطلاعات قدرته.»
«اطلاعات؟»
«من میدونم که لوکان اخیرا هاردیس رو دیده. به علاوه، 12 پادشاه که شامل هاردیس و زنیت هم میشه امروز همدیگرو دیدند تا یه اتحاد بر علیه تو تشکیل بدن. مکان ملاقات رستوران اینسن جید در چونگدام دونگ بوده.»
کانگجون تعجب کرد. او چطور میدانست که او یو سونگهوان را دیده یا دیگر پادشاهان؟
«متعجبی که چطور اینارو میدونم؟ در حقیقت، من صاحب رستورانم.»
صاحب رستوران مجلل جید اینسنس جانگ یو کیونگ بود؟
اگه اینطوره، با عقل جور در میاد.
همینطور که تمرکز کرده بودند که به او ضربه بزنند، به بقیه اجازه میدادند که روی سرشان خراب شوند.
هاردیس و دیگران خبر نداشتند که جلسه مخفیه آنها کشف شده.
کانگجون سر تکان داد.
«من به سختی متوجه میشم. بجز اینا، من کنجکاوم که بدونم چرا شما من رو انتخاب کردید. چرا با هاردیس نرفتید؟»
اینبار، جانگ سو یون پاسخ داد.
«وقتی که تو با غول ارباب سر و کله میزدی، بقیه پادشاها جلوی الماس احیا منتظر بودن. اون موقع، هاردیس به من پیشنهاد متحد شدن داد. اون همینطور گفت که تو صاحب ساختمان یوگانگ هستی. راجع به بقیه پادشاها هم همین صدق میکنه.»
در حقیقت، او از هاردیس انتظار کاری مثل این را داشت. او هیچ اعتماد به نفسی نداشت پس در خواست یک اتحاد داده بود.
«چرا درخواست اون رو رد کردید و پیش من اومدید؟»
«یه اشخاصی با یه عده جور در میان و یه عده هم نه. هاردیس از اوناییه که با من جور در نمیاد. راستش من از هاردیس بیشتر از تو بدم میاد.»
او ادامه داد.
«من متنفرم از اینکه تو قوی هستی. این بهخاطر حسادته. اما هاردیس یه آدم مارموزه.»
کیم دونگ هیون هم موافق بود.
«منم همینطور فکر میکنم. من از کسایی مثل هاردیس متنفرم.»
«ولی مگه شما اون روز که دیدمتون با من دشمنی نداشتید؟»
«صادقانه بخوام بگم، اون موقع نگران بودم. من نمیخواستم یک اتحادی تشکیل بدم که به نفعم نباشه. هرچند، نظرم بعد از دیدنت توی میدون نبرد عوض شد.»
کانگجون سر تکان داد.
او به سختی متوجه شد که چرا آنها آمدهاند دنبالش.
آنها نمیخواستند که دشمن کانگجون باشند. گذشته از اینها، آنها میخواستند یک اتحاد جهت همکاری تشکیل بدهند.
هوا در حال تاریک شدن بود. حالا باید به یک نتیجهای میرسید.
این حقیقت داشت که او به متحد نیاز دارد.
او نمیتوانست حتی از خودش دفاع کند اگر همه از تمامی جهات او را هدف بگیرند.
هرچند، نمیتوانست به آنها اعتماد کند.
آنها سمت کانگجون نمیآمدند اگر قوی نبود.
در واقعیت، همه آنها اموالی داشتند که با کانگجون قابل مقایسه نبود. بین آنها، جانگ سو یون بچه پولدارترین شخصی بود که کانگجون در عمرش دیده بود.
اما حتی او هم جلوی قدرت حمله کانگجون سر خم کرده بود.
او نمیخواست که دشمن کانگجون باشد با عضو یک اتحاد شدن!
-وقتی بهش نگاه کنی، قطعا مزایایی داره.
کانگجون مدتی قبل از اینکه چیزی بگوید، ساکت ماند.
«باشه. در آینده، ما متحدیم. یه اتحاد کامل نیست، اما ما نمیتونم با همدیگه بجنگیم. من حواسم به شما در آینده هست.»
او باید مراقب آنها میبود اگر که میخواستند این را به یک اتحاد همه جانبه تبدیل کنند. جانگ یو کیونگ از شنیدن اینکه کانگجون دشمن آنها نخواهد بود، خوشحال شد.
«تصمیم عاقلانهای هستش.»
«خیلی ممنون، هاهاها. بیاید تا آخرش باهم زنده بمونیم.»
آنها خیالشان جمع بود که در آینده یک اتحاد همه جانبه با کانگجون خواهند داشت.
جانگ سو یون لبخند زد.
«مرسی از تو، حالا میتونم با خیال راحت بخوابم. اخیرا، بعد از به یاد آوردن اینکه تو منو کشتی خواب به چشمم نمیومد.»
کیم دونگ هیون هم موافق بود.
«درسته. من واقعا نمیخوام دشمن تو باشم.»
همهشان همینطور به نظر میرسیند. کانگجون سر تکان داد.
«اگه علیه من نجنگید اونوقت من اول از همه ضربه نمیزنم. پس اگه دیگه حرفی باقی نمونده، بیاید این بحث رو تا همینجا برای امروز تموم کنیم.»
و چوی هیون جو گفت.
«من یه چیز دیگه برای گفتن دارم. هاردیس و گروهش امروز یک نقشه چیدن تا لوکان رو محاصره کنن. برای مثال، اونا دارن ساختمونهای اطراف رو میخرن.»
یک روش ساده و قدرتمند بود.
به محض اینکه ماه سرخ تمام میشد، حملات قابل توجهای از ساختمانهای اطراف روی سرش خراب میشد.
چوی هیون جو به حرف زدن ادامه داد.
«اگه اونها دارن آمادهی حمله بزرگی میشن اونوقت ما هم باید آماده باشیم. من میتونم یک یا دو ساختمان کوتاه رو بخرم.»
«منم باهاتم.»
«منم همینطور.»
«هاها، اگه این مسیریه که پیش گرفتید پس منم هستم.»
همه با میلی جهت روبرو شدن با دشمن شعلهور شده بودند.
کانگجون لبخند زد.
«به خودتون بستگی داره. ولی اگه کمکی دریافت کنم قطعا جبرانش میکنم.»
سپس او گفت.
«دیر وقته. اگه بخواید اینجا بخوابید اونوقت خوشحال میشم که یه اتاق خالی بهتون پیشنهاد بدم.»
اتاق کافی برای پنج نفر وجود داشت. هرچند، او واقعا فکر نمیکرد که آنها بخواهند آنجا بخوابند.
همانطور که انتظار میرفت، همه بلند شدند.
«من کارای زیادی برای انجام دارم، لوکان.»
«تو هوامونگ میبینمت لوکان.»
آنها جزئیات قراردادشان را به او دادند و رفتند.
کانگجون فورا به خواب رفت.
روز بعد، کانگجون گزارشهای اخبار و گرفته شدن ارواح شیطانی را مشاهده کرد. او تمام روز آنها را دنبال کرده بود و از شر چند تا از آنها خلاص شده بود.
به لطف این، او ارتقا سطح داده بود و به سطح 27 رسیده بود.
البته، دیگر پادشاهان نیز نقش خودشان را بازی کردند. بنابراین، ارواح شیطانی سریع از بین رفتند.
در نتیجه، شبکههای اجتماعی گوناگون راجع به جن گیرهای سحرامیز صحبت میکردند، و مردم ترجیح میدادن که آنها بجای پلیس سر و کلهشان پیدا شود. به لطف اینها، کانگجون در دیدرس کامل تنها نبود.
هرچند، او نمیدانست که یکی از داغترین داستانهای شبکههای اجتماعی در مورد یک جن گیر با موهای طوسی است. عکسهایی از کانگجون در حال راندن یک ونتا کلاس اس وجود داشت که باعث شده بود محبوبیتش تا حد یک سلبریتی بالا رود.
در هر صورت، امروز روز رفتن به هوامونگ بود.
کانگجون در حالی که به لالایی هایون گوش میداد، به خواب رفت.
[دروازه هوامونگ باز شده است.]
[شما به دنیای هوامونگ وارد شدید.]
این دفعه، او بلافاصله یک طومار ماموریت دریافت کرد. کانگجون از طریق دروازه وارد بخش مرکزی فرماندهی شد.
-امروز بجای جبهه نبرد، مرکز فرماندهیه.
همینطور که وارد شد. فرمانده هکسیا با وقار بر روی تخت نشسته بود و چند تا از پادشاهان در حال انتظار بودند.
«خوش اومدی، لوکان. منتظر باش تا بقیه هم بیان.»
«بله.»
کانگجون جواب هکسیا را داد و به جایگاه تعیین شدهاش رفت. بعد از مدتی، تمامی پادشاهان رسیدند.
هکسیا بلند شد و اعلام کرد.
«همگی به اتاق تمرین خواهید رفت. همونطور که سری پیش گفتم، بهتون یه شانس میدم که ثابت کنید که چقدر قوی هستید.»
همین که صحبتش تموم شد، محیط اطراف تغییر کرد.
[1] در اینجا از دادن و گرفتن صحبت شده که میتوان رابطه مبادلهای نیز منتقلش کرد.
کتابهای تصادفی



