پادشاه ابعادی
قسمت: 65
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
اتاقی بزرگ و سنگی بود.
نگینی قرمز در یک طرفش بود.
اتاق تمرین خیلی آشنا بود.
هکسیا سریع نگاه کجی به فرمانروایان انداخت و گفت.
«من دوباره فرمانروای کل رو انتخاب میکنم. این سبک برای به چالش کشیدن فرمانروای فعلی، لوکان و پایین کشیدنشه. اگه شکست بخوری دستاوردات قطع نمیشه. هرچند در صورت پیروزی تو فرمانروای کل میشی و 50 امتیاز به دست میآری. هر مبارزی بیاد بیرون!»
سپس زنیت با ارادهای قویتبرش را بیرون کشید.
«من انجام میدم.»
«باشه. شروع کن»
زنیت سریع به سمت کانگجون شتافت و تبرش را به دست گرفت. تبر سه چهار مرتبه بزرگتر شد و به معنای واقعی کلمه در اطراف کانگجون گسترش پیدا کرد.
کوانگ
-من میبرم
زنیت خوشحال بود. به خاطر قویترین مهارتش.
اگر با تبرش ضربه میزد، قدرتی داشت که حتی یک مینیاتور نمیتوانست تحملش کند.
در آخرین لحظه، او گیج بود و نمیتوانست از مهارتش استفاده کند. هرچند او این بار به پیروزیاش اطمینان داشت. اما بدبختانه بر خلاف انتظاراتش، کانگجون از قبل از ناحیه مهارتش فرار کرده بود.
سوکوک
سپس شمشیر کانگجون برید و سر زنیت قطع شد.
کونگ
بدن زنیت به دود تبدیل شد و در مقابل جواهر رستاخیز ظاهر شد.
«لعنت! این جرزنیه! معنی نداره!»
فریاد زد. هکسیا خرخر کرد و نگاهی به فرمانروایان دیگر انداخت.
«مبارز بعدی.»
«....»
«هیچکس؟»
همه فرمانروایان چشم از هکسیا برداشتند.
آویا که از همه رقابتیتر بود هم حرکتی از خودش نشون نداد.
«چی؟ خیلی حوصله سر بره. وقتی بمیری چیزی برای از دست دادن نداری پس چرا هیچکس نمیخواد به چالشش بکشه؟»
مسخره شون کرد.
«پس فرمانروای کل لوکانه.»
[شما 50 سنگ ماه به دست آوردید]
پیامی که به کانگجون فرستاده شده بود فورا ناپدید شد.
-انگاری بدون هیچ کاری به دست آوردم.
هکسیا به سمت کانگجون برگشت.
«لوکان. هوشیار باش. تو هنوز مثل قورباغهای تو چاهی. ارتشهای دیگه هم مثل تو امتیازات رو جمع آوری میکنن.»
درست بود. رقبای کانگجون ارتش فرمانروایان 439 نبودند.
فرمانروایان دیگر ارتشها، به ویژه قویترینشان، حتما از رقبایش بودند.
«میدونم، پس بیایید زیردستان دومین غول پادشاه رو نابود کنیم.»
هکسیا سر تکون داد.
«از آخرین باری که غول ارباب شکست خورد. ناگاسهای زیادی به قلمرومون حمله کردن.»
ناگاسها هیولاهایی با سر انسان و بدنی مثل مار بودند.
«پس جنگی با ناگاسها داریم.»
«من ندیدم ملکه ناگاسها نزدیک شده باشه اما من هنوز فکر میکنم که من امروز باید جلودار بشم.»
«فهمیدم.»
«با این حال از یه ارتش دیگه درخواست کمک میکنم.»
«درخواست کمک؟»
هکسیا سر تکون داد.
«من کاپیتان ارتش هستم و نمیتونم این ناحیه رو ترک کنم. بنابراین تو هر داوطلبی رو رهبری میکنی.»
هکسیا ناگهان به سمت بقیه فرمانروایان فریاد زد.
«ارتش 439 درخواست کمک کرده. کسی میخواد که به فرمانروای کل کمک کنه؟ به جز داوطلبان، بقیه فرمانروایان همراه من به شکار ناگاسها خواهند اومد.»
پنج فرمانروا، از جمله آویا بدون هیچ تردیدی دست خودشون رو بالا بردن.
«من کمک میکنم.»
«من فرمانروای کل رو همراهی میکنم.»
فرمانروایانی که با کانگجون متحد شده بودند.
به جز آنها هیچکسی تصمیم به کمک نداشت. نه فقط برای متحدان هاردیس، برای بقیه فرمانروایان نیز همینطور بود.
فکر میکردند که شکار هیولاها به همراه کاپیتان بهتر از رفتن به جایی ناشناخته بود.
هکسیا سر تکان داد.
«حله! ولی در عوض باید از دستور فرمانروای کل تو میدون جنگ پیروی کنید.»
«چشم.»
«متوجه شدم.»
وقتی آویا، کیپر، هانیل، بریو و رزینا کانگجون را دنبال کردند، چشمای هاردیس و زنیت تیز شد.
-چی؟ به لوکان پیوستن؟
-فکر میکنن که اگه دشمنشون بشیم در امان میمونن؟
هرچند که آویا و بقیه حتی پلک نزدند.
اونا بخاطر ترسشون از هاردیس و زنیت نبود که به کانگجون پیوستند؛ آنها فقط از کانگجون میترسیدن!
هکسیا طوماری را به کانگجون داد.
«لوکان. بده دست کاپیتان گرانیا از ارتش 438»
«چشم!»
«بعدش با اون پرتال برید. موفق باشید.»
دایره جادویی تازهای روی زمین ظاهر و کانگجون و آویا واردش شدند.
بعد از چند لحظه، کانگجون در میدون جنگی که ماه قرمز درش شناور بود ظاهر شد.
«خیهیهیهی»
«کالکالکالکال»
سپری در محیط مشخصی از اطراف الماس احیا پهن شده بود و صدای خندهای از هر طرف به گوش میرسید.
میتونست چهرههای رنگ پریده با دندانهای نیش نوک تیزی را در دهانشان ببیند. آنها خونآشام بودند.
«این خونآشام لعنتی رو بکشید.»
«کیااااااک!»
«کالکالکالکالکالکل»
«بهم خون بده!»
«آه ه ه ه ه ه!!ک_...کمککک!آککک»
گروهی از جنگجویان با خونآشامها میجنگیدن.
بدون شک آنها فرمانروایان ارتش 438 بودند.
بعضی از فرمانروایان موفق شدند از شر تعداد کمی از خونآشامها خلاص شوند اما فرمانروایان بیشتری به دستشان کشته شدند.
با این حال نبردشان در مقایسه با نبردهای دیگری که در حال رخداد بود، چیزی نبود.
زنی با بالهای آبی و مردی با بالهای خفاشی بزرگ درگیر نبرد سختی بودند.
هوارورور!کوانگ!
پاجیک! جیجیجک!
شعلههای گدازه مانند در فضای اطرافشون میدرخشید. ابرهایی در آسمان پدید آمدند و رعد و برق از آنها به پایین آمد.
منظره تماشایی بود.
برخلاف هکسیا و غول ارباب که به طور فیزیکی با هم جنگیدند، تو این نبرد جادو شایع بود.
آویا با دیدنشان خشک شد.
یک لحظه بود.
«آههههگ»
فریاد هولناکی بلند شد و زن با بالهای آبی به زمین خورد.
کوهاهاهاها
مرد زشت بال به سردی در آسمان خندید.
سوسوسو
در همون لحظه، زن بال آبی مقابل کانگجون ظاهر شد. همان زنی بود که به تازگی تصادف کرده بود. مبهوت ناله کرد.
«ها! نمیدونم چند بار مردم... اگه بهخاطر جواهر تاریکی نبود...»
یهویی برگشت و به کانگجون نگاه کرد. سپس با حالتی صریح گفت.
«من گرانیا، کاپیتان ارتش 438 هستم. تو کی هستی؟»
کاپیتان گرانیا؟ او کاپیتان بود و تازه مرده بود. باید میدون جنگ وحشتناکی باشد که کاپیتانی که مرده باشد.
کانگجون فورا طومار را به او داد.
«من لوکانم. فرمانروای کل از ارتش 439. کاپیتان هکسیا به من دستور دادن که حمایتتون کنم.»
گرانیا طومار رو باز کرد و داخلش رو خوند.
«آه! تو لوکانی؟ فرمانروایی که مقابل غول ارباب سهم مهمی رو ایفا کرد.»
«راجب من میدونی؟»
«هکسیا اینقدر ازت تعریف کرده که گوشم پره!»
«شانسیه فقط.»
«اهمیتی نمیدم که شانس باشه. همینطور که میبینی من الان تو شرایط وخیمی هستم. فرمانروای لایقی در این ارتش وجود نداره بنابراین هیچکس موفق نمیشه. همهشون به محض ورود به عمارت مردن.»
گرانیا دستش رو بلند کرد و به جایی اشاره کرد.
عمارت بزرگی روی تپههای دور دیده میشد.
«جواهر تاریکی تو اون عمارته. چه خوش شانس یا ماهر، لطفا سریعتر نابودش کن.»
«با از بین بردن جواهر تاریکی چیزی گیرمون میاد؟»
«البته! اگه هر کسی ماموریت رو تکمیل کنه 100 امتیاز به دست میاره و بقیه هم 50 امتیاز. به علاوه، کسی که بیشترین سهم رو داشته باشه پاداش بیشتری دریافت میکنه. چطور؟ میتونی انجامش بدی؟»
«انجامش میدم.»
به نظر میآمد که حملههای خونآشامها قویتر از غولها باشد پس این ماموریت سختی بود.
«خیلی خب میرم با ارباب خونآشام بجنگم.»
گرانیا سمت ارباب خونآشام برگشت.
کواروروروورنگ! پاجیجیجیجیجیک! برق!
یک بار دیگه جنگ جادویی شروع شد.
کانگجون به آویا نگاه کرد و گفت.
«من جلوتر به عمارت میرم. پشت سرم بیایید و مراقب دشمنای کناری باشید.»
«بله!»
«فهمیدم!»
آویا و بقیه مضطرب بودند. حتی اگر کانگجون مسیری را میشکافت، عبور از محل پر از خونآشامها راحت نبود.
به علاوه، اگه به عمارت میرسیدند همه چیز تمام نمیشد.
نمیدانستند که با چی ممکن است روبرو شوند. پیدا کردن و از بین بردن جواهر تاریکی کار سختی بود.
کانگجون شمشیرش را بلند کرد و گفت.
«اگه مردید همینجا جلوی الماس احیا منتظر بمونید. تنهایی اومدن هم میتونه باعث مرگتون بشه. همچنین کسایی که اعتماد به نفس ندارند همین جا بمونن. به هر حال بهتون پاداش میرسه.»
آویا و بقیه سرشون رو تکون دادن.
«نمیتونم این کارو بکنم.»
«اگه آخرشم بمیرم میخوام یه بار دیگه امتحانش کنم.»
«نمیتونیم پاداش رو بدون انجام کاری بگیریم.»
کانگجون لبخند زد.
«خیلی خب بیایید بریم.»
آویا و بقیه اسلحههایشان را محکم کردند.
لحظهای که کانگجون از حفاظ خارج شد.
چواگ!
«کیاایاااک»
خونآشامی که حمله میکرد بعد از خوردن به حفاظ بدنش سوراخ شد و سقوط کرد.
سوکهوک
خونآشام دیگهای سرش قطع شد و مرد. آویا دید و هولکی فریاد زد.
«وقت تردید نیست! برو و از پشت لوکان رو بپا.»
«چشم!»
آویا و بقیه پشت سر کانگجون رفتند.
کانگجون سرعتش را طوری تنظیم کرد که بتوانند دنبالش بیایند هرچند، خونآشامها زرنگ و سریع بودند. مثل سایه ظاهر میشدند و پنهانی حمله میکردند.
«کیکیکیکیکی»
«آخ!!»
آخر سر هانیل را یک خونآشام گاز گرفت و مرد.
«لعنت»
متاسفانه، کانگجون در حال دویدن بود و نتوانست کاری برایش بکند.
البته کانگجون میتوانست آهسته حرکت کند و از همه محافظت کند اما شرایط بهش این اجازه را نمیداد.
همونطور که گرانیا گفته بود، وقتی نداشتند.
«آهههه»
«کیییاک»
کیپر و رزینا نفرات بعدی بودند که کشته شدند.
کانگجون به فریادهای پشت سرش بیمحلی کرد و به جلو دوید. حتی اگر متحد بودند نمیتوانست مثل بچه ازشان مراقبت کند. باید خودشان مهارتهایشان را افزایش میدادند.
«آههه!! این بچهها!!! بیاید! کیییاک»
سرانجام، حتی بریو هم توسط خونآشامی صدمه دید.
در این زمان، کانگجون به تپه رسید. آویا خونآشامی را کشت و نزدیک شد. به کانگجون خیره شد.
«بالاخره به تپه رسیدیم.»
«دشمنای زیادی داخل هستن... پس مراقب باش.»
«نگران نباش. میتونم از خودم محافظت کنم.»
آویا در حالی که نیزهی آبیاش را بالا گرفته بود لبخند پر اعتمادی زد. کانگجون سری تکون داد و وارد ورودی عمارت شد.
کواتانگ
در شکسته بود و باغی با گلهای سیاه دیده میشد.
«مزاحما!»
«بکشیدشون!»
خونآشامی با لباسی سرخ آن جا بود.
شعلههای قرمز متمایل به سیاهی از دستش بیرون آمد.
هوارورو!هوارورو!
اجتناب از ضرر شده ممکن نبود.
-لعنت بهش! برای همین فرمانرواها مردن!
کانگجون سمت شعلهها شتافت.
چیزی بود که کانگجون نمیتوانست بدون زره درجه افسانهای انجامش دهد
هوارورو!
خوشبختانه، شعلههایی که به دور بدنش پیچیدند بدون هیچ اثری ناپدید شدند. علاوه بر این، فقط کمی از جونش کم شد.
«اوه!»
«ازش دور شو!»
جادوگرهای خونآشام گیج سعی کردند فرار کنند اما شمشیر کانگجون سریعتر بود. آویا هم به سرعت دوید و نیزهاش را تاب داد.
سوپاپاک!
«آههه!»
«آپچو!»
جادوگرای خونآشام بیاختیار غش کردند.
کانگجون به جلو حرکت کرد.
«اونجا.»
جواهر سیاه درخشانی داخل باغ بود.
جواهر تاریکی بود.
در کمال تعجب مرد بال خفاشی ازش محافظت میکرد. هر دو چشمش از خون قرمز میسوخت.
«هوهوهوهو!! مهارت فوقالعادهای داری که تا اینجا اومدی.»
پوستی رنگ پریده و چشمان سرخش سرشار از جنون بود.
هالهای وهم انگیز ازش بیرون میآمد.
-چی؟دو تا ارباب خونآشام هست؟
گرانیا و ارباب خونآشام هنوز به شدت در حال نبرد در هوا بودند. با این حال ارباب خونآشام دیگر آن جا بود.
(لوکان. اون یه کلون از ارباب خونآشامه.)
صدای گرانیا بود.
(کلونش نمیتونه از جادوی زیادی استفاده کنه اما هنوزم حریف قدرتمندیه برای جنگیدن. تو هر جوریه باید جواهرو از بین ببری.)
«کوهوهوهوهو! خیلی خب! باید این رو تبدیل به جشن خون کنیم؟»
همون وقت، قهقهای زد و ناپدید شد.
«کوهووو!»
و صدای جیغی از پشت بلند شد.
کانگجون برگشت و دید که مرد گردن آویا را گاز گرفته است.
«آه...»
درحالی که خون آویا مکیده میشد رنگش پرید و تبدیل به دود شد.
«کیکیکییی. خوشمزه و تازه!»
مرد زبانش را بیرون آورد و به کانگجون خیره شد.
کتابهای تصادفی

