پادشاه ابعادی
قسمت: 66
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
[ماموریت دوازدهم] کلون ارباب خونآشام و کریستال تاریکی را نابود کنید.
-غرامت: تجربه، 6000 گره، 20 سنگ ماه بزرگ.
همان لحظه ماموریت دوازدهم ظاهر شد.
یکی از دلایل کشتن خونآشام.
نوری عجیب در چشمان مرد درخشید.
«هوهوهوهو! بندهی حقیر! خونت برای منه! همین الان خونت رو به اربابت تقدیم کن!...»
چشمان مرد گرد شد و کانگجون اخم کرد.
بنده حقیر! خون! خون!
همان صدا مدام در گوشش تکرار میشد، به همین دلیل احساس میکرد که باید خونش را بدهد.
هرچند، کانگجون زود روحش را بازیافت.
این جادوی فوقالعادهی خونآشام بود.
کلون ارباب خونآشام نیز میتوانست از جادو استفاده کند!
اما درست مثل ضمیر تغییر یافته هکسیا، کانگجون کمی تکان خورد و خیلی راحت فرار کرد.
این یکی از توانایی مخصوصی بود که بال ویورن نشانه فرمانروایاش به او داده بود.
-مصون از ترس و فریب
کانگجون دستش را روی سینهاش گذاشت.
-به نظر میرسه که جادوی فوق العاده روی من تاثیری نداره. بدون بال ویورن قطعا اتفاق بدی میوفته.
از طرفی مرد که نمیدانست کانگجون چنین چیزی دارد، لبخند آرامی روی صورتش داشت.
او باور داشت کانگجون با جادو گرفتار شده در حالی که کانگجون اصلا چیز مخالفی را نشان نمیداد.
او نمیخواست مبارزه را خیلی طولانی کند.
به همین دلیل کانگجون هیچ حرکتی از خودش نشان نداد.
سوک سوک
مرد آسودمند به کانگجون نزدیک شد.
«کوکوکو! خون تازه! مخصوص خودمه! بندهی حقیر!»
با کانگجون سه متر فاصله داشت.
همان لحظه شمشیر کانگجون درخشید.
برق
از سر تا پایین تنهاش دو تکه کرد.
«اوچ! این_!!!»
آن لحظه، مرد ناپدید شد و سی متر عقبتر ظاهر شد.
«اووخ! ممکن نیست!»
از فرق سر تا پایش خطی از خون میچکید. هر لحظه خون غلیظ و غلیظتر میشد.
ججوک!
پایان کار نبود! با عمیق شدن خط، خون همچون فوارهای شروع به جاری شدن کرد.
«کواهههه!»
مرد رنگش پرید و تلوتلو خورد.
کانگجون با حیرت نگاه کرد.
توانست برش بهشتی را اجرا کند اما بدن مرد با یک حرکت دو تکه نمیشد.
-همونطور که از کلون ارباب خونآشام انتظار میرفت خیلی دفاع بالایی داره.
قدرت برش بهشتی با قلب غول ارباب قویتر شده بود.
حتی غول شاخکی هم با یک برش نصف شده بود. هیچ کدام از روحهای خبیث یا موجوداتی که تا به الان دیده بود از برش بهشتی جون سالم به در نبرده بودند.
با این حال خونآشام نصفه جان بود.
خط مرکزی بدن انسان، قسمتی که همه بخشهای مهم درش جمع شده بودند.
آن قسمت بریده شده بود.
-برای آدم معمولی غیرممکنه که زنده بمونه.
کانگجون به سرعت به مرد نزدیک شد.
تا وقتی که حریفش زنده بود او از برش بهشتی استفاده میکرد.
هرچند، وقتی کانگجون نزدیک میشد جسد مرد ناپدید شد و دوباره از 30 متری ظاهر شد.
«کووووه! نمیتونم باور کنم. فقط یه فرمانروای انسانی...»
مرد تلوتلو میخورد اما نمیافتاد. فقط بهخاطر مهارت بقای فوقالعاده خونآشامها بود.
با این حال، کانگجون از فرصت استفاده کرد. از هالهی باد برای افزایش سرعتش استفاده کرد و به سمت مرد شتافت.
سوسوسو
مرد دوباره ناپدید شد اما این بار فاصلهاش به 25 متر کاهش پیدا کرد.
-قدرتش داره کم میشه.
عقبنشینی میکرد. کانگجون دوباره به سمتش نزدیک شد.
در همون لحظه بود.
«عجیبه. چرا خونآشاما از عمارت محافظت نمیکنن؟»
«آه، اونجا! جواهر تاریکی اونجاست!!»
پنج نفر وارد باغ عمارت شدند.
فرمانروایان ارتش ۴۴۸.
قبلا از دفاع بیرونی عمارت گذشته بودند و دوبار مردند. بهخاطر حملات جادوگران ورودی عمارت بود.
پس این بار تصمیم گرفتند با قویترینها برگردند.
پنج فرمانده که فرمانده کل، رادل هم شاملشان بود.
خونآشامهای عمارت قوی بودند اما از اینکه بقیه فرمانروایان برای حمایت آمده بودند حسادت میورزیدند. نمیتوانستند همه امتیازات حاصل از موفقیتشان را به فرمانروایان ارتشهای دیگر از بدهند.
جواهر تاریکی را از بین بردند.
منطقی بود که متحد شوند.
چشمان خونآشام با دیدن فرمانروایان جدید از شادی میدرخشید.
«آخ!!»
یکی از فرمانروایان روی زمین افتاد و مرد همانجا لبش را لیسید.
«کوکوکوکو! مردم ستوده! شما قربانیهای من خواهید شد!!!»
«اوخ!!»
فرمانروای دیگری را به سمت خودش کشاند. تمام جراحات مرد خونآشام بهبود پیدا کرده بود.
کانگجون زمانی برای متوقف کردنش نداشت.
توانایی حرکت سریع با هالهی باد را داشت اما مرد در میان فرمانروایان با سرعت بیشتری حرکت میکرد.
«چاااک!»
تار سفیدی از دستش بیرون آمد و دور سه فرمانروایی که باقی مانده بودند پیچید.
«اوه!!!»
«ای... این!»
سه فرمانده، از جمله رادل، با درماندگی بسته شدند.
«کوکوکوکو! باید یه مدت اینجا صبر کنید! میخوام سریع بخورمتون ولی برای بهبود نیازتون دارم!»
فرمانروایان انسانی برایش بهتر از معجونها بودند.
«اووق! فرمانروای گستاخ! حالا، بهت نشون میدم! دردناک و عذاب آور، به آرومی میکشمت!»
مرد در حالی که یک جفت خنجر در دستش بود نزدیک شد. کاملا حرکاتش با قبل فرق میکرد.
«وقتی اینطوری میای جلو احساس راحتی بیشتری میکنم. به اندازه مواجه شدن با کسی که همش فرار میکنه خسته کننده نیست.»
کانگجون که انگار خوشحال بود لبخندی زد.
البته، از درون به چیز دیگهای فکر میکرد.
-چرا الان باید بیان؟
او برنده بود. پس طبیعتا احساس ناراحتی میکرد.
اما حالا نمیتوانست کاری کند.
حالا فقط باید به پیروزی در مقابل کلون ارباب خونآشام فکر میکرد.
پک!پک!پک!
خنجرها به سمتش تکان خوردند. مرد از ده متری پرتابشان کرده بود.
چانگ! چاکانگ! چا چانگ!
حملههای مرد سریع بود اما کانگجون همه را دفع کرد.
بهخاطر این که به لول 27 رسیده بود و سبک شمشیر بهشتی خونی قویتر شده بود.
کانگجون شبیه شمشیرزنی بود که مدتی طولانی تمرین میکرد. دو پایش طبیعی جا به جا میشد تا هنگام استفاده از شمشیر، پایدارترین حالت را حفظ کند.
مرد با سرعت دیوانهواری خنجرهایش را پرتاب میکرد.
پاپاپات!
چاچاچانگ!چاچاچانگ!
همه حملات به کانگجون رسید و همان زمان مهارتی را آزاد کرد.
برش بهشتی!
برق!
هرچند، این دفعه مرد طوری عقب رفت که انگار آماده شده بود.
کاملا نمیتوانست ازشان دور شود برای همین یک دستش خونی و پاره شده بود.
«کوووه! یه مرد واقعا منزجر کننده!»
مرد دوباره ناپدید شد و پس از ظاهر شدن دوبارهاش صدای فریادهای بلند، به گوش رسید.
«آخ!»
«کیااااک!»
فرمانروایان به سرعت خونی شدند.
بعد از جذب خون فرمانروایان، قدش یک متر رشد کرد. ماهیچههای بدنش متورم و نور قرمز تیره رنگی همچون شعله در هر دو چشمش میدرخشید.
«کوکوکوکوکوـ»
مرد نگاهی به آخرین داروی ترمیم باقی ماندهاش انداخت.
«اوه!»
فرمانروا بسته شده بود و نمیتوانست تکان بخورد.
او رادل بود. فرمانروای کل ارتش 438.
بقیه مرده بودند و او تنها ماند.
رادل از اینکه چرا خونآشام او را رها کرده متعجب شد.
آیا در امان میماند؟
با این حال، وقتی خونآشام را دید که لبهایش را میلیسد آن تصور مضحک از خیالش ناپدید شد.
-کوکوکو!! یکم صبر کن! تو خوشمزهترین طعمهای هستی که خواهم خورد!
صدا وارد گوشهایش شد.
نگه داشتنش برای خوردن در زمانی بعد.
رادل آهی کشید.
قویترین ارتش 438 در چنین وضعیتی قرار داشت.
کاملا احساس ناامیدی نمیکرد.
قبلا دوبار در عمارت مرده بود. دیگر هیچ چیز خاصی در خصوص مردن دوباره وجود نداشت.
فقط شرم آور بود که امتیازات دستاوردش کم شود.
با این حال چیز دیگری بود که او را ناامید میکرد.
موجود مرموزی که به اندازه کافی قدرتمند بود که توسط خونآشام عقبنشینی نکرد، بلکه مجروحش نیز کرد.
لوکان، فرمانروای کل ارتش 439!
نام فرمانروا بر سینهاش میدرخشید. بنابراین حدسش آسان بود. او مثل رادل فرمانروای کل بود.
-لوکان! اون چیه؟ شنیدم همه تو یه زمان فرمانروا شدن. پس چطور میتونه اینقدر قوی باشه؟
قدرت لوکان کاملا در ابعاد متفاوتی بود. لحظهای که رادل، کسی که بر کل ارتش 438 سلطه داشت، احساس سرشکستگی کرد.
در همین حال، نبرد بین مرد و کانگجون دوباره آغاز شد.
چانگ چانگ چانگ!
«اوه! لعنتی!»
مرد مثل اینکه جنون زده شده بود چندین بار قدرتش را افزایش داد. برای همین کانگجون عقبنشینی کرد.
کاکاکانگ!!!کوکانگ!کوانگ!
هر بار که خنجر و شمشیر با هم برخورد میکردند، انفجاری رخ میداد.
برق!
درخششی بود از برش بهشتی!! هر چند، مرد میدانست که حملهای در راه است و خنجرش را به شکل صلیب روی هم گذاشت.
کوانگ!
صدای بلندی آمد. مرد دو قدم عقب رفت. اما کانگجون نیز عقب رفت.
-یه هیولا برش بهشتی رو دفع کرد!
علاوه بر این بنظر میرسید که مرد آسیب چندانی ندیده. کانگجون مرتبا از برش بهشتی استفاده کرد.
برق! برق!
کوانگ! کاکانگ!
مرد خنجرهایش را روی هم ضربدر نگه داشت. در دهان کانگجون خون بود اما حال مرد خوب بود.
ججججوک!!
علاوه بر این، شمشیرش، کمی ترک برداشت.
-این؟!!
سلاحی کمیاب بود. اما این هم محدودیت داشت.
اگر این وضعیت ادامه پیدا میکرد، تیغه ممکن بود بشکند. احتمالش صفر نبود.
«هوهو!! اینو بگیر!»
وقتی کانگجون از حرکت ایستاد، مرد شروع به ضد حمله کرد.
کاکاکانگ! کاکانگ!
هربار که خنجرها پرواز میکردند، کانگجون عقبتر پرت میشد.
شوک ناشی از آسیبی که وارد شده بود وضعیت سلامتیاش را کاهش میداد.
جان:599/710
البته بهخاطر زره سنگین غول ارباب، ضربهی سنگینی نبود!
هالهی زمین!
کانگجون منتظر شد تا محدودیت هالهی باد از بین برود و با هالهی زمین عوضش کند.
حرکت سرعتی را رها کرد و از زمین برای افزایش دفاعش استفاده کرد.
با ترکیب شمشیر جنگنده و هاله زمین، قدرت دفاعیاش به سرعت زیاد شد.
این روشی بود که در گذشته برای مبارزه با گرموز آدمخوار استفاده کرده و شکستش داده بود.
حالا که با قدرت یک زره افسانهای ترکیب شده بود، دفاعش فوقالعاده قدرتمند شده بود.
کانگ! کاکانگ!
تعجب آور نبود که هیچ آسیبی ندید! عقب راندن خنجر و شمشیر و مقابله با آن آسانتر شده بود.
کاکانگ! کاکانگ! چواک!چواک!
«ک...کوا!!!»
پهلو و سینه مرد پر از خون شد. جراحتهای ناشی از مهارتش نبودند بلکه بهخاطر شمشیرزنی خالص بود.
تواناییهای کانگجون ضعفهایی را داشت در دشمنش فاش میکرد که فرار از حملات را برایش دشوار میساخت.
چواک! چواک! چواک!
شمشیر کانگجون مرد را برید. مرد نتوانست فرار کند و زخمی شد.
کتابهای تصادفی

