فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

پادشاه ابعادی

قسمت: 67

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات

خدمت به عنوان یک کمک کننده (بخش چهارم)

«کووووا! باورم نمی‌شه»

مرد با اینکه در حالت تهاجمی قرار داشت همچنان زخمی بود.

هرچند هنوز یک روش ترمیم برایش باقی مانده بود.

قبلاً برای رسیدن به این لحظه کسی را پشت سر گذاشته بود.

وقتی مرد آماده حرکت به سمت رادل شد، کانگ‌جون لبخند سردی زد.

«فایده نداره.»

همین امروز چندین بار این حرکت را دیده بود.

انعطاف پذیری وحشتناک خون‌آشام‌ها به این معنا بود که تا وقتی که کشته نشوند همچنان ترمیم می‌شوند.

اگر این بار هم بهبود پیدا می‌کرد فاجعه بود. شکاف‌ها به تدریج بیشتر می‌شدند.

بنابرین کانگ‌جون در طول نبرد آهسته به سمت الماس تاریکی حرکت می‌کرد.

فقط 10 متر با آن فاصله داشت.

می‌خواست تا وقتی که مرد خون جذب می‌کند الماس تاریکی را از بین ببرد.

و حالا زمانش رسیده بود.

سوسوسو.

همانطور که انتظار می‌رفت. مرد زودتر از کانگ‌جون ناپدید شد. کانگ‌جون درنگ نکرد و فوراً به سمت الماس تاریکی شتافت.

مرد وحشت کرد و در مسیر الماس تاریکی ظاهر شد تا جلوی کانگ‌جون را بگیرد.

«کوکوکو! چطور جرئت...!»

شمشیرش را در گردن مرد فرو کرد.

در همان لحظه که استخوان را می‌برید صدای وهم انگیزی شنیده می‌شد.

«کوووووک! باورم نمی‌شه!»

مرد لرزید. گردنش را گرفت و به کانگ‌جون خیره شد.

«خدانگهدار، خون‌آشام!»

در واقع، هدف کانگ‌جون حتی حرکت به سمت الماس تاریکی نبود. فقط وانمود کرد که می‌خواهد به سمت آن حرکت کند.

سپس مکانی که مرد ظاهر شد را حدس زد و با برش بهشتی به او ضربه زد.

داک!

در نهایت، سر مرد روی بدنش غلتید و زمین افتاد. بدن بدون سر از بین رفت.

«خسته شدم.»

نبرد سختی بود. ولی وقتی بقیه پادشاه‌ها وارد زمین شدند سخت‌تر هم شد.

[سطح شما ارتقا یافت.]

[1800 گره به کسب شد.]

[23 سنگ ماه کوچک به دست آمد.]

[11 سنگ ماه بزرگ به دست آمد.]

[صندوق نقره‌ای ارباب خون‌آشام به دست آمد.]

برخلاف وقتی که ارباب غول را شکست داده بود، این بار سطحش فقط یک بار ارتقا پیدا کرد.

به این دلیل که ارباب خون‌آشام کلونی بیش نبود.

پول و سنگ ماه فراوانی به دست آورده بود. علاوه بر آن صندوق نقره‌ای ارباب غول هم بود.

با این حال، در شرایطی نبود که بتواند آرامش داشته باشد.

ارباب خون‌آشام از نابود شدن کلونش خشمگین شد و شعله بزرگی از آسمان پرتاب کرد.

«چطور جرئت کردی! نمی‌تونم ببخشمت. حرومزاده پست!»

هواروروو!

شعله‌های آتشش آسمان را پوشانده بود.

راهی برای فرار از آن نبود.

کانگ‌جون کمی فکر کرد و سریع به سمت الماس تاریکی حرکت کرد.

هواروروک!

شعله‌های آتش تمام بدنش را فرار گرفت.

«آای!»

غیر قابل تصور بود! به نظر می‌رسید بدنش در حال ذوب شدن باشد.

زره سنگین ارباب غول از بدنش محافظت می‌کرد ولی دفاعش محدود بود.

سلامت: 730/112

با اینکه سطحش تازه ارتقا پیدا کرده بود سلامتش فوراً به پایین‌ترین سطح رسید.

اگر همینطور ادامه پیدا می‌کرد، واقعا می‌مرد.

گرچه اگر می‌مرد هم باز زنده می‌شد. پس فقط یک کار برای انجام دادن باقی مانده بود.

«باید قبل اینکه بمیرم الماس تاریکی رو نابود کنم!»

کانگ‌جون از یک مهارت استفاده کرد.

«برش بهشتی!»

فلاش! پاااک!

الماس تاریکی پودر شد.

در همان لحظه.

[مأموریت 12 به پایان رسید.]

[به عنوان پاداش، تجربه کافی برای ارتقای سطح به شما داده می‌شود.]

[۶۰۰۰گره به عنوان پاداش به دست آمد.]

[۲۰ سنگ ماه بزرگ به عنوان پاداش به دست آمد.]

پیام‌ها به کندی به دستش می‌رسید ولی تاثیرش اعمال شده بود.

مأموریت دقیقاً قبل از اینکه سلامتش به صفر برسد تکمیل شد و سطحش هم دوباره ارتقا پیدا کرد. بنابراین، سلامتش بازیابی شد و به حداکثر مقدار جدیدش رسید.

سلامت: 750/750

البته که شعله‌ها هنوز در حال آسیب زدن بودند ولی سرعت آسیب کمتر شده بود.

سلامت: 750/452

شعله‌ها همچنان باغ را می‌سوزاندند که سپر آبی رنگی اطراف کانگ‌جون تشکیل شد و شعله‌ها را به عقب هل داد.

(نگران بودم که سپرم دیر عمل کنه. خوشحالم که نمردی. واقعاً شگفت زدم که چطور تونستی تحملش کنی. حالا می‌فهمم چرا هکسیا ازت تعریف کرد.)

باز صدای فرمانده گرانیا بود.

ارباب خون‌آشامی که با او می‌جنگید ناگهان به کانگ‌جون حمله کرده بود.

برای پادشاهان قوی و کشنده بود.

رادل، پادشاه کل، نزدیک شعله‌ها بود. زندگی‌اش در خطر بود.

بنابراین، گرانیا همزمان از رادل و لوکان با سپر محافظت کرده بود.

اگرچه رادل قبل از فعال شدن سپر ذوب شده بود و لوکان دوام آورده بود. این در حالی بود که نسبت به رادل آسیب بیشتری تحمل کرده بود.

(پادشاه لوکان! حالا که از پس الماس تاریکی براومدی ارباب خون‌آشام رو نابود می‌کنم. حالا برای دستاوردت پاداش می‌گیری.)

صدایش هیجان‌زده بود. با اینکه ارباب خون‌آشام هنوز زنده بود اینقدر از پیروزی مطمئن بود؟

سپس پیام تازه‌ای ظاهر شد.

[مأموریت کمک به پایان رسید.]

[شما الماس تاریکی را نابود کردید.]

[100 امتیاز دستاورد ماه سرخ کسب شد.]

پاداش‌های دستاوردش رسیده بودند. همان موقع، به آویا و بقیه پادشاه‌هایی که داخل الماس احیا منتظر بودند هم 50 امتیاز دستاورد داده می‌شد.

مأموریت کانگ‌جون به پایان رسیده بود.

مأموریت کمک کننده، از بین بردن الماس تاریکی بود، نه کشتن ارباب خون‌آشام.

گرانیا در حالی که در هوا با ارباب خون‌آشام مبارزه می‌کرد ناپدید شد.

فرمانده گرانیا به کانگ‌جون وعده پاداش اضافی داده بود. بنابرین کانگ‌جون همانجا بدون ترک کردن صحنه ایستاد.

«یعنی باید صندوق رو باز کنم؟»

صندوق نقره‌ای ارباب خون‌آشام داخل موجودیش بود.

اندازه‌اش کوچک بود.

رده‌اش از صندوق گنج طلایی پایین‌تر بود ولی به هر حال یک صندوق بود.

کانگ‌جون فوراً بازش کرد.

«یه کتاب؟»

[جادوگر خون‌آشام]

کتاب حجیمی بود با عنوان جادوگر خون‌آشام.

می‌شد فقط با نگاه به جلدش فهمید کتاب کهنه‌ای است.

عکس یک خون‌آشام شبیه یکی از خون‌آشام‌های ورودی عمارت روی آن بود.

«این چیه؟»

کانگ‌جون با بی‌میلی دستی به کتاب کشید.

سووک.

همان موقع، خون‌آشام و نامه‌های عجیب و غریبی که از آتش ساخته شده بود وارد ذهنش شد.

[دانش متوسط درباره جادوی خون‌آشام به دست آمد.]

دانش بود.

معمولا اگر هیولاهای زیادی را می‌کشت احتمال کمی داشت که طومار دانش دریافت کند.

اولین بار بود که به شکل یک کتاب ظاهر می‌شد.

[می‌توانید با ساختن یک برج جادویی یک جادوگر خون‌آشام در پادگان احضار کنید.]

[جادوگر خون‌آشام]

-منابع: 100 گره، 1 گوهر تاریکی

-می‌توانید با داشتن سه امتیاز جذبه یکی احضار کنید.

«اوه که اینطور؟»

می‌شد با ساختن برج جادو آن‌ها را احضار کرد. هرچند در دانش کسب شده محدودیت وجود داشت.

«یه برج جادو لازم دارم.»

قدرت تهاجمی جادوگرهای خون‌آشام شوخی نبود. اگر کانگ‌جون زره افسانه‌ای نپوشیده بود قطعا پودر شده بود.

مشکل کانگ‌جون برج جادو بود.

هنوز مکان تحت مالکیتی برای ساختن برج جادو نداشت.

«باید از کاجل بپرسم.»

کاجل متخصص امور جادویی بود.

همان لحظه طوفان شدیدی در آسمان شروع شد.

برق! پاجیجیجیک!

«کوااااااااک!»

مردی با بال‌های قرمز با فریاد وحشتناکی زمین افتاد.

ارباب خون‌آشام بود.

کوارورورنگ! جیجیجیییک!

گرانیا سحر رعد و برق دیگری به سمت ارباب‌ خون‌آشام در حال سقوط فرستاد.

پاسوسوسو-

بدن ارباب خون‌آشام تبدیل به دود شد و از هم پاشید.

«مرد.»

سپس، بدنش ناپدید شد.

گرانیا با چهره خوشایندی روبروی کانگ‌جون فرود آمد.

«هوهو! بالاخره بعد مدت‌ها تعقیب گیرش انداختم. تازه یه قلب هم به دست آوردم، خیلی خوشحالم.»

یک قلب. یعنی گرانیا قلب ارباب خون‌آشام را به دست آورده بود؟

همان آیتمی بود که گرانیا می‌خواست به دست بیاورد.

برای کانگ‌جون هم آیتم به درد بخوری بود.

ولی ارباب خون‌آشام مستقیما به کانگ‌جون حمله نکرده بود پس مالکیتی روی آن نداشت.

کانگ‌جون لبخند زد.

«بابت قلب تبریک می‌گم.»

«ممنونم. همش به‌خاطر کمک تو بود.»

گرانیا چیزی را به سمت کانگ‌جون گرفت.

«حالا اینو بگیر. همون پاداش اضافه‌ایه که قولشو داده بودم.»

یک شمشیر بلند درخشان با تیغه مشکی ترسناک بود. در نگاه اول هم شمشیر عادی‌ای به نظر نمی‌رسید.

«یه شمشیر؟»

گرانیا از تعجب کانگ‌جون خندید.

«من دوتا صندوق طلایی گرفتم. قلب رو لازم دارم ولی فکر کنم شمشیر رو بیشتر از من لازم داشته باشی. دیدم شمشیرت شکسته.»

همانطور که گفت، شمشیر جنگجو دیگر قابل استفاده نبود.

البته که نمی‌خواست این شمشیر را دور بیندازد.

آیتم کمیابی بود که اگر با هاله زمین استفاده می‌شد دفاعش افزایش پیدا می‌کرد.

تعمیرش هم ساده بود.

اگر شمشیر را در انباری پایگاه نگه می‌داشت تعمیر می‌شد و دوامش هم بازیابی می‌شد.

«پس با سپاس می‌پذیرمش.»

کانگ‌جون شمشیر جنگجو را در انبار موجودیش قرار داد و شمشیر گرانیا را گرفت.

[شمشیر ارباب خون‌آشام]

-رده: افسانه

-به‌خاطر قدرت ویژه ارباب خون‌آشام دوام زیادی دارد.

-اگر به همراه هاله تاریکی استفاده شود قدرت حمله‌اش چند برابر می‌شود.

-ممکن است هنگام حمله، سلامت حریف را جذب کند.

یک اسلحه رده افسانه‌ای.

به همراه دو ویژگی فوق‌العاده.

البته یکی از آن‌ها الان کاربردی نداشت کانگ‌جون مهارت هاله تاریکی را کسب نکرده بود.

ولی مشکلی نبود.

حداقل آپشن دیگر برگ برنده‌اش بود.

جذب سلامت!

اگر حمله موفقیت آمیز بود شانس این را داشت که سلامت حریف را جذب کند.

احتمالش کم بود ولی اهمیتی نداشت. حتی اگر ده بار یکبار فعال می‌شد.

طی نبرد‌های سخت مواقعی بود که وقت نمی‌کرد برای بازیابی سلامتش معجون بنوشد.

«این شمشیر مناسب خودته.»

«خیلی ازش خوشم اومد.»

«خوشحالم که اینطوره. اگه شد دفعه بعدی می‌بینمت. بابت امروز ازت ممنونم، پادشاه لوکان.»

گرانیا دست تکان داد و بعد از یک سحر استفاده کرد.

هواااک!

نور درخشانی دور بدنش پیچید و به مقر ارتش ۴۳۹ بازگشت.

هواکاک!هواکاک!

آویا همراه کانگ‌جون بود. با هیجان از او استقبال کرد.

«لوکان! اون مرد ترسناکه چی شد؟ من به لطف تو پاداش گرفتم ولی لیاقتشو نداشتم.»

آویا در گردنش حس گرفتگی داشت. هنوز باور نمی‌کرد که کلون ارباب خون‌آشام خونش را مکیده باشد.

کیپر، رزینا و بریو هم سرشان را خاراندند.

«خیلی از خودم شرمندم پادشاه کل.»

«هیچ کمکی نکردم ولی باز پاداش گرفتم.»

«دفعه بعد بهتر عمل می‌کنم.»

به ویژه هانیل که اول از همه مرده بود عذرخواهی کرد.

«متاسفم. روی مهارتام کار می‌کنم تا دفعه بعد خراب نکنم.»

با این حال همه خوشحال بودند. بعد از طلوع ماه سرخ این اولین باری بود که امتیاز دستاورد کسب می‌کردند.

هواااک!

سپس دایره جادویی درخشید و هکسیا با ظاهری خسته ظاهر شد. حال خوبی نداشت ولی با دیدن کانگ‌جون خوشحال‌تر شد.

«پادشاه کل برگشته. مأموریت؟»

«با موفقیت به پایان رسید.»

«هاها، همونطور که از پادشاه کل انتظار می‌رفت. ولی سمت ما فاجعه‌ای بیش نبود. نباید به عنوان کمک می‌فرستادمتون.»

هکسیا آهی کشید.

«یعنی ملکه ناگاس ظاهر شد؟»

«بعدا توضیح می‌دم. الان چیزای مهم‌تری هست. وارد قصر شو.»

«چشم.»

کانگ‌جون سرش را تکان داد و در حالی که بقیه پادشاه‌ها داخل منتظر بودند وارد قصر شد.

همه چهره تلخی به خود گرفته بودند. حتما در سمت ناگاس‌ها اتفاقی افتاده بود.

هکسیا روی تخت پادشاهی نشست و صحبت کرد.

«همگی گوش کنید. بعد طلوع ماه سرخ، دستاوردهای شما به شکل دوره‌ای ارزیابی می‌شه.»

منظورش چه بود؟ چهره پادشاه‌ها مصمم‌تر شد.

«فرماندهان به منظور تشویق و ایجاد انگیزه این تصمیم رو گرفتن. بنابرین قراره در آینده مرتباً ارزیابی شید.»

طبیعتاً پادشاه‌ها اخم کردند. کسانی که بیشتر امتیاز دستاوردشان را از دست داده بودند اصلا خوشحال نبودند.

«همه چیز مورد قضاوت قرار خواهد گرفت. کسایی که امتیازی کمتر از حد مشخص شده داشته باشن مجازات می‌شن، در حالی که به کسایی که بیشتر دارن پاداش داده می‌شه. بعد، دستاوردا بازنشانی می‌شه.

همه این‌ها را با لحنی آرام گفت.

«کسایی که حس می‌کنن امتیاز دستاورد کمی دارن، سنگ ماه‌هاشونو بندازن توی صندوق روبروشون. ارزش سنگ ماه‌ها به امتیاز دستاوردتون اضافه می‌شه.»

هکسیا دستانش را تکان داد و صندوق بزرگی کنار تخت پادشاهی ظاهر شد.

چند پادشاه به سمت صندوق دویدند. سنگ ماه‌هایی که از کشتن هیولاها یا تکمیل مأموریت‌ها به دست آورده بودند را داخل صندوق گذاشتند.

البته که کانگ‌جون حتی تکان نخورد.

الان 560 امتیاز دستاورد داشت.

اگر با سنگ ماه تبادل می‌کرد امتیازش بیشتر می‌شد ولی حرفی که هان یون‌سو زده بود را به خاطر داشت.

پس از چند دقیقه، هکسیا دستش را بالا برد.

«دیگه تمومه، همگی برگردید سرجاتون.»

پادشاه‌ها به جای خود برگشتند.

هکسیا در صندوق را بست.

هوااک!

نور درخشانی ظاهر شد و صندوق ناپدید شد.

هوااک!

پس از مدتی صندوق به جای خود برگشت.

تتاکاک!

هکسیا بلافاصله صندوق را باز کرد.

طومارهای زیادی داخلش بود.

40 تا طومار.

اسم پادشاه‌ها روی طومارها دیده می‌شد.

«پادشاه لوکان!»

هکسیا لوکان را صدا زد. کانگ‌جون به هکسیا نزدیک شد.

«حالا اینو بگیر.»

«این چیه؟»

«خودت ارزیابی رو بخون. محتواش برای هر کس متفاوته.»

«بله.»

هکسیا مشغول پخش کردن طومارها شد.

کانگ‌جون به جایگاهش برگشت و طومار را باز کرد.

کتاب‌های تصادفی