فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

پادشاه ابعادی

قسمت: 75

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات
  چپتر 75: ملکه ناگا [1] (بخش دوم)   «اههه!» پادشاهان وحشت کرده بودند. بعضی از آن‌ها انقدر تعجب کرده بودند که روی زمین پریدند. خوشبختانه، به لطف حفاظ روشن هیچ قربانی‌ای به‌خاطر بمباران بجا نماند. محافظی بود که فرمانده گرانیا فعال کرده بود. در دست راستش تیری را نگه داشته بود. او همینطور که به آسمان نگاه می‌کرد، لبخندی زد. «ملکه ناگا شروع به حمله کرده. باید همین الان بریم.» سپس به آسمان پرواز کرد. سووک. سپس شلاقی در دست راست هکسیا پدید آمد. امروز، او بجای دست خالی بودن با یک شلاق می‌جنگید. -شلاق سلاح اصلیه اونه؟ هکسیا ناگهان چرخید و به کانگ‌جون خیره شد، سپس فورا به بالا پرواز کرد. هکسیا چیزی نگفت اما او می‌توانست نگاه در چشمانش را بخواند. هکسیا داشت بهش می‌فهماند که هرچه زودتر الماس تاریکی را نابود کند. -باشه. اجازه هست شروع کنم؟ کانگ‌جون به سمت قلعه دوید. یک ناگا بالاتنه انسان و پایین تنه‌ای از مار را داشت. آن‌ها در جنسیت‌های مونث و مذکر وجود داشتند اما بیشترشان از خون آشام‌ها قوی‌تر بودند. او نیاز داشت که حداقل از بین 1000 ناگا قبل از رسیدن به قلعه رد شود. در قلعه، تعداد زیادی سرباز محافظ گوهر تاریکی وجود خواهد داشت. -سختیش قطعا در مقایسه با ارباب خون‌اشام‌ها بیشتره. او نمی‌توانست با پادشاهان متحد، امروز حرکتی انجام بدهد. آن‌ها نیز می‌دانستند که کانگ‌جون نمی‌تواند حواسش به آن‌ها باشد. «یه دشمن!» «باه! چطور جرئت کردی اینجا بیای؟» یک ناگا، کانگ‌جون را پیدا کرد که پیشتاز ارتش بود. یک ناگا با بالاتنه یک مرد در ابتدا نزدیک شد و نیزه‌ای را تاب داد. سوینگ! سویینگ! چهار بازو. هر دو بازو یک نیزه را گرفته بودند، و بنابراین سخت بود که آن‌ها را بگیری. هرچند، کانگ‌جون از نیزه‌ها به آرامی جاخالی داد و مچ ناگا را قطع کرد. سیوک! «کواک!» «کواااک!» نیم تنه بالایی دیگر توسط نیم تنه پایینی پشتیبانی نمی‌شد، بنابراین ناگا مُرد. کانگ‌جون بدون لحظه‌ای تردید به سمت جلو حرکت کرد. هدف او نابود کردن دشمنان نبود بلکه نزدیک شدن به گوهر تاریکی در سریع‌ترین زمان ممکن بود. بنابراین، او پیشروی کرد و تنها دشمن‌هایی که راهش را سد کرده بودند را از بین برد. «کوکوکوک! کجا داری می‌ری؟» «جلوش رو بگیرید.» تعداد بی‌شماری ناگا او را احاطه کردند. بدن مار به این معنا بود که سرعتشان به‌طرز مسخره‌ای بالا بود. برعکس موقعی که به سمت خون‌آشام‌ها می‌دوید، راحت نبود که به سمت جلو حرکت کند در حالی که یک به یک به حساب آن‌ها می‌رسید. برش سرکش بهشتی(همون آسمانی)! یک مهارتی که گستره زیادی را در بر بگیرد در این جور مواقع بدرد بخور بود. برق! پاههه! «آک!» «سرفه!» «آااک!» هرچند پنجاه انرژی جادوی سیاه مصرف شده بود اما بیست ناگا یکجا کشته شدند. لحظه‌ای سکوتی برپا شد. ناگاها آنقدر متعجب شده بودند که مردد شدند. ضربه ناگهانی! در همین حین، کانگ‌جون یک بطری معجون بازیابی انرژی جادوی سیاه نوشید و به آیتم‌های بیرون افتاده نگاه کرد. [52 گره کسب شد.] [یک معجون انرژی جادوی سیاه متوسط کسب شد.] [یک سنگ ماه کوچک کسب شد.] [48 گره کسب شد.] [یک معجون سلامتی متوسط کسب شد.] او سنگ ماه‌ها را برداشت. باقی پول‌ها و لوازم وقتی رها شوند به انبار منتقل خواهند شد. اگرچه، کانگ‌جون انرژی جادوی سیاهش را بهبود بخشیده بود. اینطور بود که او می‌توانست از مهارت‌هایش به طور آزادانه در هنگام حرکت استفاده کند. به‌خاطر انجام این کار، باید انرژی جادوی سیاهش را در بیش‌ترین حد خود نگه می‌داشت. به هر حال او داشت با دشمن‌های قدرتمندی سر و کله می‌زد. برش سرکش بهشتی! برق! پاهه! «آهههه!» «کواااااک!» شخصی در پشت کانگ‌جون به شیوه‌ای که او راهش را از بین ناگاها باز می‌کرد، خیره شد. او رادل بود، پادشاه کل. کانگ‌جون مسیرش را باز کرد، بنابراین رادل قادر بود که حساب ناگاهای پشت سر او را برسد. «اه! اون یه انسانه؟» حالت چهره او با شگفت زدگی ترکیب شده بود. منظره اینکه کانگ‌جون بیست ناگا را در یک لحظه از بین برد، باحال بود. -لعنت بهش! باید قبول کنم که باحاله. هرچند، من برنده نهایی خواهم بود. احتمالش بالا بود که یک نبرد نهایی در جلوی گوهر تاریکی با یک موجود خیلی قوی که از آن محافظت می‌کرد، صورت بگیرد. در حالی که کانگ‌جون با محافظین می‌جنگید، رادل جلو می‌زد تا گوهر تاریکی را نابود کند. -هوهو، چیزی که با سختی به دست آوردن توسط من گرفته می‌شه. یک لبخند معناداری در چهره رادل وجود داشت همانطور که کانگ‌جون را دنبال می‌کرد. در همین حین، بقیه پادشاهان درگیر نبرد شدیدی با ناگاها بودند. پادشاهان خیلی محتاط و باهوش‌تر شده بودند! آن‌هایی که طعم تجربه تلخ هنگام سنجش را چشیده بودند، تغییر کرده بودند. بجای حرکات جسورانه انفرادی، آن‌ها گروه‌هایی تشکیل دادند و زنده ماندن خودشان را در اولویت قرار دادند. به محض اینکه صدمه می‌دیدند، به عقب گروه برگشته و یک معجون می‌نوشیدند. بنابراین، تا به اینجا کسی نمرده بود. گروه‌هایی هم بودند که توانایی‌های عالی از خودشان نشان می‌دادند، مثل گروه آویا. همینطور گروهی که توسط هاردیس هدایت می‌شد. کوارورونگ! کوا کوانگ! نبرد بی‌پایانی در آسمان وجود داشت. ملکه ناگا همزمان با هکسیا و گرانیا به تنهایی مبارزه می‌کرد. او به اوضاع پایین نگاهی انداخت و اخم کرد، سپس چیزی را به زمین پرتاب کرد. هویک! یک مهره تنها بود. به محض اینکه به زمین برخورد کرد، ابرهایی پدید آمدند و به ملکه ناگا تبدیل شدند. بدل‌هایی از ملکه ناگا! «نه؟» «لعنت بهش!» هکسیا و گرانیا ترسیدند. برای پادشاهان شرایط سختی ایجاد می‌شد اگر که بدل‌های ملکه ناگا شروع به حرکت می‌کردند. هرچند، فرصت نگرانی برای آن‌ها نداشتند. ملکه ناگا داشت آن‌ها را با شدت بیشتری از قبل به عقب می‌راند. «موجودات ناچیز! خشم ملکه رو بچشید!» هوینگ هوینگ هوینگ! تعداد بی‌شماری خنجر قرمز به سمت هکسیا و گارنیا پرتاب شدند. کوانگ! کوارورونگ! کوا کوا کوانگ! در حالی که نبرد پر جنب و جوشی در آسمان در حال انجام بود، بدل‌های ملکه ناگا بر روی زمین به سمت پادشاهان دویدند. پاپاپا! پاپاپات! پیکان‌های تیز گلوی پادشاهان را سوراخ و بدنشان را جدا کردند. «آک!» «آک!» اختلاف بین قدرت مبارزه اینقدر زیادی بود که گروه‌ها هم نتوانستند آن‌ها را متوقف کنند. یک گروه شامل ده پادشاه توسط یک بدل ملکه ناگا در چشم بهم زدنی نابود شد. ناگاهایی که توسط پادشاهان زخمی شده بودند دوباره حملاتشان را آغاز کردند. «آککک!» «کوااک!» «لعنت بهش!» پادشاهان متلاشی شدند. بعد از گروه هاردیس، گروه آویا نیز مُردند. تمامی پادشاهان، بجز کانگ‌جون، رادل و زنیت که از ناگاها به عنوان پیشتاز‌ها گذشته بودند، نابود شدند. یکی از بدل‌های ملکه ناگا نیزه‌ای را پرتاب کرد و گلوی زنیت را سوراخ کرد. «کواااک!» در آن لحظه، کانگ‌جون یک احساس خطری بهش دست داد و به عقب نگاه کرد. -نه، یعنی این؟ یک ناگا با سرعت زیادی داشت به سمت او می‌آمد. «هوهوهو! کجا با این عجله؟ انسان!» البته، کانگ‌جون نمی‌دانست که او بدل ملکه ناگاست. او فقط می‌توانست احساس کند که اون ناگا خیلی قوی است. هوی هوی هوی هویک! پاپاپات! نیزه‌های زیادی به سمت کانگ‌جون پرتاب شد. نیزه‌ها اجازه حرکت به کانگ‌جون نداده و او را در نقطه‌ای گیر انداختند. چانگ! چاچاچانگ! کاکاکاکاک! کاکانگ! کانگ‌جون به آرامی شمشیرش را تاب داد و جلوی نیزه‌ها را گرفت. هیچ زمانی برای استفاده از یک مهارت نبود و او باید همه تمرکزش را روی دفاع می‌گذاشت. -چرا این ناگا اینقدر قویه؟ نکنه بدل ملکه‌ست؟ ظاهر ناگا در مقایسه با دیگر ناگا‌ها متفاوت بود. او موهای قرمزی داشت. ویژگی‌های برجسته. برعکس ناگاهای معمولی که پوستی خاکستری داشتند، او پوستی به سفیدی برف داشت. بجز این‌ها سینه‌اش با یک بیک&ینی طلایی پوشیده شده بود. دیگر ناگاهای زن سینه‌هایشان را به نمایش می‌گذاشتند، پس تقریبا غیرمعمولی بود که این یکی پوشونده بود. به هر حال، او بسیار زیبا بود، فقط با توجه به نیمه بالاییش. البته، کانگ‌جون توسط زیباییش اغفال نشده بود، پس تردیدی برای حمله نکرد. اگرچه، نیمه بالایی او زیبا بود، نیمه پایینیش به مانند یک مار بود. او تنها یک هیولا بود. برق! جیییک! حتی با اینکه چند نیزه به او برخورد کردند، زره سنگین غول ارباب از قدرتش رونمایی کرد و آنچنان سلامتش کم نشد. یک حریف قوی و چالش برانگیز. راحت نبود که او را سریعاً بکشد. «شگفت انگیزه که تو اینقدر قدرتمند هستی.» بدل ملکه ناگا خالصانه شمشیرزنی کانگ‌جون را تحسین کرد. چشم‌های او درخشیدند. اگرچه، او یک حریف ترسناک بود. کانگ‌جون نمی‌توانست هیچ نقطه ضعفی در حالی که داشت نیزه‌ها را پیاپی دفاع می‌کرد، پیدا کند. هرچند، این فقط مدت کمی دوام آورد. کانگ‌جون متوجه الگو پرتاب نیزه‌ها شد و به سرعت شمشیرش را تکان داد. و سپس یک نقطه رخنه یافت. برق! کانگ‌جون تردیدی نکرد همینطور که برق از شمشیرش ایجاد می‌شد. چواک! «کووک!» خون از سینه بدل بیرون زد و کانگ‌جون ادامه داد تا گردن او را قطع کند. سیوک! بدل ملکه ناگا سرش را نیز از دست داد. [تجربه کسب شد.] [3820 گره کسب شد.] [۵۲ سنگ ماه کوچک کسب شد.] [27 سنگ ماه بزرگ کسب شد.] [جعبه نقره‌ای ملکه‌ی ناگا کسب شد.] سطح او حتی با کشتن بدل ملکه هم افزایش نیافت. حتی ماموریتی هم نبود. اما، او سود زیادی از گره‌ها و سنگ ماه‌ها کرد. در حال حاضر، ضروری بود که گوهر تاریکی را خُرد کند. کانگ‌جون فورا به سمت قلعه حرکت کرد. «دشمن!» «جلوش رو بگیرید!» درون قلعه ناگاهایی در حال حرکت بودند. بیشتر آن‌ها ناگاهایی بزرگ با دو یا سه نیم تنه بالایی بودند که به یک نیم تنه پایینی متصل شده بودند. می‌شد به آن‌ها غول‌های ناگا گفت اما برای کانگ‌جون، هیچ فرقی با ناگاهای معمولی نداشتند. برش سرکش بهشتی! برق! پااااات! بعد از جمع شدن 20 هیولا در یک منطقه، او از یک مهارت با بازه گسترده استفاده کرد تا همه آن‌ها را نابود کند. مردی که کانگ‌جون را دنبال می‌کرد ناراحت بود. کسی بجز رادل نبود. او اینقدر خوش شانس بود که زنده مانده بود. به‌خاطر بدل ملکه ناگا بود که کانگ‌جون را بعد از زنیت مورد هدف قرار داد. رادل به‌خاطر همچین شانسی قدردان بود اما شوکه شده بود که کانگ‌جون چگونه حساب بدل را رسید. -من واقعا می‌خوام که اون شخص باشم. هوهو، اما هنوز یه شانس دارم. او تسلیم نشد. در عوض، این بهترین شانس بود. رادل و کانگ‌جون تنها اشخاصی بودند که زنده مانده بودند. در سوی دیگر، کانگ‌جون از اول می‌دانست که رادل در حال دنبال کردن اوست و دلیلش برای کانگ‌جون مشخص بود. -اونطور که اون می‌خواد نمی‌شه. گوهر تاریکی درخشان آنقدرها دور نبود. هیچ حضور موجود قوی حس نمی‌شد که بتواند با کانگ‌جون بجنگد از وقتی که بدل را نابود کرده بود. هرچند، اگر او اول با چندین ناگایی که از گوهر محافظت می‌کردند درگیر می‌شد آن وقت رادل شاید می‌توانست که گوهر تاریکی را زودتر نابود کند. کانگ‌جون از بین آن‌ها حرکت می‌کرد. حداقل 10 ناگا در حال دنبال کردن او بودند. در این نقطه، کانگ‌جون می‌توانست از مهارت بازه گسترده‌اش استفاده کنه اما در عوض او از هاله باد در جهت خاصی استفاده کرد. نقطه‌ای که رادل قرار داشت. «هوهووک! چ-چی؟» رادل تکان خورد اما ناگاها به او رسیده بودند. کانگ‌جون خندید. «کار به تنهایی سخته، پس لطف کن حساب اونارو برس.» کانگ‌جون یک ناگایی که سعی کرده بود از حلقه احاطه فرار کند را کشت. سپس ناگاها به سمت رادل دویدند. «آه، لعنت بهش! حرومزاده ترسو!» رادل به کانگ‌جون فحش می‌داد. هرچند، در حال حاضر، او باید برای زنده ماندن با ناگاها می‌جنگید. او یک پادشاه کل بود، علی‌رغم احاطه شدن توسط 10 نفر، نترسید و رنج نکشید. در همین حین، کانگ‌جون داشت به گوهر تاریکی نزدیک می‌شد. «آاااک!» در آن لحظه، او صدای جیغی را در آسمان شنید. کانگ‌جون با تعجب به بالا نگاه کرد و یک زن با بال‌های آبی را دید که به زمین خورد. او فرمانده گرانیا بود. بدنش قبل از خوردن به زمین به بخار تبدیل و ناپدید شد. -لعنت بهش! گارنیا مرده بود. مشکل این بود که هکسیا کاملا خونین و مالین بود. به‌ نظر می‌رسید که به زودی او هم به سرنوشت گرانیا دچار می‌شود. -باید فورا گوهر تاریکی رو نابود کنم. پااک! کانگ‌جون با شمشیرش به گوهر تاریکی ضربه زد. سپس بدن ملکه ناگا لرزید. «آه! لعنت بهش!» «هوهو، اینجا آخر کارته.» یک لبخند پیروزی بر روی صورت هکسیا وجود داشت. او با شلاقش ضربه‌ای را زد. هرچند، ملکه ناگا فقط خرناس کشید. «باه! گفتی کار کی تمومه؟» نیزه‌اش درخشید و سینه هکسا را هدف قرار داد. «بمیر!» در همین زمان، شلاق هکسیا به دور مچ ملکه ناگا پیچید. «آااااک!» «کووووک!» بدن هکسیا در دودی ناپدید شد. این چی بود؟ ملکه ناگا نمرده بود. بدن خونین او به زمین برخورد کرد و او فورا از جایش پرید. «باه!» «کواااااک!» او بدون لحظه‌ای تردید به قلعه وارد شد و رادل را با نیزه‌اش کشت. کواتانگ! بعد از به سیخ کشیدن رادل، بدن او را کنار انداخت و به سمت کانگ‌جون دوید. «حالا، تو تنها کسی هستی که موندی. بمیر.» چشم‌های ملکه ناگا به سردی به او خیره شد و نیزه‌اش را با عصبانیت در دست فشرد. برق! یک نور قرمز به مانند رعد به سمت کانگ‌جون پرتاب شد و کانگ‌جون سریعا بدنش را تکان داد. کوااانگ! زمینی که او رویش ایستاده بود شکافته شد. -لعنت بهش! اگه بمیرم می‌خوان چیکار کنن؟ کانگ‌جون در موقعیت نگران کننده‌ای بود. گرانیا و هکسیا مرده بودند اما، ملکه ناگا هنوز نمرده بود. البته که کانگ‌جون بعد از مرگ احیا می‌شد. با این حال، براش سخت بود که تسلیم شود. گوهر تاریکی هم خرد شده بود. -لعنتی! کانگ‌جون شمشیر ارباب خون‌آشام را بلند کرد. -این یه بارو امتحان می‌کنم.   [1] ناگا یکی از اساطیر هندی می‌باشد. در زبان سانسکریت به معنای مار بوده و نیمی از انسان و نیم دیگر از مار می‌باشند.

کتاب‌های تصادفی