پادشاه ابعادی
قسمت: 100
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
قسمت 100: اقبات تواناییها (3)
«کشتن افرادم!! من تو رو نمیبخشم!»
چوکاکانگ!
هالهای قرمز از نیزه ارباب سانتور بیرون آمد.
نیزه با هالهای فروزان آتش مانند پوشیده شده بود!
در نتیجه تمام بدن او زیر نور قرمز قرار گرفت.
دودودودو!
نگاه ارباب سانتور که با عجله به سمت کانگجون میرفت، پر از خشم شد.
کوا کوا کوا!
در کمال تعجب، فضای اطراف او در به دو قسمت در اطرافش تقسیم شد.
کانگجون در خیالی محکم از اینکه در مقابل قطاری ایستاده غرق شد.
-این قدرت جاهلانه!
احمقانه است که با چنین چیزی روبرو شود.
با این حال، این چه بود؟
با اینکه کانگجون داشت فرار میکرد، ارباب سانتور نزدیک و نزدیکتر میشد.
مهم نبود که به کدام سمت میگریخت. در نهایت ارباب سانتور در یک خط صاف و مستقیم را به سمت او نشانه گرفته بود.
مقدار زیادی از قدرت جادویی برای ادامه حمله هدفی که تعیین شده بود صرف شد. این حرکتی خاص از ارباب سانتور بود.
فقط دو راه برای واکنش وجود داشت.
یکی از روشها حمله کردن بود!
دیگری این بود که به فرار ادامه دهد و بمیرد!
-کاریش نمیشه کرد.
کانگجون به مرگ فکر نمیکرد. نتیجه با توجه به اینکه چه کسی حمله و دفاع قویتری دارد مشخص میشود.
اراده مبارزه!
او از برش آسمانی استفاده کرد که قدرت آشفتگی در آن وجود داشت.
کانگجون در حالی که احساس میکرد به سمت گلولهای پرنده میشتابد به سمت ارباب سانتور پرواز کرد.
برش بهشتی!
برق شدیدی از شمشیر کانگجون بیرون آمد. نور اطراف نیزه ارباب سانتور غلیظتر شد.
کوانگ!
با یکدیگر برخورد کردند.
«اوه!»
«کیوک!»
هم کانگجون و هم ارباب سانتور به عقب پرواز کردند.
«اوه! لعنتی!»
زره او سوراخ بود و خون از سوراخ بیرون میریخت.
سلامت: 1720/6350
[سلامت شما به 30 درصد کاهش یافته است و اراده بقا فعال شده است.]
[وقتی اراده بقا فعال شود، دفاع فیزیکی و جادویی شما به میزان قابل توجهی افزایش مییابد.]
-یه حمله واقعا احمقانه!
اگر اراده بقا که مهارتی در مرحله دوم ارتقای بالهایش به دست آورد، نبود الان جز بدنی سرد و یخ زده نبود.
ضربه محکم و ناگهانی!
کانگجون به طور ناخوداگاه داروی احیای تاریکی را بیرون آورد و به جلو نگاه کرد.
در این میان، ارباب سانتور از جای خود برخاست، اما او نیز وحشت زده به نظر میرسید.
سینهاش از شدت قدرت آشوب دو نیم شد و خون از او فوران کرد.
هواکاک! هواااا!
با این حال، بدن ارباب سانتور که با نوری زیاد و و زخم بزرگ پوشیده شده بود. بدون هیچ اثری ناپدید شد.
این چه جور سخت جانی بود!
-چطور میتونم اینطور بکشمش؟
کانگجون مات و مبهوت شد. هیچ راهی برای کشتن ارباب سانتور وجود نداشت مگر اینکه او این کار را در یک ضربه انجام دهد.
او باید با بالا بردن سطح خود قویتر میشد.
یا شاید او نیاز داشت که تجهیزات یا مهارتهای قدرتمندتری به دست آورد.
-یعنی هنوز برام خیلی سخته؟
اگر اینطور بود، نیروی آشوب بیجهت مصرف میشد.
ممکن بود اول بمیرد.
عاقلانه بود که تا فرصت بعدی فرار کند.
البته کانگجون هیچ کدام از مشکلاتش را که در ذهنش میشمارد به رویش نیاورد.
او با خیال کشتن ارباب سانتور به او خیره شد.
در آن لحظه ارباب سانتور با حالتی وحشیانه اعلام کرد.
«کوک! آره! من اعتراف میکنم که تو خیلی قویی. امروز، برای امروز بسه و ولش میکنم اما دفعه بعدی خیلی فرق میکنه!»
پس از آن، ارباب سانتور مانند باد شروع به فرار کرد.
دودودودودو!
در یک چشم به هم زدن از دید کانگجون ناپدید شد.
-چی؟ در رفتن؟
کانگجون با حالتی مبهوت و آشفته به او نگاه کرد.
کانگجون قصد داشت فرار کند اما ارباب سانتور اول این کار را انجام داد.
-چه خبره؟
بر خلاف آنچه در ظاهر خود نشان میداد واضح بود که وضعیت ارباب سانتور بد است.
اگر نه، فرار کردن او منطقی نبود.
پس، بسیار ناامید کننده بود.
-اگه کمی قویتر بودم حتما پیروز میشدم
با این حال، الان وقت پشیمانی نبود. او تصمیم گرفت قبل از اینکه سر و کله دشمن دیگری پیدا شود، آئوک را باز کند.
ضربه! ضربه!
کانگجون به نوشیدن داروی احیای تاریکی ادامه داد و سلامتی خود را به دست آورد.
او میتوانست به پایگاه بازگردد و با استفاده از جواهر بهبود یابد، اما آئوک ممکن است حرکت کند.
برخی از آئوکها در یک مکان ثابت بودند، اما برخی دیگر میتوانستند حرکت کنند.
[کلید آئوک یک بار استفاده شده است.]
[کلید آئوک ناپدید شده است.]
[آئوک باز شد.]
یکی از دو کلید آئوک او ناپدید شد. سه بار امکان استفاده از کلید وجود داشت و این بار سوم بود.
-جدی، خالی که نیست؟
کانگجون بلافاصله وارد آئوک شد و به داخل نگاه کرد.
یک اتاق بزرگ در بسته بود.
سرشار از حس پوچی.
متأسفانه به نظر نمیرسید چیزی زنده باشد.
کف و دیوارها با تصاویر و حروف ناشناس پوشیده شده بود.
(ارباب هیچکس در این آئوک نیست.)
سود صحبت کرد. وقتی کانگجون حرف میزد در چهرهاش ناامیدی بود.
«یعنی دوباره خودکشی کردن؟»
(شاید اونا به پایان عمر خود رسیدن.)
«پس نمیشه کمکی کرد. بگرد ببین آیا چیزی شبیه یه قطعه بعدی وجود داره یا نه.»
(هیچ چیزی وجود ندارد. حتی یک عصاره مشترک از تاریکی وجود نداره.)
سود نیز کمی ناامیدی نشان داد. کانگجون به آرامی به سمت در آئوک رفت.
«پس رسما هدر رفت.»
همان لحظه...
(ا....ارباب!! میتونید یه دقیقه صبر کنید؟)
صدای سود ناگهان به دلایلی لرزید.
«چه خبره؟»
(فکر میکنم بتوانم این حروفها رو رمزگشایی کنم. یه سری اتصالات بسیار کمیاب کیمیاگریه.)
برای کیمیاگر سود باید چیز خاصی باشد که بگوید نادر بوده است.
«باشه منتظر میمونم تا رمزگشاییش کنی.»
(بله. ارباب متشکرم.)
سپس سایه کانگجون روی حروف حرکت کرد.
البته آن سایه سود بود. کانگجون به او اجازه داد تا برای رمزگشایی متن حرکت کند.
خیلی سخت بود، زیرا گاهی اوقات احساس میکرد که سود موهایش را بیرون میکشد. شکل سایه تغییر کرد، بنابراین تماشای آن بسیار خنده دار بود.
-مدتی طول میکشه... پس باید کلون خودم رو بسازم.
اگرچه توسط ارباب سانتور نابود شده بود، حملات کلون او بیفایده نبود.
حتی کانگجون هم پیروز شدن در برابر ارباب سانتور را سخت میپنداشت. بنابراین طبیعی بود که کلون نابود شده باشد.
این کلون در برابر هیولاهای ضعیف یا معمولی به خوبی عمل میکند.
او 800 نقطه از قدرت آشوب را مصرف کرد و یک کلون جدید فورا احضار شد.
«من رو صدا کردید؟»
کلون با لبخند ظاهر شد. وضعیت او مرتب بود اما تجهیزات به هم ریخته بود.
«خوشبختانه تجهیزات ناپدید نشدن.»
وضعیت برای معجونهای مانده در موجودی هم همینطور بود. اهمیتی نداشت زیرا تجهیزات پس از قرار دادن در انبار به طور خودکار تعمیر میشدند.
در واقع، زره سنگین کانگجون نیز نیاز به تعمیر داشت، بنابراین او تصمیم گرفت قبل از ترک هوامونگ در پایگاه توقف کند.
«برگرد تا دوباره صدات زدم.»
«اطاعت میشه.»
کلون در بالهای او ناپدید شد.
همان لحظه.
[سود عضو گروه شما حروف آئوک را رمزگشایی کرده و کیمیاگری عتیقه دیو باستانی لوس را به دست آورده است.]
[عتیقه کیمیاگری شیطان لوس]
-رتبه: افسانه
-عصاره عتیقه احتمال مشخصی برای تولید انواع عصاره داشت.
«این چیه؟»
کانگجون با حالتی عبثی پرسید. سپس سود با صدایی مبهم پاسخ داد.
(ارباب! این شانس بزرگیه. من فکر نمیکردم که کیمیاگر، لوس، کلماتی رو در اینجا بذاره.)
«کیمیاگری دیو، لوس، اینقدر عالیه؟»
(ارباب، کیمیاگری لوس رو کیمیاگری آشوب هم صدا میزنن.)
«کیمیاگری آشوب؟»
(در واقع، ایجاد انواع دیگه عصارهها چندان عالی نیست. علاوه بر مصرف دو یا چند عصاره برای ایجاد یه عصاره دیگر، احتمال شکست بسیار زیاده.)
«پس چرا گفتی شانس آوردیم؟»
(به این دلیل که عصاره آشوبه. هر بار که عصارهها رو ترکیب میکنید، یک شانس تصادفی برای به دست آوردن یک عصاره آوشب وجود دارد.)
«عصاره آشوب؟»
چشمان کانگجون از تعجب گرد شد.
عصاره آشوب آنقدر نادر بود که او قبلاً آن را ندیده بود.
هیچ یک از هیولاهای سطح ارباب آن را رها نکرده بود.
حتی تاجرانی که به پناهگاه بعدی آمدند آن را نفروختند.
ترجیحا 100 سنگ قمر را برای خرید عصاره آشوب پیشنهاد کردند.
با این حال، به عنوان یک محصول جانبی از طریق کیمیاگری قابل دستیابی بود.
«پس استفاده از کیمیاگری عتیقه ممکنه به من عصاره آشوب بده.»
سود سرش را خاراند و گفت.
(حتی اگر این کار را به صورت عمده انجام بدم نمیتونم تضمین کنم که ظاهر میشه. برای یک بار امتحان کردن به موادی نیاز دارم.)
«هر چی لازم داری رو بهم بگو.»
(فقط 100 عدد از هر نوع عصاره رو ذخیره کنید.)
«موجودیت به اندازه کافی هست؟»
(اگه پودرش کنم، صرف نظر از مقدارشون، فقط یه فضا رو اشغال میکنن.)
«خب این مشکلی نیست.»
کانگجون لبخند زد. به این دلیل بود که او صدها نوع عصاره در انبار داشت.
«چیز دیگهای هست که بهش احتیاج داشته باشی؟»
(خیر.)
«باشه. پس عصارهها رو از انبار خارج میکنم.»
کانگجون با خوشحالی خندید.
او خیال میکرد که همه چیز هدر رفته باشد، اما کیمیاگری لوس درجه افسانه بود، بنابراین در واقع یک برگ برنده بود.
-اگه بشه جوهر آشوب رو در مقادیر زیاد تولید کرد. اونطوری میتونم جوهر آشوب رو به سرعت پر کنم.
این مهارتی نبود که کانگجون به دست آورده باشد، اما همچنان از مزایای آن بهره میبرد.
به هر حال سود برای همیشه به سایه کانگجون تعلق داشت.
علاوه بر این، صادقانه، اگر خودش مجبور به انجام این کار شود، بسیار دردناک میبود.
او سرش شلوغ بود، بنابراین اگر مجبور شود زمانش را با کیمیاگری هم پر کند بار سنگینی است.
با این حال، سود یک شیطان وفادار بود که دیوانه کیمیاگری بود، بنابراین کانگجون میتوانست آن را به راحتی به او بسپارد.
کانگجون فقط باید به او فرمان میداد.
کانگجون وقتی از آئوک بیرون آمد خوشحال شد. به محض خروج از در، بعد آئوک ناپدید شد.
«باید به پایگاه برگردم.»
با این حال، یک انرژی سیاه ناگهان در اطراف کانگجون در هم پیچیده شد.
چو چو چو.
کانگجون مبهوت شد.
-این دیگه چیه؟
جایی برای مقاومت نبود. با ناپدید شدن هاله سیاهی که چشمانش را پوشانده بود، صحنه اطراف او به کلی تغییر کرد.
-اینجا کجاست؟
اینجا علفزارهای وسیعی نبود که سانتورها در آن مشغول بودند، بلکه یک غار بزرگ بود.
علاوه بر این، مردگان زیادی با چشمان روشن در مقابل او بودند.
شوالیههای مرگ، دولاها، غولها، زامبیها و اسکلتها.
در نگاه اول، بیش از 100 مرده در اطراف کانگجون بودند و در مرکز آن زنی با ابایی سیاه بود.
موهای بلند بنفش و پوست سفید داشت.
مثل نگاه کردن به یک مدل بود.
سپس به کانگجون نگاه کرد و با صراحت گفت.
«تو لوکان هستی.»
کتابهای تصادفی


