فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

پادشاه ابعادی

قسمت: 114

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات

چپتر 114: آخرین انفجار (بخش اول)

کانگ‌جون و رینکار سریعاً کولادیکوس را گیر انداختند.

پاهات-

رینکار بلافاصله مسیر او را مسدود کرد.

«حالا، وقتشه که این جنگ خسته کننده رو تموم کنیم، کولادیکوس.»

کولادیکوس به عقب نگاهی انداخت و کانگ‌جون را دید که شمشیر او را در دست دارد. کولادیکوس خیره گشت و گفت: «کوک! امروز یه تصمیمی گرفتی، اما فکر می‌کنی من همینطور مطیعانه تسلیم می‌شم؟»

کولادیکوس به سمت رینکار دوید.

کوانگ! کوا کوا کوا کوانگ! کوارورورونگ!

فضای بین آن‌ها در هم پیچیده شد.

کانگ‌جون همینطور که صحنه را از دور تماشا می‌کرد احساس ترس کرد.

جرئت نمی‌کرد که نزدیک شود.

با اینکه، او درگیری دو نفر را از نزدیک تماشا می‌کرد.

در همین حین، خطی خونین در پشت کولادیکوس ظاهر می‌شد، هر باری که شمشیر کانگ‌جون تاب می‌خورد.

چواک! چوااک!

بعد از عقب راندن رینکار، کولادیکوس به سمت کانگ‌جون دوید. او از حمله کانگ‌جون از پشت خشمگین بود.

کاکانگ! کواانگ! وورورورو! برق!

او وحشیانه با شعله و نور حمله کرد، اما کانگ‌جون به آرامی تمام آن‌ها را دفع کرد.

او نیازی نبود که نگران ضد حمله باشد، فقط دفاع اهمیت داشت.

رینکار حواسش به حمله از پشت بود.

چواک! چوااک!

اینبار رینکار کسی بود که از پشت حمله می‌کرد در حالی که کانگ‌جون و کولادیکوس در حال مبارزه بودند.

«تقلا بیشتر از این فایده‌ای نداره. فقط تسلیم شو کولادیکوس.»

چهره رینکار خوشحال بود از فکر اینکه این جنگ لعنتی تمام می‌شود.

گرچه، کولادیکوس حتی پلک هم نزد.

«ای حرومزاده حقیر!»

بدنش در چشم به هم زدنی ترمیم شد.

هوال هوال هوال-

تمام بدنش از شعله‌های قرمز پوشیده شد و اندازه‌اش پنج برابر شد.

-جنون!

چهره رینکار جدی گشت. کولادیکوس از نگه داشتن جانش گذشته بود تا رینکار را بکشد.

کیاکیاکیاکیاک-

شمشیرهای بی‌شماری از تمامی جهت‌ها ظاهر شدند.

شمشیرهای شعله‌ور مانند پرندگان به سمت کانگ‌جون و رینکار می‌آمدند.

در همان زمان، کولادیکوس وحشیانه می‌چرخید.

کوااانگ! کوا کوا کوا کوانگ!

قبل از آن، یک دوئل دو به یک بود، اما شمشیرهای بی‌شماری که کولادیکوس احضار کرده بود وضعیت را طوری کرده بود که انگار کانگ‌جون و رینکار با تعداد زیادی سرباز در حال جنگ هستند.

اگرچه، پرتوهایی از نور از شمشیر رینکار بیرون کشیده شدند و شمشیرهای شعله‌ور را یکی یکی نابود کردند.

در همین حین، کانگ‌جون با کولادیکوس روبرو شد.

کواانگ! کوکواکوانگ! هوارورو! کواجیجیک!

-آخ!

هر بار که شمشیرشان بهم می‌خورد، یک انفجار عظیم و موج لرزاننده به همراه داشت. سلامتی‌شان رو به کاهش بود.

کولادیکوس از فاصله‌ای پیش خود خندید.

«پسر احمق! تو از اولشم حریف من نبودی!»

کولادیکوس شمشیرش را به طرز وحشیانه‌ای تاب داد و کانگ‌جون به پشت کوبیده شد.

سلامتی‌اش نیز فرو ریخت.

سلامتی: 12013/25550

زمانی که به زیر پنجاه درصد رسید، مهارت سطح پنج، اراده حمله، فعال شد.

{قدرت آشوب در تمامی حملات شما شرکت داده خواهد شد.}

{آسیب دهی شما به مقدار زیادی افزایش یافت.}

از آن لحظه به بعد، شروع واقعی بود.

چشمان کانگ‌جون درخشید.

با پایین رفتن جانش، حرکات کانگ‌جون سریع‌تر هم می‌شدند. به علاوه، شمشیرش بی‌نهایت قدرتمند بود.

جنون!

درسته است. اراده حمله کانگ‌جون مانند حالت جنون کولادیکوس بود.

کواانگ! کوا کوا کوانگ! چواک! چواک!

شمشیر کانگ‌جون جلوی کولادیکوس مانند طوفان چرخید و چند جایی از بدنش پاره شدند.

«کواااک! ای احمق!»

کولادیکوس لرزید. در این حین، رینکار به شمشیرهای احضار شده رسیدگی کرد و به سمت آن‌ها شتافت.

«دست نگه دار!»

یک نور بزرگ بدن کولادیکوس را احاطه کرد.

کاااانگ!

گرچه، کولادیکوس یک شمشیر احضار کرد و شمشیر رینکار را دفع کرد.

او دو مهره قرمز بزرگ را به ترتیب به سمت کانگ‌جون و رینکار پرت کرد.

کواانگ! کواانگ!

«آخ!»

«لعنتی!»

کانگ‌جون و رینکار به‌خاطر انفجار عظیم مسافت زیادی را به عقب پرت شدند.

«کلاتر!»

کولادیکوس فریاد کشید.

شعله‌های قرمزی بالا رفتند و یک پرنده بزرگ را تشکیل دادند.

یک موجود قرمز عجیب غریب بود که کولادیکوس همیشه سوارش می‌شد.

«من رو صدا زدید سرورم؟»

صدای لطیف یک زن از دهان پرنده تولید شد.

کولادیکوس به طرز ناخوشایندی لبخند زد و فریاد کشید.

«درخواست آخرین تخریبت رو می‌دم. اون‌ها رو با خود تخریبی نابود کن.»

«....!»

بدن پرنده لرزید.

سوسوسو.

سپس به زنی تبدیل شد که توسط شعله احاطه شده بود. زن با حالتی از بی‌اعتقادی به کولادیکوس خیره گشت.

«جدی هستی؟ چرا تو...»

«خفه شو و فورا دستور رو اجرا کن، کلاتر. تو زیردست من هستی. با مرگت از من محافظت کن.»

کلاتر، زن آتش، با چهره دردناکی لرزید.

«من همینقدر برات اهمیت دارم؟ یه موجود مصرفی که موقع بحران ازش استفاده کنی...»

کولادیکوس به او لبخندی از تمسخر زد.

«ملکه روح آتش، کلاتر، می‌دونستم که تو موقعی که تصمیم گرفتی از من اطاعت کنی صادق نبودی، در هر حال. پس طوری رفتار نکن که انگار بهت خیانت کردم.»

«خفه شو. تو گفتی من رو دوست داری...»

«کیکیکیکیکیک! همچین چیزی رو باور کردی. واقعا که ساده‌ای.»

«پس اون یه دروغ بود؟»

«البته.»

«چطور می‌تونی دروغی مثل اون بگی؟»

کلاتر با حالت آسیب دیده‌ای پرسید.

کولادیکوس بدبینانه گفت: «تو واقعا احمقی. همه ارواح اینقدر احمقند؟ می‌خوام یچیزی رو ازت بپرسم. تو هنوز فکر می‌کنی که اتحاد ارواح آتش توسط آکوانا نابود شد؟»

«پس چی؟»

«چرت و پرته! آکوانا هیچ دستی تو اون کار نداشت.»

چشمان کلاتر گود شدند.

«عجب چیزی! پس کار کی بود؟»

«کی دیگه اونجا بود؟ دقیق فکر کن.»

«م-منظورت اینه؟»

«کوکوک! همین الان فهمیدی؟ بهم زدن میونه شما خیلی راحت بود. تو به من آکوانا رو دادی.»

«آه! عجب چیز مسخره‌ای...»

«در اون زمینه، آکوانا از تو بهتر بود. اون هیچوقت به من باور نداشت و در آخر هم تسلیم نشد. حتی تو رو به‌خاطر گول خوردن سرزنش نکرد در حالی که ارواح آب توسط تو نابود شده بودند. کوکوک! جفتتون احمقید.»

«اهه! چقدر بدجنس! تو شیطانی.»

«شیطان!»

لبخند عجیبی روی صورت کولادیکوس بود. او شانه بالا انداخت و به کلاتر نگاه کرد.

«مگه نمی‌دونی؟ این برای من یک تعریف حساب می‌شه.»

شیطان خطاب کردن او مثل این بود که یک شخص را انسان خطاب کنی. شیطان خطاب کردن یک شخص اهریمنی مثل این بود که یک شخص رو به‌خاطر آدم بودن ستایش کنی.

«ملکه روح آتش، کلاتر، تو زیردست منی. نمی‌تونی از حرف‌ها من نافرمانی کنی. حالا، حرف زدن رو تموم کن و برو خودت رو منفجر کن.»

«.....!»

بدن کلاتر به لرزه افتاد. یک دستور قطعی بود. نمی‌توانست جا بزند. ناله‌ای از اشک کرد و فریاد کشید: «از دستورت اطاعت می‌کنم و اون‌هارو نابود می‌کنم. لطفا... تو شیطان وحشتناکی هستی اما لطفا به حرفام گوش کن.»

«حرفات هیچ معنی دارن وقتی که قراره بمیری؟»

«حتی اگه یکم دوستم داشتی، لطفا این لطف رو در حقم انجام بده.»

«.....»

چهره کولادیکوس کج شد. حقیقتا، اگه این شرایط اینقدر بد نبود او حاضر نبود که کلاتر را رها کند.

البته، این چیزی مشابه عشق نبود.

آن احساسات از اول هم در او وجود نداشتند.

او فقط نقش بازی کرده بود.

مثل این بود که یک چیز ارزشمند دور ریخته می‌شد.

کلاتر بود که می‌خواست همیشه او را نگه دارد.

بنابراین، او هیچوقت او را از خاندان آزاد نکرد.

او به سردی فریاد کشید: «کوکوک! دیوونگی رو تموم کن و دستوراتم رو اجرا کن. من تو رو از خاندانم آزاد می‌کنم اما تو مجبوری که دستور آخرم رو تا لحظه مرگت انجام بدی!»

سپس از قدرتش به عنوان ارباب استفاده کرد که تمامی اعضا خاندانش می‌بایست از دستورش پیروی کنند.

هوارورو!

بدن کلاتر با شعله‌ها پوشیده شد.

دستور آخر به طور خودکار مهارت خود تخریبی او را فعال کرد.

-آه...

کلاتر احساس ناامیدی در چهره‌اش داشت.

حال، بر خلاف خواسته‌اش، باید منفجر می‌شد.

حتی اگر می‌خواست هم نمی‌توانست جلویش را بگیرد.

حتی کولادیکوس هم دیگر نمی‌توانست جلویش را بگیرد.

«من... اطاعت می‌کنم.»

کلاتر سر تکان داد و به سمت کانگ‌جون و رینکار پرواز کرد.

سپس به‌خاطر دلایلی، کولادیکوس اخم کرد.

-این قدرت تخریبه. باید قبل اینکه قدرت کلاتر فعال بشه از اینجا بزنم به چاک.

این شرایط ناخواسته بود اما دیگر اهمیتی نداشت.

او به کلاتر نگاهی انداخت که به سمت کانگ‌جون و رینکار با حالتی مسخره می‌دود.

-کوک! همونطور که گفتم. باید قبل اینکه کشته بشم از اینجا بزنم بیرون.

کلاتر همین الان هم مرده حساب می‌شد، پس ماندن فایده‌ای نداشت. ارواح حاکم هنگام مرگ نابود عظیمی بجا می‌گذراند.

او خود تخریبی کلاتر در نزدیکی کانگ‌جون و رینکار را همانطور که انتظار داشت تماشا کرد.

چو چو چو چو. هواروروروک!

انفجار بلافاصله شروع شد.

کلاتر تمام قدرت درونی‌اش را جمع کرد که حفاظی ایجاد کند تا انفجار را درون محدوده مشخصی نگه داره، اما هیچ تضمینی نبود که کولادیکوس در شعاع انفجار گیر نیافتد.

او شخص متعالی یا خاصی نبود.

ممکن بود بمیرد.

-اگه اون بمیره، می‌تونم زمین هوامونگ رو به آسونی به دست بیارم.

گرچه، شرایط اونطور که او می‌خواست پیش نرفت.

لحظه‌ای که کلاتر شروع به انفجار کرد، رینکار از شعاع حفاظ خارج شد.

در همون لحظه، رینکار به سمت کولادیکوس پرواز کرد و گفت: «نمی‌دونم داری چیکار می‌کنی، اما امروز باید بمیری.»

«آههه، لعنت بهش!»

کولادیکوس به‌خاطر عواقب استفاده از حالت جنون در وضعیت خوبی نبود.

اگر اینطوری با رینکار می‌جنگید، شکست می‌خورد.

-به نظر نمی‌تونم الان زمین هوامونگ رو به دست بیارم. رینکار! صبر کن. مطمئنا بر می‌گردم و می‌کشمت.

او فورا پرواز کرد و از بعد خارج شد. رینکار سریعا متوجه شد.

«داری چیکار می‌کنی؟»

چواک! چواک!

خون از بدن کولادیکوس خارج شد. با این حال، او بدون اینکه بجنگد پرواز کرد.

حالت رینکار جدی شد.

-شاید، این یارو...؟

او می‌دانست که کولادیکوس می‌خواهد که هوامونگ را ترک کند.

پس، باید از این لحظه استفاده می‌کرد.

-یعنی فکر می‌کنه من همینطوری ولش می‌کنم؟

او می‌دانست که کانگ‌جون در وضعیت نامشخصی گیر افتاده.

حمله خیلی وحشتناکی بود.

ناخودآگاهش به او هشدار خطر داد.

بنابراین، او در چشم بهم زدنی خارج شده بود ولی کانگ‌جون نه.

کانگ‌جون احتمالا مرده بود.

-پس، نمی‌تونم بذارم که فرار کنه.

رینکار کولادیکوس رو ول نکرد. اون رو تا گوشه بعد تعقیب کرد.

کولادیکوس که در حال فرار بود ناگهان ایستاد و به او نگاه کرد.

«کوکوک! باید به‌خاطر همراهی من تا اینجا ازت تشکر کنم.»

«چی داری می‌گی؟»

«رینکار! بعدا می‌بینمت. اون موقع، واقعا می‌کشمت.»

در پایان حرف‌هایش، کولادیکوس توسط چسبی عجیب پوشیده شد.

کوا کوا کوا کوا!

طوفان بزرگی در همان لحظه نزدیک شد.

قدرت ابعادی بود و رینکار به عقب رانده شد. سپس چشم‌هایش از شوک گود شدند.

کولادیکوس بر روی هیولای ماهی گونه‌ای ظاهر گشت.

-آنومالوریا..! اون چیز نیست؟

کتاب‌های تصادفی