پادشاه ابعادی
قسمت: 115
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
چپتر 115: آخرین انفجار (بخش دوم)
آنومالوریا یک هیولای اساطیری بود که در بین جهانهای ابعادی آزادانه زندگی میکرد.
شخصیت مطیعی داشت اما رام کردن او خیلی سخت بود.
برخورد بالهایش طوفان ابعادی رقم میزد، بنابراین نزدیک شدن به او هم سخت بود.
با این حال، به طرف شوکه کنندهای، کولادیکوس روی آن قرار داشت و به رینکار دست تکان داد.
«کوکاکاکاکا! دوباره میبینمت، رینکار.»
در آن کلمات، از پرهای آنومالوریا دود سیاهی بیرون ریخت.
پاک! سپس به مانند یک خیال، ظاهر آنومالوریا در جلوی چشمان رینکار محو شد.
-این... آخر از دستش دادم.
در آخر، شکارچی، کسی که جهان هوامونگ را تهدید کرده بود، رفت.
با این حال، رینکار نتوانسته بود کولادیکوس را شکست دهد.
او ناگهان به سمتی پرواز کرد.
جایی بود که کانگجون گیر افتاده بود.
او از دیدن شعلههایی که به سرعت به سمتش گسترش میافتند تعجب کرده بود.
-باور نکردنیه! هنوز منفجر نشده.
از انفجار اصلی مدت زیادی گذشته بود.
اینکه تا الان نترکیده بود به این معنی بود که یک شخصی انفجار رو دفع کرده.
-لوکان؟
اگرچه، باور کردنش سخت بود. یک چیزی مثل این حتی برای رینکار هم غیرممکن بود.
او حتی نمیتوانست بدون دقت به محوطه نزدیک بشود. گیر میافتاد و کشیده میشد.
بر خلاف رینکار که بیرون حفاظ بود، کانگجون به طرز تعجب برانگیزی با چهرهای آرام به جلو نگاه میکرد.
هوال هوال هوال – هوارورو!
روح آتش احساس تلخ و ناخوشایندی داشت.
هوارورو!
بازوانش دور سرش کشیده شده بود.
یک نیزه مشکی بزرگ بالای سرش در حال چرخیدن بود.
این قدرت درونی ملکه روح آتش، کلاتر بود! او سعی کرد که تمام قدرت درونی خودش رو پیاپی منفجر کنه.
گرچه، بهخاطر قدرت ناشناسی پشت هم دفع میشد.
البته که بهخاطر کانگجون.
درست مثل خاموش کردن چراغ، قدرت انفجار جلوی کانگجون ناتوان بود.
کانگجون به خوبی آگاه بود که شکل کروی شعلهها در آخر منفجر خواهد شد.
یک حرکت فرای محدودیتهاش بود.
کانگجون تلاش میکرد زنده بمونه در حالی که کلاتر تلاش میکرد که بمیره.
«تو واقعا مجبوری که بمیری؟»
کانگجون پرسید. مسخره بود که همچین چیزی رو به دشمن بگه، اما با این حال از دهانش در رفت.
چهره کلاتر غمگین شد.
سپس کلاتر به کانگجون خیره شد. او از کانگجون بهخاطر دخالت او در تلاشهایش عصبانی بود، اما در کنار آن، کانگجون را تحسین میکرد.
«تو خیلی عالی هستی، اما نمیتونی که جلوی تخریب منو بگیری.»
«چرا همینجا تسلیم نمیشی؟ چی از خود تخریبی نصیبت میشه؟»
«نمیدونم. من فقط یک دستور دریافت کردم و حالا دارم اجراش میکنم.»
کلاتر دوباره تلاش کرد که خودش را نابود کنه. گرچه، کانگجون دوباره جلوی آن را گرفت.
کلاتر به تلخی خندید.
«بیفایدهاس. من به حدم رسیدم. بعد از یه مدتی، انفجار بزرگتری رخ میده.»
آنها حرفهای الکی نبودند. در پایان حرفهاش، کره سیاه در آسمان حتی بیشتر گسترش یافت.
-اون منفجر میشه؟
اگر اون رخ میداد کانگجون میمرد. از این وضعیت ناامید شده بود.
این همه راه اومده بود تا بمیره؟
او در سالن محافظین به حد خودش رسیده بود و یکبار دیگر امروز حدش رو افزایش داد.
او یکم دیگه به تعالی رسیدن نزدیک شده بود.
همهی اینها از بین میرفت اگر که امروز میمرد.
او سختی زیادی رو متحمل شده بود تا سطحش را ارتقا بدهد.
چیز دیگری بود؟
شدت درخشش چشمان کانگجون افزایش یافت.
-نمیتونم اینجا بمیرم.
او تمام تمرکزش را روی زنده موندن گذاشت. کلاتر به کانگجون با چشمان درخشان نگاه کرد و نالید: «ببخشید، انسان. من واقعا نمیخوام که بهخاطر اون آدم بکشم. این جدیه.»
«اگر متاسفی، دست نگه دار.»
«راستش، نمیتونم. اگر ممکن بود، زودتر جلوش رو گرفته بودم. بهخاطر دلایلی، اون من رو از خاندانش بیرون انداخت؟»
«کی؟»
«کولادیکوس. قبلا، وقتی که هنوز ارباب من بود، یک دستور نهایی به من داد. این دستور حتی وقتی من رو آزاد کنه از بین نمیره. هر دوتامون مجبوریم اینجا بمیریم، پس تسلیم شو.»
«خفه شو! من هیچوقت تسلیم نمیشم. من نمیمیرم.»
کانگجون دندانهایش را بهم سایید.
کوا کوا کوا کوا!
کرههای انفجاری بیشتر باد کردند.
اگر منفجر میشد، احتمالا قدرتی برابر یک بمب هستهای میداشت.
البته، این احتمالا یکم اغراق بود، اما او فرومانده بود.
او احساس شدید ناامیدی از اینکه زنده نمونه میکرد.
سپس کلاتر به محوی خندید.
«بالهات! انگار یچیزیشون شده. احساس آشنایی دارم. خوب میشد اگر زودتر میدیدمت.»
«خفه شو و یجوری متوقفش کن. میخوای همینطوری بمیری؟»
کانگجون بهخاطر رفتار کلاتر راجع به بالها تو این وضعیت عصبانی شده بود. علیرغم شعلهها، اشک از چشمان کلاتر برای اولین بار جاری شده بود.
یک توهم...
غیرممکن بود که اشک از چشمان همچین موجود عجیبی بیرون بریزد.
اشکهای واقعی تبخیر میشدند.
گرچه، او با این حال اشکها رو وقتی دوباره نگاهی انداخت، دید.
«من ملکه روح آتشم، کلاتر. انسان، من واقعا متاسفم. ازت نمیخوام که منو ببخشی.»
با این حرفها، او چشمانش را بست.
بهخاطر این بود که آخرین لحظه کنترلش بود و دیگر نمیتوانست انفجار را نگه دارد.
کواااااانگ!
یک انفجار بزرگ رخ داد.
شعلهها در همه محوطه پخش شدند.
یک گرمای داغ بود که همه چیز را ذوب میکرد.
کانگجون فکر کرد که مرده است.
چه چیزی میتوانست در این انفجاری که تقریبا توانایی نابودی بهشت و زمین را داشت، او را نجات بدهد؟
گرچه، در آن لحظه، چیز عجیبی اتفاق افتاد.
ناگهان، شعلههای انفجار شروع به کند شدن کردند...
و او نمیدانست چطور...
یک نور درخشان تمامی شعلهها را نابود کرد.
چیز گیج کنندهتر این بود که نور درخشان از شمشیر او بیرون میآمد.
مثل آخرین حرکتی بود که در سالن محافظین دیده بود.
مرد مو مشکی گفت که فقط وقتی میتواند از آن استفاده کند یا نگهش دارد که به تعالی برسد.
پس این چی بود؟
یک چیز عجیب و غریب بود.
کوااه!
کره مشکی همچنان میچرخید و چشمان کلاتر بسته شد.
-چی؟ این فقط یه توهم بود؟
اگر انفجاری در کار بود، کلاتر سالم نمیماند.
درسته، تخریب گسترده نیامده بود.
کانگجون به طور خلاصه یک توهم از مرگ در ناخودآگاهش دیده بود.
با این حال، این توهم فقط یک توهم نبود.
سپس کره سیاه کوچکتر شد و کوچکتر تا ناپدید شد.
«اه... نمیتونم باور کنم. این چطور اتفاق افتاد؟»
کلاتر نمیتوانست متوجه اوضاع شود. گرچه، او به مانند یک بالن به زمین خورد.
قدرت روحانی او ته کشیده بود و میزان سلامتیاش به اندازه یک سو کوچک جرقه بود.
اگر آتش خاموش شده بود، او باید نابود و به خاکستر تبدیل میشد.
کانگجون کلاتر را گرفت.
او کمی بالاتر شناور بود، بنابراین کانگجون سریعا واکنش نشان داد وقتی که به زمین خورد.
«هی، تو خوبی؟»
کلاتر چشمهایش را بدون هیچ قدرتی گشود و به کانگجون زل زد.
«انسان، تو جلوی نابود من رو گرفتی؟»
«بذار ببینم! من نمیدونم چه اتفاقی افتاد.»
کانگجون از این وضعیت حتی بیشتر گیج شده بود.
توهم عجیب کمی پیش!
شمشیر یکبار تاب خورده بود و توانایی توصیف ناپذیر نابود کردن کره سیاه را داشت!
گرچه، مهم نبود چطور راجع بهش فکر کنه، نمیتوانست به یاد بیاورد که چطور اتفاق افتاد.
او یک موجود تعالی نبود.
اگر تعالی بود، آن وقت میتوانست که این مهارت را در همهی زمانها نشان بدهد.
چطور اتفاق افتاده بود؟
او مطمئن نبود.
کلاتر به آرامی خندید. او خیلی خسته به نظر میرسید.
«چیز خوبیه. صادقانه، نمیخواستم بهخاطرش بمیرم.»
بدن او از آتش درست شده بود، اما او نمیسوخت. درجه بدنش فقط یکم از انسان عادی بیشتر بود.
«در این شرایط، میخوام یه لطفی بهم بکنی.»
کلاتر با چشمانی پر شور به کانگجون خیره شد.
«میتونم برم تو بالهات؟»
یکبار دیگر. کانگجون مات و مبهوت شده بود. بالهاش همین الان هم مکانی برای استراحت آکوانا، ملکه روح آب بودند.
حالا، کلاتر ملکه آتش میخواست برای خواب به بالهای او برود.
-چرا اینا اینقدر دنبال بالهای منن؟
کانگجون به کلاتر خیره شد.
«هی، ملکه آتش! جدا از دلیلش، فکر میکنی تو شرایطی هستی که بتونی از من تقاضا یه لطف کنی؟»
اگر بخوایم صادق باشیم، او دلیلی نداشت که به کلاتر کمک کند.
اگر او یک معجزه دراماتیک را تجربه نکرده بود، میمرد.
«حتی منم فکر میکنم که منطقی نیست.»
کلاتر طوری سر تکان داد که انگار متوجه واکنش کانگجون شده سپس چشمانش را بست.
«پس هرکاری میخوای بکن. من رو بکش یا بنداز دور، تصمیمش با خودته.»
اشک از چشمانش جاری شد و حالتش حزن انگیز بود.
«برو داخل و استراحت کن.»
کلاتر لبخند خیره کنندهای به حرفهای کانگجون زد و کانگجون سرش را به سمت او تکان داد.
کلاتر بدون هیچ تردیدی وارد بالهای کانگجون شد.
(ممنون، انسان.)
سپس دیگر چیزی نگفت. به نظر میرسید که خوابید.
-نمیدونم چطور میتونه تو بال بخوابه.
بالها تخت خواب نبودند، پس عجیب بود که دو تا ملکه همین که واردشان میشدند به خواب میرفتند.
کمی خسته کننده بود که فکر کنی دو تا ملکه روحانی در بالهایش هستند. برایش سوال بود که چه اتفاقی میافتد هنگامی که بیدار شوند.
سپس کانگجون رینکار را دید که به او با حالت تعجب برانگیزی خیره شده.
«کولادیکوس چیشد؟»
«متاسفانه، از دستش دادم. نمیدونم چطور ولی او به آنومالوریا داره.»
«آنومالوریا؟ اون چیه دیگه؟»
«یک ارگانیسم مرموز که توسط قدرت ابعادی تحت تاثیر قرار نگیره. اگر بتونی یکی رو رام کنی، اونوقت آسونه که بین دنیاهای ابعادی اینور و اونور بری. برای همینه که خیلی از شکارچیها دنبال اونان.»
با این حال، رینکار به نظر اونقدرا از گم کردن او شرمنده نبود. در عوض، او به کانگجون با حالتی گیج شده نگاه میکرد.
«یکم پیش چه اتفاقی افتاد؟»
«منظورت چیه؟»
«چطور از شر اون کره خلاص شدی؟»
«مطمئن نیستم.»
کانگجون صادقانه پاسخ داد. وقتی بهش گفت که این یه توهم بود، رینکار برای لحظهای سکوت کرد قبل اینکه سرش را تکان دهد.
«اون یه توهم نبوده. من با چشمای خودم دیدم. مشکل اینه که تو نمیتونی هنوز آزادانه ازش استفاده کنی.»
سپس او با حالت حسودانهای گفت: «تو همین الانش از من پیشتر رفتی، لوکان.»
«چرته. هنوز راه طولانی مونده تا به تو برسم.»
رینکار خندید و سرش را بهخاطر حرفهای کانگجون تکان داد.
«متواضع نباش. این روشنه. فقط بهخاطر اینکه یکی اول بوده به این معنی نیست که اونطوری میمونه.»
او با جدیت به کانگجون خیره گشت.
«گرچه، این به این معنی نیست که به تعالی رسیدی. یادت نره که تا ابد نمیتونی تو اون حالت بمونی.»
«میدونم.»
«من و تو شاید فرق داشته باشیم، اما تو شاید بخوای که با دشمنای قوی زیادی بجنگی، اونقدری که تو رو تا لبه مرگ بکشونن.»
«جنگیدن با دشمنای قوی؟»
«اونا باید اونقدری قوی باشن که تو رو بکشن. شرایط خطرناکی میشه، اما اگه ریسکش رو بپذری، میتونی دیوار رو بشکونی.»
«مرسی بابت نصیحتت.»
«لعنت بهش! نمیتونم ببینم، اما دارم یکی دیگه رو نصیحت میکنم.»
رینکار به سینهاش ضربهای زد و حالت ناامیدی به خود گرفت.
در آن لحظه بود که...
{پادشاه اهریمنی دوم شکست خورد و زمین هوامونگ را ترک کرد.}
{پادشاه لوکان! شما کمک تعیین کنندهای در شکست کولادیکوس با رینکار انجام دادید.}
{100000 سنگ ماه کوچک کسب شد.}
او 100000 امتیاز دستاورد کسب کرد.
سپس پیام دیگری نمایان شد.
{ماه سرخ درخشان در آسمان بالای زمین هوامونگ ناپدید خواهد شد.}
-ماه سرخ بالاخره به پایان رسید.
او فورا به مرکز فرماندهی برگشت وقتی که پیامهای جوایزش را دید.
کتابهای تصادفی
