پادشاه ابعادی
قسمت: 130
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
قسمت ۱۳۰: حلقه یک فرمانروای بُعدی
درست در همان لحظه، ققنوسِ بیبدیل بالهایش را تکان داد و فریاد زد.
«کاااااک-!»
سپس به دنیایی که از آن بیرون آمده بازگشت.
آیا هیچ کدام را دوست نداشت؟
با این حال، کانگجون حس کرد که گویی ققنوسِ بیبدیل به آنها میگوید وارد دنیای خود شوند.
نگاههای زن و مرد به سمت کانگجون رفت.
هر دو در حالی که اخم میکردند ناراحت به نظر میرسیدند. مرد جوان گفت.
«نمیدونی چقدر منتظر بیدار شدن ققنوسِ بیبدیل بودم! من خیلی وقته منتظر این لحظه بودم ولی یهویی یه رقیب دیگه ظاهر شد!»
این بار زن حرف زد.
«به طور عادی، میگن که ققنوسِ بیبدیل کسایی که حشره فلس طلایی آنومالوریا رو دارن صدا میزنه. به همین دلیله که من اومدم.»
کانگجون از حرفهایش متعجب شد.
اگر این درست بود، پس تصادفی نبود که کانگجون امروز به این مکان آمده.
میتوان گفت که حشره فلس طلایی آنومالوریا کانگجون را به جایی که ققنوسِ بیبدیل ظهور کرده بود، هدایت میکند.
آیا به این دلیل بود که موجودات بعدی ظاهر شدند؟
برای کانگجون غیر قابل باور به نظر میرسید، اما مرد سرش را تکان داد که گویی حقیقت دارد.
«اینطور به نظر میاد. وقتی وارد میشیم، ققنوس بیبدیل یکی از ما رو انتخاب میکنه.»
زن هم سرش را تکان داد و برگشت و با سردی به کانگجون خیره شد.
«هیچکس نمیدونه که ققنوس بیبدیل کیو انتخاب میکنه. به هر حال هیچ امیدی نباید داشته باشید.»
کانگجون احساس میکرد که این دو نفر چندان با او موافق نیستند. پس با خونسردی پرسید.
«من نمیدونم که شما کی هستید، اما چرا ققنوس بیبدیل نباید حشره طلایی من رو انتخاب کنه؟»
زن با تمسخر خندید.
«با دقت فکر کن. به من بگو چه حسی بهت دست میده وقتی سالها منتظر گنجی بودی و یهویی تو لحظه سرنوشت ساز سرو کله یه نفر پیدا میشه!»
البته او خیلی احساس پلیدی میکرد.
کانگجون حس پرخشونتی از آنها میگرفت.
به هر حال، فقط بهخاطر اینکه متوجه شده بود، دلیل نمیشد که خود را ببازد.
«با این وجود، انتخاب با خود ققنوس بیبدیل نیست؟»
«چرا درسته. ققنوس بیبدیل هر سه ما رو صدا میزنه، بنابراین به محض ورود، از نتایجش مطلع میشیم.»
زن و مرد جوان به حشره فلس طلایی آنومالوریا کانگجون قبل از تابشش خیره شدند.
سپس مرد جوان با لبخند عجیبی گفت.
«تو توسط ققنوس بیبدیل دعوت شدی، اما نمیدونم که تو توانایی رفتن به داخل رو داری یا نه.»
زن نیز لبخندی از روی تمسخر به او زد.
«در واقع. اگه نتونی وارد بشی اون حشره طلایی به درد نخوره.»
زن و مرد بعد از دیدنش، پس از ققنوس بیبدیل وارد دنیای کوچکش شدند.
-یعنی چیزی وجود داره که مانع ورودم به اونجا بشه؟
کانگجون حشره طلایی را در فهرست موجودی خود قرار داد و وارد دنیای کوچک ققنوس بیبدیل شد.
«...؟»
کانگجون چشمانش را باز کرد و سقف یک اتاق تنگ را دید.
یک تخت یک نفره با یک کیسه شیرینی و یک رمان فانتزی نیمه خوانده بود.
«ا... اینجا کجاست؟»
کانگجون قبل از اینکه بفهمد این اتاق 406 دافنگ گوشیوون است، با تعجب خیره شد.
او بر روی داستان بیدردسری کار میکرد و امروز شنبه روز تعطیلی او بود.
او در حال خواندن یک کتاب فانتزی که به امانت گرفته بود و در حال خوردن تنقلات بود که به خواب رفت.
این یک رمان فانتزی درباره فرمانروایان ابعادی بود.
شخصیت اصلی رمان، مرد جوانی همچون کانگجون بود که در گوشیوون زندگی میکرد و قدرت هوامونگ را به دست آورد. او نه تنها فوقالعاده قدرتمند بود، بلکه در واقعیت نیز مرفه و ثروتمند نیز بود.
او کاملاً به آن ثروت غبطه میخورد.
او به خواب رفته بود که ای کاش میتوانست آن شخصیت اصلی باشد.
-چی؟ همهش یه خواب بود؟
کانگجون سعی کرد از قدرت ابعادی خود استفاده کند.
با این حال هیچ واکنشی نشان نداد.
پنجره وضعیت؟
طبیعتاً او باید سطح 135 باشد.
با این حال، هر چند بار تلاش کرد، چیزی ظاهر نشد.
فقط این نبود.
سعی کرد بایستد و در آینه نگاه کند، اما هیچ قدرتی در پای راستش نبود.
فلج.
فقط یک پا درست کار میکرد. وقتی به آینده نگاه کرد با ریزش شدید موهایش مواجه شد.
«ا... این خیلی مزخرفه!»
کانگجون نمیتوانست چنین شرایطی را قبول کند.
او اصلا نمیتوانست آن را بپذیرد.
او لوکان، قویترین فرد روی زمین هوامونگ بود که بالهای آشوب را تا مرحله 9 تقویت کرده بود. او اکنون در تلاش بود تا یک ققنوس بیبدیل را رام کند.
این حقی بود که به کانگجون داده شده بود.
او پیوسته قویتر شده بود و به قلمرو متعالی مینگریست.
همه چیز نمیتوانست فقط بهخاطر این باشد که او هنگام خوردن تنقلات به خواب رفته بود!!!
«نه نمیتونه اینطوری باشه!»
کانگجون متقاعد شده بود که او فرمانروا لوکان است.
شاید کسی از جادوی اغفال استفاده کرده باشد؟
او نمیدانست این دو فرد ناشناس چه کاری میتوانستند انجام دهند.
حلقه وایورن از او در برابر اغفال محافظت میکرد اما ممکن بود در مقابل چنین موجودات تمام عیاری تأثیری نداشته باشد.
حتی کانگجون توانایی خنثی کردن آن را تا حدی داشت.
با این حال، اکنون او فقط دچار توهم شده بود.
خواه این یادبود فرمانروا باشد یا دولت متعالی، همه چیز فقط یک خواب بود.
کانگجون چیزی نداشت که ثابت کند فرمانروا لوکان است.
بدن او حاوی نیروی ابعادی یا انرژی جادوی سیاه نبود.
وقتی سعی کرد بالهایش را باز کند هیچ اتفاقی نیفتاد.
فلاپ
کانگجون با اخم روی تخت نشست.
آیا فرمانروا لوکان فقط یک خواب بود؟
همه چیز در واقعیت ثابت کرد که کانگجون فقط یک جوان معمولی کرهای بود.
لی کانگجون کسی که در فروشگاه رفاه کار و گوشیوونی 250000 وونی زندگی میکرد.
چیز دیگری بود؟
خاطرات خواب از قبل شروع به محو شدن کرده بودند.
او نمیتوانست چهره یکی از اعضای زیبای گروهش هایون یا مشاور نظامی شایستهاش، کایران را به خاطر بیاورد.
بعد از بیدار شدن به یاد خوابش افتاد. با این حال، عادی بود که خاطرات پس از چند دقیقه ناپدید شوند.
بنابراین، کانگجون فقط در خواب به یاد آورد که او یک فرمانروا با توانایی زیادی بود، اما جزئیات به تدریج از حافظه او محو شد.
-لعنتی! این فقط یه خواب بود! بیدار شو لی کانگجون.
او باید واقعیت را میپذیرفت.
او نمیدانست در خواب چرندش چه اتفاقی افتاده است اما این واقعیت بود.
با این حال، مهم نبود که چطور در موردش فکر میکرد، چیز عجیبی بود.
آیا واقعا این واقعیت بود؟
آیا این خود واقعیش بود؟
او که بود؟
حالت کانگجون ناگهان تغییر کرد.
و چشمانش را بست.
درست مثل خوابش شروع به مراقبه کرد.
این واقعیت که او فقط لوکان بود در خواب خود عمداً به دست کسی جریان نیافته بود، بلکه ایدهای بود که او قبلاً ندانسته داشت.
او میترسید که هر اتفاقی که افتاده فقط یک خواب باشد و وقتی شکست خورد به خود واقعیش برگردد.
آنقدر در اعماق قلبش بود که از آن خبر نداشت.
در نهایت این موقعیتی بود که او ایجاد کرد.
او با کمال میل تواناییهای خود را مهر و موم کرد.
این نیز از طریق اراده بُعد انجام شد.
-این یه توهمه اما توهم نیست. اگه اینجا بیدار نشم، این حالت به واقعیت من تبدیل میشه اگه انتهای زندگیم به اینجا ختم بشه واقعا میمیرم!
این به خواست خود او بود، نه شخص دیگری.
این یک نوع خودکشی بود.
او میتوانست بمیرد حتی اگر به درجه متعالی برسد.
ترسناکترین دشمن کانگجون خودش بود.
به بیان دقیق، این ترس خودش بود.
او فقط نمیتوانست بفهمد که چرا ناگهان خود را در این توهم محبوس کرده بود.
او تازه وارد دنیای کوچک ققنوس بیبدیل شده بود.
در آن لحظه در توهم فرو رفته بود.
-یه آزمایش از ققنوس بیبدیل؟ یا شاید از اون زن و مرد...؟
اگر به آنجا میرفت، میفهمید.
کانگجون چشمانش را باز کرد و روشنایی در چشمانش بود.
هواکاک!
اتاق کوچک شروع به انحراف کرد.
تخت یک نفره، کیسه شیرینی و رمان فانتزی که میخواند توهم بودند.
توهمات ناپدید شدند و فضای تاریکی باقی ماند.
آنجا مکان مرموز تاریکی بود اما او به روشنی میدید.
آشنا بود.
اینجا میدان جنگ بود.
چرا وقتی میدان جنگ را باز نکرد به اینجا آمد؟
با این حال، حالت کانگجون آرام بود.
به این خاطر که او تایید کرد که تمام قدرتهایش بازگشته است.
بالهای آشوب در مرحله 9 بود و او تمام تواناییهای سطح 135 فرمانروا لوکان را داشت.
او همچنین توانایی استفاده از قدرت ابعادی، اساسیترین و قدرتمندترین نیرو در سیستم ابعادی را داشت.
بنابراین، سایههایی که به سمت او سرازیر میشدند، بیاهمیت بودند.
سوسوسو.
سایههای غیرمنطقی بیشماری وجود داشت.
کانگجون قبلاً آنها را یک بار دیده بود.
آنها کسانی بودند که با پادشاه هرود، جونگ کوانگهیون، که توسط کانگجون شکست خورده بود، ظاهر شدند.
سایههای بیپایان ظاهر شدند.
فضای میدان نبرد مدام در حال گسترش بود و تعداد سایهها بیشتر میشد.
سپس سایهها شروع به تبدیل شکل واضح گشتند.
جای تعجب بود که آنها اعضای گروهش بودند، از جمله کایران، هایون، گرموز، هکسیا و دیگران.
آنها همچنین شامل تمام نیروهای او، از جمله جنگجویان راشین بودند.
با این حال، آنها دشمنی خود را با کانگجون با حمله نشان دادند.
شگفتانگیزتر این بود که مهارتهایشان فوقالعاده قوی بود.
همه آنها سطحی مشابه کانگجون داشتند.
آیا این ترفند دیگری بود؟
کانگجون میدانست که این هم یک توهم است.
با این حال، این بار، این توهم توسط شخصی دیگر خلق گشته بود.
به عبارت دیگر، کایران و هایون آنجا واقعی نبودند.
با این حال، این میدان جنگ بود، بنابراین او باید از شر همه آنها خلاص میشد.
او باید با تعدادی از موجودات با تواناییهایی مشابه خودش مبارزه میکرد.
حتی اگر کانگجون برنده میشد هم باز زمان زیادی طول میکشید.
کانگجون پوزخندی زد و چشمانش به سردی درخشید.
«من نمیدونم که شما کی هستید اما میتونید به آزمودن من ادامه بدید.»
کانگجون به جلو حرکت کرد و شمشیر خود را به دست گرفت.
برق!
برش آسمانی از شمشیر او بیرون آمد.
دشمنان روبرو را از هم جدا نمیکرد بلکه فضای مقابل او را جدا میکرد.
میدان جنگ از هم جدا شد.
سوسوسو.
شکل اطرافیان کانگجون محو گشت و ناپدید شد.
سپس یک فضای خالی ظاهر شد که چیزی در آن وجود نداشت.
در آن زمان دهها سایه قبل از کانگجون جمع شدند.
-سایههای بیشتر؟
آزمایش هنوز تمام نشده بود؟
«بیفایدهست.»
کانگجون میخواست دوباره شمشیر خود را حرکت دهد که ناگهان سایهای فریاد زد.
«یه دقیقه صبر کن!»
کتابهای تصادفی

