فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

پادشاه ابعادی

قسمت: 132

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات

قسمت 132: ققنوس آنومالیایی (1)

در آن لحظه، شاکان و کلجارک با حالتی ناپسندانه به کانگ‌جون نگاه کردند.

کانگ‌جون گفت که اگر ققنوس آنومالیایی آنها را انتخاب کند، آنها را خواهد کشت.

من همه‌تون رو می‌کشم!

او این را به متعالی‌های ایستگاه پاواریا می‌گفت، نه هیچ کس دیگری.

رام کردن ققنوس آنومالیایی مهم بود، اما او همچنین باید نگران شاکان و کلجارک هم می‌بود.

با این حال، ققنوس آنومالیایی نیز سخنان کانگ‌جون را شنید.

من هر دوی شما و ققنوس آنومالیایی رو می‌کشم!

ققنوس آنومالیایی موجودی اسرارآمیز بود و با شنیدن اینکه کانگ‌جون تمایل خود را برای کشتن او ابراز می‌کند، چشمانش درخشیدند.

«کاااااک-!»

اکنون، ققنوس آنومالیایی با خصومتی شدید به کانگ‌جون و حشره طلایی‌اش نگاه می‌کرد.

کانگ‌جون در مقابل دو متعالی و موجودی مرموز بی‌پناه شد.

چو چو چو چو.

کوا کوا کوا!

فضای اطراف هنوز بسیار آرام بود.

با این حال، جو ناملموسی به سمت کانگ‌جون جریان یافت.

این یک قدرت بی‌سابقه بود که به نظر می‌رسید می‌تواند آسمان‌ها و زمین را فرو بریزد و همچنین زمان و مکان را نابود کند!

در نتیجه، کانگ‌جون با بزرگ‌ترین بحران خود از زمان ترک زمین هوامونگ مواجه شد. او ممکن بود با شکستن مداوم محدودیت‌های خود فراتر رود، اما او سه حریف داشت.

دو نفر از آنها خیلی وقت پیش به تعالی رسیده بودند.

زمانی که بازی یک بر سه بود، غیرممکن بود که پیروز شود.

شاید این لحظه‌ای بود که زندگی او در هوامونگ به پایان می‌رسید.

چرا آن حرف‌ها را زده بود؟

هر چقدر هم که عصبانی بود، باید مراقب اوضاع می‌بود.

اگر او می‌گفت که می‌خواهد حریفی را بکشد که نمی‌تواند شکستش دهد، طبیعتاً می‌مرد.

با این حال، کانگ‌جون دوباره همان حرف را می‌گفت.

اعتمادبه‌نفس غریبی از قسمت ناشناخته او سرچشمه می‌گرفت.

ناگهان شمشیر مرد سیاه‌موی تالار نگهبان به سمت او آمد.

مهارت اسرارآمیز شمشیر که هنوز نتوانسته بود از آن تقلید کند!

خوشبختانه زمانی که ملکه روح آتش، کلاتر، را سرکوب کرد از آن تقلید کرده بود، اما از آن زمان به بعد دیگر دیده نشده بود.

آن شمشیر ناگهانی بر روی سرش فرود آمد.

نمی‌توانست از آن استفاده کند، اما وقتی به یادش می‌آمد اعتمادبه‌نفس عجیبی به او دست می‌داد.

در همان زمان هم خشم درونش جرقه زد.

خشمی نسبت به متعالی!

بررررق!

وقتی کانگ‌جون به چشمانش خیره شد، نور عجیبی در چشمانش می‌درخشید.

شاکان، کلجارک و ققنوس آنومالیایی با دیدن نور می‌لرزیدند.

«...!»

«...!»

«...!»

موجودات ایستگاه پاواریا چه چیزی دیدند که باعث شد بلرزند؟

برای کانگ‌جون هم خیلی گیج‌کننده بود.

نور از چشمان کانگ‌جون بیرون آمد و به سمت شاکان رفت.

نور به‌صورت عمودی از سر شاکان به سمت پایین حرکت کرد. با دو نیم شدن بدن شاکان، نور شروع به بریدن او به صورت افقی کرد تا اینکه تبدیل به گوشت نازک لایه‌لایه شد.

در این هنگام نور به سمت کلجارک حرکت کرد.

موهای سیاه کلجارک از شوک سیخ شدند و کره چشمش روی زمین افتاد. پوستش پر از ترک شد و به خاک تبدیل گشت.

ققنوس آنومالیایی نیز از این قاعده مستثنی نبود. نور مرموز ترکید و تمام پرهای قرمزش را بیرون کشید. گردن او به سرعت چرخید و شکست، در حالی که بدن از سینه تا فاق باز شد و روده‌ها بیرون ریختند. ققنوس آنومالیایی موجودی مرموز از سیستم ابعادی بود، اما اکنون، فقط یک مرغ آماده برای رفتن داخل دیگ بود!

البته این اتفاقات واقعاً رخ نداده بودند.

همه چیز در یک لحظه پس از بیرون آمدن نور از چشمان کانگ‌جون اتفاق افتاد.

نور باعث توهم شاکان، کلجارک و ققنوس آنومالیایی شد.

کانگ‌جون هم توهم آنها را دید، از نظر فنی او منشأ این توهم بود.

به این دلیل بود که او می‌خواست آنها را با استفاده از این روش‌ها در زمانی که عصبانیتش شعله‌ور شده بود بکشد.

تخیل انسان وقتی ناراحت می‌شد واقعاً وحشتناک بود. با این حال، این فقط تصور او بود.

او قصد انجام این کارها را نداشت. او فقط روش‌هایی را برای خلاص شدن از شر آنها تصور می‌کرد.

او در حال حاضر توانایی انجام چنین کارهایی را نداشت.

با این حال، کانگ‌جون نمی‌دانست که تخیلاتش به آنها منتقل شده و باعث شده بود که آنها ترسی باورنکردنی داشته باشند.

آنها متوجه نشدند که کانگ‌جون چنین توانایی‌هایی را ندارد و کاملاً مقابل او شکست خوردند.

به این ترتیب، کانگ‌جون شمشیرش را به قصد آماده‌باش برای مبارزه با دشمنانش بیرون کشید.

هیوپ!

ققنوس آنومالیایی مانند رعدوبرق پرواز کرد و حشره طلایی آنومالوریا در دست کانگ‌جون را بلعید.

این پایان کار نبود.

ققنوس آنومالیایی حشرات طلایی را که در دستان شاکان و کلجارک بودند منفجر کرد.

حشرات طلایی آنومالوریا در هوا پرواز کردند و به پودر تبدیل شدند.

«کااک -!»

«خوب انجامش دادم؟» او با این حالت به کانگ‌جون نگاهی کرد.

این طرف...؟

کانگ‌جون وقتی ققنوس آنومالیایی با چشمانی درخشان به او خیره شد گیج شده بود.

الان چیکار می‌کنه؟

کانگ‌جون می‌توانست ببیند که ققنوس آنومالیایی به‌طور کامل هرگونه خصومت نسبت به او را کنار گذاشته است.

عجیب بود که پرنده ناگهان حشره طلایی کانگ‌جون را خورد و همچنین حشره‌های متعلق به شاکان و کلجارک را از بین برد.

خب، الان برای منه؟

هدف او از رام کردن ققنوس آنومالیایی محقق شده بود.

با این حال، اکنون زمان خوشحالی نبود.

اگر ققنوس آنومالیایی کانگ‌جون را انتخاب می‌کرد، شاکان و کلجارک سعی می‌کردند او را بکشند.

کانگ‌جون با حالتی عصبی به شاکان نگاه کرد، چون فکر می‌کرد شاکان به او حمله خواهد کرد.

با این حال، شاکان به‌جای حمله فقط آهی کشید. برای کلجارک هم همینطور بود.

آنها از اینکه ققنوس آنومالیایی کانگ‌جون را انتخاب کرده بود، از صمیم قلب آسوده شدند.

م-من خوشحالم... چون اگه ققنوس آنومالیایی حشره من رو انتخاب می‌کرد قطعاً الان مرده بودم.

شاکان دستی روی سینه‌اش گذاشت.

او به‌عنوان یک موجود متعالی، بهتر از هرکسی می‌دانست که تعالی بزرگ چگونه است.

او پذیرفته بود که کانگ‌جون موجودی متعالی و چند سطح بالاتر از او است.

علاوه بر این، او فکر کرد که کانگ‌جون هشدارش را داده بود.

کلجارک هم همین فکر را می‌کرد.

چی می‌شد اگه ققنوس آنومالیایی حشره من رو می‌خورد؟ ترسناکه.

کره چشمش می‌افتاد و تمام بدنش ترک می‌خورد و تبدیل به خاک می‌شد.

این بی‌رحمانه‌تر از حملات وحشیانه صدها دشمنش قبل از تبدیل شدن به یک پادشاه شیاطین برتر بود.

او از مرگ بی‌رحمانه نمی‌ترسید، بلکه از قدرتی بی‌سابقه می‌ترسید که موجود متعالی‌ای همچون او را درمانده می‌کرد.

در مقابل کانگ‌جون، او مانند یک اورک در مقابل اژدها احساس ناتوانی می‌کرد.

توانایی‌های آنها در برابر کانگ‌جون کار نمی‌کرد.

این باعث شد که آنها احساس ترس شدیدی کنند.

چیز دیگری هم بود؟ شاکان خندید و گفت: «برای گرفتن ققنوس آنومالیایی بهت تبریک می‌گم، لوکان.»

سپس کلجارک سریع گفت: «منم بهت تبریک می‌گم. تو شایسته به‌دست‌آوردنش بودی»

این چی بود؟ کانگ‌جون برای لحظه‌ای احساس پوچی می‌کرد.

یعنی این اطراف ظاهر می‌شن؟

او گیج شده بود.

یعنی واقعاً اون تصور من بود؟

با این حال، او سپس سرش را تکان داد. فکر کردن به خودش چیز مسخره‌ای بود.

مثل دیدن آخرین لحظات زندگی یک انسان قبل از مرگ بود!

به نظر می‌رسید با چیزی هماهنگ است.

مهارت اسرارآمیز شمشیر که هنوز نتوانسته بود از آن تقلید کند!

«کااک -!»

در آن لحظه، ققنوس آنومالیایی به دست کانگ‌جون رسید.

هاه؟

پرهای ققنوس آنومالیایی روی دستش حرکت می‌کرد. انگار داشت رودیام را نوازش می‌کرد.

ققنوس آنومالیایی کنونی ده‌ها متر از اندازه اصلی خود کوچک‌تر بود.

به اندازه یک طاووس بود.

یعنی این نشونه‌ایه که من رو ارباب خودش می‌دونه؟

کانگ‌جون پرهای ققنوس آنومالیایی را نوازش کرد.

در آن لحظه...

[ققنوس آنومالیایی، ساجیتیا، وارد گروه شما شده است.]

[ساجیتیا اکنون زیردست وفادار شماست.]

[برای اولین بار، یک ققنوس آنومالیایی وارد گروه شما شده است.]

[کاریزما یک مرتبه افزایش یافته است.]

او بالاخره یک ققنوس آنومالیایی گرفته بود و حالا تحت کنترل او بود.

به لطف آن، کاریزما یک مرتبه افزایش یافته بود!

ساجیتیا؟ پس اسمش اینه.

در آن لحظه، ساجیتیا به نوری قرمز تبدیل شد و به بال‌های کانگ‌جون نفوذ کرد.

هواک!

بال‌های هرج‌ومرج با نوری قرمز می‌درخشیدند.

[قدرت ققنوس آنومالیایی، ساجیتیا، در بال‌های هرج‌ومرج قرار دارد.]

[سرعت پرواز شما بسیار افزایش یافته است.]

وقتی ساجیتیا وارد شد، بال‌هایش قوی‌تر شد و سرعت پرواز بالا رفت.

کانگ‌جون از درون شگفت‌زده شد.

ساجیتیا این توانایی رو داره!

کانگ‌جون احساس کرد که بال‌هایش به‌تنهایی به سرعت یک آنومالوریا، موجودی مرموز و خاردار، رسیده است.

البته اگر سرعت بیشتری می‌خواست باید ساجیتیا را احضار می‌کرد.

نکته دلگرم‌کننده این بود که نه‌تنها سرعت پرواز او، بلکه قدرت او نیز به‌خاطر ساجیتیا افزایش یافت.

به‌خصوص افزایش شدید توانایی‌های او در هوا وجود داشت.

بنابراین، کانگ‌جون آرام شد.

حالا که ساجیتیا را داشت، می‌توانست هم با شاکان و هم با کلجارک کار کند.

در آن لحظه، شاکان و کلجارک به یکدیگر نگاه کردند.

درواقع هدف آنها از رام کردن یک ققنوس غیرعادی استفاده از همین مزیت برای افزایش قدرتشان بود.

با این حال، همه حِسشان وقتی که ققنوس آنومالیایی در بال‌های کانگ‌جون ناپدید شده بود از بین رفت.

از آنجا بیرون آمدن برای آنها واجب بود.

آنها دیگر کاری برای انجام دادن در آنجا نداشتند و می‌خواستند تا جای ممکن از کانگ‌جون دور شوند.

با این حال، به‌خاطر کانگ‌جون نمی‌توانستند بی‌احتیاط حرکت کنند.

کتاب‌های تصادفی