فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

پادشاه ابعادی

قسمت: 155

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات

قسمت 155: چشم‌اندازی جدید (2)

«کوآه! نه! اودودوک! به‌زودی می‌بینی! می‌کشمت!»

«ای حرومزاده!»

صدای دو خدای شیطانی با ناپدید شدن آن‌ها تکرار شد. آن‌ها دوباره به محل تنبیه خود منتقل شده بودند.

سپس بدن خدایان آسمانی، از جمله لیئوس، لرزید.

آن‌ها بعد از دیدن آنکه خدایان شیطانی برای 100 سال دیگر تنبیه شدند، عصبی شدند.

«متاسفم.»

«وقتی بهت فحش دادم نفهمیدم دارم چیکار می‌کنم.»

«من کاملاً فکر کردم، پس لطفاً می‌تونی مجازاتم رو متوقف کنی؟»

لیئوس و بقیه سعی کردند تا حد امکان لبخند بزنند، با این‌حال چشمانشان همچنان پر از دشمنی بود.

با این‌حال، کلمات و عبارات آن‌ها بهتر از خدایان شیطانی بود.

کانگ‌جون به آن‌ها خیره شد و گفت: «شما هنوز وضعیت رو درک نمی‌کنید. فراموش نکنید که شماها خدا نیستید، فقط زندانی هستید.»

چهره لیئوس و دیگران با کلمه «زندانی» مخدوش شد. با خدایان آسمانی به‌عنوان زندانی رفتار می‌شد؟ غیرممکن بود.

اما با صبر و حوصله تحمل کردند. آن‌ها احساس بدی داشتند، اما آن را در چهره‌هایشان نشان نمی‌دادند.

در آن لحظه کانگ‌جون گفت: «به خاطر داشته باشید که اگه واقعاً در طول 100 سال آینده تأمل کنید، می‌تونید اینجا بمونید.»

کانگ‎جون به لومینائیل اشاره کرد. لیئوس و دیگران با شنیدن سخنان او سیخ شدند.

«یه دقیقه صبر کن! صد سال دیگه؟»

«ای حرومزاده! من تو رو نمی‎بخشم.»

«غضب خدایان ارشد بر تو فرود میاد!»

آن‎ها بلافاصله سعی کردند کانگ‎جون را بگیرند، اما به‌سرعت بدون هیچ اثری ناپدید شدند.

آن‌ها بار دیگر به محل تنبیه خود منتقل شده بودند.

سرانجام کانگ‌جون به شائونیل نگاه کرد.

او نیز احساس ناراحتی می‌کرد.

با این‌حال سرش را پایین انداخت و چیزی نگفت.

او نخواست که او را از مجازات زمان کنار بگذارند، زیرا نمی‌خواست شبیه خدایان شیطانی به نظر برسد.

«چرا هیچی نمی‌گی؟»

شائونیل بالاخره به کانگ‌جون نگاه کرد. چشمانش پر از ناامیدی و غم بودند، اما غر نمی‌زد. «می‌دونم هرچی هم که بگم بازم من رو مجازات می‌کنی.»

او مطمئن بود که مجازات زمان دیگری را دریافت خواهد کرد.

کانگ‌جون لبخند سردی زد. «می‌فهمی. من به تو هشدار دادم، اما تو گوش نکردی. اون موقع هرگز تصور نمی‌کردی که اینقدر درمونده باشی.»

او کسی بود که پیشنهاد حسن نیت کانگ‌جون را نادیده گرفته بود.

بنابراین کانگ‌جون بیشتر از هر کس دیگری از دست شائونیل عصبانی بود.

سپس شائونیل آهی کشید. «بفرما. من کار خوبی نکردم و مجازات هم می‌شم.»

کانگ‌جون گیج شده بود. او در مورد معنای آخرین کلمات شائونیل کنجکاو بود.

معلوم بود که از چیزی پشیمان است.

از چه چیزی پشیمان بود؟ این یک بازتاب نبود؟

«چیکار کردی که خوب نبود؟»

شائونیل قبل از پاسخ به سوال کانگ‌جون مردد شد. «لوکان، می‌فهمم که چرا این‌قدر از دست من عصبانی هستی. وقتی انسان شدم، از قلب انسان‌ها آگاهی پیدا کردم.»

دقیقا شبیه به لومینائیل شده بود؛ شائونیل همان افکاری را داشت که او داشت.

با این‌حال، حالت کانگ‌جون همچنان خشک بود. «تو الان متوجه بخش کوچیکی از اشتباهات خودت شدی. اگه از اول همچین نگرشی از خودت نشون می‌دادی، اونوقت دیگه رابطه من با دنیای آسمانی اینقدر خشن نبود.»

شائونیل بدون هیچ قدرتی سر تکان داد. «اعتراف می‌کنم که حرف تو درسته. اگه دنیای آسمانی متوجه هوامونگ بود، این اتفاق نمی‌افتاد.»

«من از اونا در شگفتم که چرا هوامونگ رو تایید نمی‌کنن؟»

شائونیل لبخند کمرنگی زد و پاسخ داد: «این دنیای جدیدیه که نظم موجود رو نقض می‌کنه. چطوری دنیای آسمانی می‌تونه از دنیای جدیدی که نمی‌تونه کنترلش کنه استقبال کنه؟»

«اینکه اونا نمی‌تونن این جهان رو کنترل کنن اینقدر آزاردهنده‌ست؟ ما بی‌سروصدا بدون آسیب رسوندن به دنیای آسمانی زندگی می‌کردیم. دقیق‌تر بخوام بگم، من با مبارزه با خدایان شیطانی به خدایان آسمانی کمک کردم.»

«حتی اگه تو آسیبی وارد نکرده باشی، وجود چیزی خارج از کنترل دنیای آسمانی غیرقابل‌تحمله! با این‌حال به معنی تلاش دنیای آسمانی برای نابودی هوامونگ نیست.»

«پس به‌خاطر چیه؟»

«اونا می‌ترسیدن که از قدرت هوامونگ برای برهم زدن نظم دنیای آسمانی استفاده کنی. به‌خصوص اگه با خدایان شیطانی یکی می‌شدی ممکن بود وضعیت بسیار جدی‌ای به وجود بیاد.»

کانگ‌جون لبخند سردی زد. «بهونه مسخره‌ایه. من بارها سعی کردم با شما ارتباط برقرار کنم.»

«زیاد نیستن کسایی که تو دنیای آسمانی فکر می‌کنن می‌تونی مقابل وسوسه مستقیم کاروسیو، الهه نابودی، مقاومت کنی.»

«اونا مطمئن هستن که من نمی‌تونم در برابر وسوسه کاروسیو مقاومت کنم؟»

شائونیل سرش را تکان داد. «من هم همین‌طور فکر می‌کنم و چیزی تغییر نکرده. اما وقتی به انسان تبدیل شدم، یه‌کم درباره نگرش یه‌طرفه دنیای آسمانی فهمیدم، مخصوصاً درد از دست رفتن افراد باارزش. درباره اون قضیه متاسفم.»

کانگ‌جون می‌توانست غم را در چشمانش ببیند و قبل از اینکه چیزی بپرسد لحظه‌ای سکوت کرد. «واقعاً اینطور فکر می‌کنی؟»

شائونیل سری تکان داد. «هوامونگ سیستم جدیدیه که توی نظام ابعادی به وجود اومده، اما ما قدرت جدید رو رد کردیم و در عوض مرتکب گناه شدیم. بدیهیه که این اشتباه دنیای آسمانیه. من واقعاً همچین نظری دارم، هرچند ممکنه سایر خدایان آسمانی مخالف باشن.»

کانگ‌جون فقط لبخند زد. اگر قبلاً اینطور می‌شد خوب بود. «حالا بالاخره داریم صحبت می‌کنیم. شائونیل اگه واقعاً اینطور فکر می‌کنی، می‌تونم تو رو به دنیای آسمانی برگردونم. آیا درباره متقاعد کردن بقیه خدایان آسمانی مطمئنی؟»

«من رو آزاد می‌کنی؟» چشم‌های شائونیل از شنیدن حرف‌های موردانتظارش باز شد.

کانگ‌جون سری تکان داد. «درعوض اعضای گروهم و دوستام رو فوراً برگردون و دنیای آسمانی دیگه با هوامونگ مداخله نداشته باشه. بعد من کاروسیو و بقیه خدایان شیطانی رو مهروموم می‌کنم. به هرحال اونا دشمنان من هستن.»

شائونیل مدتی سکوت کرد، سپس سرش را تکان داد. «هیچ فایده‌ای نداره.»

«منظورت چیه؟»

«متاسفانه هر کاری هم که من انجام بدم تفاوتی ایجاد نمی‌کنه.»

«حتی با قدرت تو غیرممکنه؟»

«برعکس، از سوی خدایان ارشد هدایت می‌شم که دوباره بر ضد تو حرکت کنم. پس اگه من رو به این دلیل آزاد می‌کنی، بهتره که این کار رو نکنی. اگه بدون هیچ قید و شرطی هم من رو رها کنی مهم نیست.»

فرشته لومینائیل و خدای آسمانی شائونیل...

آن‌ها بیش از حد صادق بودند. عاقلانه‌تر بود که چیزی نگویند و آزاد شوند.

کانگ‌جون هم از شائونیل و هم از لومینائیل خوشش می‌آمد. حداقل آنها دروغ نگفتند.

«پس من نمی‌تونم تو رو آزاد کنم. در عوض به نظر میاد که تو بازتاب داشتی. برای همین مجازات زمان رو بهت نمی‌دم. از این به بعد می‌تونی اینجا بمونی.»

کانگ‌جون کلبه دیگری در نزدیکی لومینائیل ساخت.

«از شنیدن این موضوع خوشحالم.»

صورت شائونیل روشن شد. او خدای دنیای آسمانی بود، اما در حال حاضر حتی نمی‌توانست برای خودش کلبه بسازد.

او از کانگ‌جون برای ساخت کلبه سپاسگزار بود.

به‌خاطر داشتن قدرت جاودانگی نمی‌توانست کشته شود، اما وضعیت جسمانی او مانند یک انسان بود، بنابراین خسته بود.

اگر کلبه‌ای وجود داشت، می‎توانست هر از گاهی در آنجا استراحت کند.

علاوه بر این، او اکنون مجبور نبود تنها باشد.

فرشته عالی لومینائیل نیز بود.

لومینائیل هم که از این وضعیت خوشحال به نظر می‌رسید، اشک‌ریزان حرف می‌زد: «آه، یعنی شائونیل رنج زیادی کشیده؟»

«لومینائیل، اینجا معنی‌ای نداره که اینطور صحبت کنی. تو هم زجر کشیدی نه؟»

هق‌هق‌کنان گفت: «من خوبم. با این‌حال، قلبم از دیدن زندانی شدن عالیجناب شائونیل به درد اومد.»

«نگران نباش، من تحمل می‌کنم.» سپس شائونیل برگشت و به کانگ‌جون نگاه کرد. «لوکان، اگه به من اجازه بدی، نامه‌ای به دنیای آسمانی بفرستم. شاید بی‌فایده باشه، اما بهتر از اینه که هیچ کاری نکنی.»

«نامه؟»

«وضعیت الان من موثرتر از اینه که آزاد بشم.»

کانگ‌جون می‌بایست یک خدای آسمانی را به‌عنوان زندانی می‌داشت تا دنیای آسمانی مذاکره کند.

«پس امتحانش کن.»

امتحان کردن ضرری نداشت. کانگ‌جون به‌راحتی سر تکان داد و فکر کرد که بهتر است اوضاع به نحوی مسالمت‌آمیز حل شود.

سپس چشمان شائونیل در حالی که صحبت می‌کرد برق زدند. «پس می‌تونی قدرت من رو برای مدت کمی آزاد کنی؟»

«سخت نمی‌شه.» کانگ‌جون دستش را تکان داد و شائونیل را به فضای دیگری برد.

آنجا هم فضایی مهروموم‌شده بود.

با این‌حال، تفاوت این بود که شائونیل می‎توانست از تمام قدرت‌های خود به‌عنوان یک خدای آسمانی استفاده کند.

با این‌حال نمی‎توانست هیچ آسیبی به کانگ‌جون وارد کند. به هر حال او در خانه کانگ‌جون بود.

سئوک سئوک.

شائونیل بلافاصله از قدرت خود برای نوشتن روی یک نامه استفاده کرد.

محتویات نامه همان چیزی بود که او به کانگ‌جون گفته بود.

هیون و بقیه رو آزاد کنید. علاوه بر این، دنیای آسمانی دیگه نباید با کانگ‌جون و هوامونگ برخورد کنه.

او نامه را با دقت نوشت و آن را به کانگ‌جون داد. «وقتی بیرونی فقط یه جایی بندازش. خودش به دنیای آسمانی منتقل می‌شه.»

بنابراین این یک نامه فقط برای دنیای آسمانی بود. کانگ‌جون لبخند زد. «اگه این خوب پیش بره، بزرگواری تو رو فراموش نمی‌کنم شائونیل.»

سپس شائونیل خنده تلخی کرد. «منم امیدوارم که خوب پیش بره تا بتونم از اینجا برم.»

«می‌خوای بری بیرون؟»

«البته.»

حالتش نشان می‌داد که او واقعاً می‌خواهد آزاد شود. او امیدوار بود کانگ‌جون برای او متأسف شود و او را آزاد کند.

با این‌حال کانگ‌جون آنچه را که می‌خواست به او نداد. «همه چیز بستگی به واکنش دنیای آسمانی داره. اگر اونا بخوان خصمانه رفتار کنن، تو هرگز اینجا رو ترک نمی‌کنی.»

«من برای همچین چیزی آماده‌ام.»

«عوضش از اونجایی که با من همکاری کردی، به تو اجازه می‌دم راحت‌تر زندگی کنی.»

کانگ‌جون جنگل خشن را به فضایی بزرگ و شیک‌تر تغییر داد.

دریاچه‌ای زلال آنجا بود با انواع گل‌های زیبا.

کلبه کهنه به عمارت مناسبی تبدیل شد.

وقتی شائونیل آن را دید تحت‌تأثیر قرار گرفت.

او هنوز حرکت نکرده بود، اما از طریق قدرت الهی خود می‎توانست بفهمد که کانگ‌جون جنگل را تغییر داده است.

ناگهان شائونیل به کانگ‌جون نگاه کرد، سپس گفت: «به‌نظر میاد تو چیز دیگه‌ای برای گفتن داری.»

«راستش رو بگم، من به‌طور خاصی گوش‌به‌زنگ بودم، چون خیال می‌کردم که تو طعمه کاروسیو بشی. می‌ترسم خیالاتم همچنان تغییری نکرده باشه.»

کانگ‌جون لبخندی بدبینانه بر لب داشت. «چرا این‌طور فکر می‌کنی؟ یعنی اراده من این‌قدر ضعیفه؟ من زیر بار وسوسه یه خدای شیطانی نمی‌رم.»

«بحث اراده نیست.» شائونیل ناگهان گریه کرد.

چرا یه‌دفعه گریه کرد؟

همان‌طور که کانگ‌جون حس پوچی داشت، شائونیل اشک‌هایش را با انگشتانش پاک کرد و به کانگ‌جون نزدیک شد، سپس اشک را روی چشمان کانگ‌جون گذاشت.

«چیکار می‌کنی؟»

«من می‌خوام جلوی وخیم شدن وضعیت رو بگیرم.» شائونیل فقط لبخند زد. «اگه بخت با تو یار باشه، وقتی خدای نابودی تو رو وسوسه کنه، حقیقت رو می‌بینی. نمی‌دونم که این کمک بزرگی بکنه یا نه.»

«اینطوره؟ اگه کمک کنه فراموشش نمی‌کنم.» سپس کانگ‌جون با دستانش شائونیل را کنار زد و او محو شد.

او با لومینائیل به منطقه جنگلی بازگشته بود.

پس از تماشای شائونیل که با حالتی غمگین وارد عمارت می‌شد، کانگ‌جون از دنیای مهروموم‌شده خارج شد.

چوووت.

پس از بیرون آمدن، فوراً نامه‌ای را که شائونیل نوشته بود بیرون انداخت.

نامه به پرنده‌ای درخشان تبدیل و دور شد.

آیا به سمت دنیای آسمانی رفت؟

امیدوارم انتخاب عاقلانه‌ای داشته باشن.

اینجا جایی بود که کانگ‌جون جز صبر کردن کاری نمی‌توانست بکند.

[در هوامونگ بسته است.]

قبل از اینکه بفهمد، زمان بازگشت به واقعیت فرا رسیده بود. فضای اطراف شروع به پیچیدن کرد.

«بیدار شدی.»

کانگ‌جون وقتی چشمانش را باز کرد صدایی آشنا شنید.

زنی از روی صندلی کنار تخت به‌روشنی به او لبخند می‌زد.

کانگ‌جون مبهوت شد. او هایون بود.

«برگشتی؟»

«آره.»

هایون لبخندی زد و در آغوش کانگ‌جون پرید.

کتاب‌های تصادفی