پادشاه ابعادی
قسمت: 156
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
قسمت ۱۵۶: وسوسه نابودی (۱)
لبهای هایون خود به خود روی لبهایش جا گرفت. این تحریک کافی بود تا کانگجون عقلش را از دست بدهد.
کانگجون مشتاقانه بدن نرمش را لمس کرد.
بدن کانگجون واکنش بسیار هیجانانگیزی داشت.
او هیچ خیالی برای ترکش نداشت.
آیا امکان داشت که هایون به محض ارسال نامهای به عالم آسمانی بازگردانده شده باشد؟
در واقعیت، ملاقاتها زمان زیادی طول کشید، اما ممکن است برای جهان آسمانی متفاوت باشد.
آنها ممکن است با اراده شائونیل موافقت کرده و اعضای گروه و دوستان کانگجون را آزاد کنند.
بنابراین، عجیب نبود که هایون روی تختش ظاهر شد. او از دیدنش خوشحال بود.
هایون به اجبار عالم آسمانی احضار شده بود.
اگر انسان بود، مرده بود.
معشوق مردهاش دوباره برگشته بود.
هر مرد معمولی در این موقعیت او را نگه میدارد، به جای اینکه سعی کند آرام شود.
علاوه بر این، معشوق او پس از بازگشت بسیار مشتاق تماس فیزیکی بود.
در همینحال، دهان هایون به آرامی به سمت پایین حرکت کرد تا جایی که به هیجانانگیزترین قسمت بدن کانگجون رسید.
بنابراین، صرف نظر از موقعیت وغلبه بر میلش آسان نبود...
حتی اگر چیزی مشکوک وجود داشته باشد.
با اینحال، کانگجون هایون را به آرامی هل داد.
چشمان درخشان، گونههای برافروخته و حتی نفس کشیدن هایون واضح بود در مقابلش بدن کانگجون نیز همین احساس را داشت.
با اینحال، کانگجون به طور غریزی فهمید که هایون فعلی یک توهم است، نه یک چیز واقعی.
نه تنها این.
تخت اینجا هم واقعی نبود.
شبیه اتاق خواب او در ساختمان دلتا بود، اما این هم یک توهم بود.
چه کسی میتواند توهمی ایجاد کند که یک موجود هرج و مرج هوانمونگ را تا این حد عالی فریب دهد؟
نکته شگفتانگیزتر این بود که کانگجون نمیتوانست هیچ قدرت هرج و مرجی را در بدنش احساس کند.
او اصلاً نمیتوانست از تواناییهایش استفاده کند، انگار چیزی آنها را مهر و موم کرده بود.
آیا این یک کابوس بود؟
با اینحال، باز هم فقط این نبود.
او نمیتوانست از قدرت هرج و مرج استفاده کند، اما غرایز درونیش همچنان باقی بود.
تمام این وضعیت را شخصی که تظاهر به هایون کرده بود، ایجاد کرد تا او را اغوا کند.
فضای توهمی بود...
در لحظهای که هوانمونگ را ترک کرد تا به واقعیت بازگردد شکافی ایجاد شد.
در آن زمان از یک حمله ذهنی عالی استفاده میشد.
همانطور که کانگجون نمیتوانست از تواناییهایش استفاده کند، قدرت اغواگریش نیز محدود شد.
پس فقط اغوا شدن ممکن بود.
با اینحال، کانگجون در لحظهای که به اغواگری میپرداخت همه چیز را از دست میداد.
فوراً غلام اغواگر میشد.
او باید این وسوسه کشنده را تحمل میکرد.
چه کسی چنین تله خائنانهای برپا کرده است؟
قبلاً حدس زده بود، اما با اینحال، پرسید:
«تو کی هستی؟»
درآن لحظه کانگجون به شدت عصبی بود.
اگر هایون همان چیزی بود که انتظار داشت، پس این بدترین وضعیت بود.
هایون با عصبانیت خندید.
سپس ظاهرش تغییر کرد.
همه چیز از سر تا انگشتان پایش برای تحریک میل یک مرد طراحی شده بود.
او زیبایی الهه شائونیل و جذابیت خیره کنندهای داشت.
نمیدانست چه کند.
علیرغم آنچه میدانست، این یک جادوی ویرانگر بود!
او کاروسیو، الهه نابودی بود.
قبلاً فقط نیمی از او را دیده بود، اما اکنون تمام بدنش را میدید.
قلب کانگجون از لحظهای که چنین زیبایی فوق العادهای را دید، غرق شد.
کاروسیو لبخند شیرینی زد:
«یه مدتی میشه.»
رفتارش طبیعی بود، گویی کانگجون برای مدت طولانی معشوقش بوده است.
هیچ جو شرورانهای از او نمیآمد.
علاوه بر این، وقتی کانگجون متوجه هویتش شد، وحشت نکرد. بلکه لبخندی زد که انگار راضی بود:
«شاید قبلا حدس زده باشی، ولی ما نمیتونیم تو اینجا به همدیگه حمله کنیم. پس فقط از این لحظهها لذت ببر.»
کانگجون در حالی که به او نگاه میکرد فریاد زد:
«چرندیات نگو و همین الان از این جا برو!»
با اینحال، با وجود صحبتهایش، دست راستش ناخودآگاه سینههای او را گرفته بود:
ا...این مسخره ست!
کانگجون وحشت کرد. بدن او اصلاً به خواست خودش عمل نمیکرد.
بدون توجه به تلاشش، بدنش از گوش دادن به ذهنش امتناع ورزید.
قدرت اراده او فراتر از یک موجود متعالی و همچنین یک هرج و مرج بود.
با اینحال، در حال حاضر، او نمیتوانست بدنش را کنترل کند.
کانگجون دستور داد:
من...دارم چیکار میکنم؟ دستام، سینههاشو ول کنید!!!
با اینحال، دستی که سینه کاروسیو را گرفت خودبه خود شروع به نوازش کرد.
در آن لحظه، او نزدیک شد و گوش کانگجون را لیسید.
تمام بدنش میلرزید.
روحیه او فراتر از لذت جسمانی بود.
لحظهای که زبانش گوشش را سیخونک میزد قدرت اراده کانگجون از بین رفت.
کاروسیو زمزمه کرد:
«اومدم تا تو رو اغوا کنم! تو رو بنده خودم میکنم.»
حتی گفته بود که او را برده خود خواهم کرد حالا علنا داشت میگفت.
اگر عاقل بود جلوی این وضعیت را میگرفت.
با اینحال وضعیت روحی او آنقدر بد نبود که بپذیرد.
کانگجون فریاد زد:
«خفه شو! فکر میکنی من وسوسه تو رو میپذیرم؟»
با اینحال، برخلاف حرفهایش، کاروسیو را کنار کشید و لبهای مرطوب او را به لب گرفت. سپس کنار رفت و لبخندی مسحورکننده زد:
«حالا، چرا از قدرت هوانمونگ در برابر جهان آسمانی استفاده نمیکنی؟ میتونی زمین رو هم مثل بقیه دنیاها تغییر بدی.»
«چرند نگو.»
«با قدرت هوانمونگ میتونی از شر همه چیزهای توهین آمیز تو نظام ابعادی خلاص بشی و اون رو دوباره بسازی. میتونی این کار رو برای من انجام بدی؟»
«من هرگز چنین کاری رو انجام نمیدم»
با این وجود ، دستهای کانگجون افراطانه روی بدنش بود. صدای صاف او روی حرکات موزون هر دو دستش کافی بود تا او را دیوانه کند:
نه!! این امکان نداره!! روحیه خودتو نباز!!
روحش دیگر رفته بود. بهخاطر ناتوانی ذهنیاش نبود، بلکه به دلیل این واقعیت بود که او اصلاً نمیتوانست بدن خود را کنترل کند.
کانگجون به معنای واقعی کلمه از ذهنش خارج شده بود.
ارادهاش کار نکرد.
علاوه بر این، حرکات او با کاروسیو ادامه یافت.
کانگجون بالاخره بیسایه را درک کرد.
علیرغم اینکه موجودی هرج و مرج بود، او در نهایت به عنوان برده کاروسیو درآمد!
آن لحظه به چنین چیزی شک کرد.
کاروسیو به قدری جذاب بود که عقل از سر کانگجون میپراند، اما او هرگز فکر نمیکرد که دچار وسوسه شود.
کانگجون مطمئن بود که میتواند در برابر آن پیروز شود.
با اینحال، اکنون تمام آن اعتماد به نفس از بین رفته بود.
وسوسهای که غرایز ناخودآگاه را تحریک میکرد!
این هیچ ترفند یا جادویی نبود.
کاروسیو چنان جذابیت خیره کنندهای داشت که کنترل غرایز ناخودآگاه را به دست میگرفت و جسم را ایمن میکرد.
بنابراین، هیچ انسانی هر چقدر هم که اراده قوی داشته باشد، نمیتواند مقاومت کند.
مکالماتش با شائونیل ناگهان به ذهنش امد:
راستش رو بگم من به طور خاصی گوش به زنگ بودم چون خیال میکردم که تو طعمه کاروسیو بشی. میترسم خیالاتم همچنان تغیری نکرده باشه.
یعنی اراده من اینقدر ضعیفه؟
بحث اراده نیست!
او به عنوان یک خدای آسمانی میدانست که توانایی کاروسیو چقدر وحشتناک است.
به یاد اورد که شائونیل اشکهایش را به کانگجون داده بود:
اگه بخت با تو یار باشه، وقتی خدای نابودی تو رو وسوسه کنه، حقیقت رو میبینی. نمیدونم که این کمک بزرگی بکنه یا نه.
حقیقت...؟!
او نمیدانست حقیقت چیست، اما اگر آن را میدید میتوانست از وسوسه خود فرار کند.
با اینحال، چرا او هنوز حقیقت را ندیده است؟
او مطمئن بود که وقتی نوبت به اقبال میرسد از هیچ کس عقب نخواهد افتاد.
با اینحال، برخلاف افکار کانگجون، بدنش اکنون به شدت روی بدن کاروسیو فشار میآورد.
تحریک قبل از شروع معاقشه تمام شد.
تنها چیزی که باقی مانده بود لمس کاروسیو بود.
کانگجون میدانست که برده او میشود، اما بدنش نمیتوانست از حرکت باز بماند.
در آن لحظه...
مثل یک رویا بود، رویایی که چشمان کانگجون میتوانستند ببینند.
ناگهان بدن کاروسیو به سایه تبدیل شد.
اگرچه شبیه یک سایه بود، اما در واقع تجسم کسی بود که در نظام ابعادی وجود داشت.
این انرژی نابودی بود.
هاله وهم انگیزی که در تالار نابودی افتاده بود!
این انرژی مرگ بود که همه چیز را نابود کرد.
سایهای که کانگجون میتوانست ببیند، انرژی متراکم نابودی بود.
این به کانگجون احساس ترسناکی از در دست گرفتن یک سیاهچاله داد:
این حقیقت داره؟
حقیقت این بود که کاروسیو الهه نابودی بود.
فقط به او نشان داده شد که ویرانی چیست ...
این چیزی است که اشکهای شائونیل توانایی انجامش را داشتند.
با اینحال، در این لحظه، کانگجون چیزی مهمتر از حقیقت پیدا کرد.
او قدرت بیمانند نابودی را احساس کرد.
در این میان، قدرت تخریب بخشی از قدرت هرج و مرج بود.
حالا معلوم شد که قدرت فقط یک پوسته است و نه قدرت نابودی واقعی.
قدرت نابودی کمتر از قدرت هرج و مرج نبود.
نه، از قدرت هرج و مرج فراتر بود.
اینه؟
قلب کانگجون با شدت به تپیدن افتاد.
او اخیراً به لطف دستنوشتهای دانش هرج و مرج به دنیای جدیدی نگاه کرده بود.
جهان مبهمی که او به آن نگاه کرد، پس از دیدن انرژی نابودی، کمی واضحتر شد.
پس یعنی به انرژی نابودی مربوط میشه؟
همه ترسیدند و مخالفت کردند.
با اینحال، این قویترین هاله بود!
کانگجون بیشتر رویش تمرکز کرد.
اما لحظه بسیار کوتاهی بود.
به معنای واقعی یک توهم بود.
سپس غریزه غیرقابل کنترلی که بر بدن او حاکم بود ناپدید شد.
بدن فیزیکی او نیز خنک شد.
خود به خود کانگجون کاروسیو را هل داد و از تخت فرار کرد.
کاروسیو نگاهی مبهوت به او انداخت:
«شائونیل اشکهاش رو به تو داده بود؟»
کانگجون سرش را تکان داد:
«دقیقا همینطوره.»
و کاروسیو را طوری ناراحت ساخت که هرگز فکرش را هم نمیکرد.
خشم در چشمانش موج می زد:
«باه! تا کجا می خوای با من بجنگی شائونیل؟! حواسم بهت هست!»
او نگاهی چالش برانگیز به کانگجون کرد و گفت:
« لوکان امروز بخت با تو بود. همیشه اینقدر خوش شانس نمیمونی! تو هیچ وقت نمیتونی من رو شکست بدی.»
سپس جسد کاروسیو مانند یک توهم ناپدید شد.
در همان زمان، فضای اتاق خواب کانگجون ظاهر شد.
کتابهای تصادفی

