فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

پادشاه ابعادی

قسمت: 162

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات

قسمت 162: پرتگاه (1)

«اودوک! از شر همتون خلاص می‌شم! همتونو می‌کشم.»

اگر صبر می‌کردند حتما بازمی‌گشت.

اگر نمی‌مرد همه آنها را تا ابد شکنجه می‌داد.

خشم کانگ‌جون به نهایت خودش رسیده بود.

نه تنها خودش از پرتگاه پرتاب شده بود بلکه اعضای خانواده‌اش هم بدون اینکه اشتباهی کرده باشند به جهنم فرستاده شده بودند.

همین کافی بود تا از اینکه برای جنگیدن با دنیای سماوی به خدایان شیطانی ملحق نشده بود پشیمان شود.

سراسر پر از خشم بود.

هنوز در حال افتادن بود.

داشت به کجا پرتاب می‌شد؟

مدتی بود که از پرتاب شدنش می‌گذشت ولی هنوز در حال سقوط بود.

در ابتدا، کانگ‌جون فقط از خشم دنیای سماوی به خود می‌لرزید ولی حالا متوجه پرتگاه شده بود.

«اینجا جاییه که انتها نداره؟»

همین‌طور بود.

پرتگاه مکانی با سقوط بی‌انتها بود.

کانگ‌جون هیچ قدرتی در بدنش حس نمی‌کرد.

قبل از اینکه به داخل پرتگاه بی‌افتد، هنوز جایی برای افزایش قدرت آشوب داشت، اما حالا نمی‌توانست قدرتش را حس کند.

حس یاس و ناامیدی شدیدی می‌کرد.

انتهایش همین بود؟

سقوط ابدی؟

ناامیدی ابدی!

کانگ‌جون دندان‌هایش را به هم فشرد.

«ناامیدی مطلقی در کار نیست.»

چشمانش درخشید.

«هر فضایی باید راهی برای فرار داشته باشه.»

برای فرار کردن، اول باید خشمش فروکش می‌کرد.

به جای تمرکز روی انتقام از جهان سماوی باید ماهیت این فضا را می‌فهمید.

«اینجا چه جهنمیه آخه؟»

زمان و فضا در پرتگاه بی‌معنی بود.

آیا قرار بود بعد از آن اتفاق دیگری بی‌افتد؟

«انگار من تنها کسیم که اینجاست.»

کانگ‌جون حس کرد وجودش در حال ناپدید شدن است.

اینجا جایی بود که همه چیز نابود می‌شد.

هر چیزی به اینجا پرتاب می‌شد ناپدید و تبدیل به نیستی می‌شد.

«پرتگاه جاییه که همه چیزو نابود می‌کنه.»

قبل از آنکه بتواند واکنشی نشان بدهد بیشتر بدنش پودر شد و از بین رفت.

اگر تمام بدنش نابود می‌شد حس آگاهی خود را از دست می‌داد.

مرگ کامل.

نابودی کامل.

قبل از اینکه خودش به اینجا پرتاب شود، با خودش فکر کرده بود چه بر سر خدایان شیطانی بزرگی که به اینجا پرتاب شده بودند آمده.

ناگهان چیزی به ذهن کانگ‌جون خطور کرد.

«اگه یه قدرتی هست که می‌تونه منو از بین ببره پس اینجا تحت کنترل قدرت دیگه‌ایه.»

قدرت نیست کردن همه چیز. تا وقتی این قدرت وجود داشت این فضا واقعاً خالی نبود.

این فضا دنیایی بود که با قدرتی غیر از قدرت ابعادی اشغال شده بود.

و کانگ‌جون می‌دانست این قدرت چیست.

به خاطر غرق بودن در فکر انتقام از دنیای سماوی با تاخیر متوجه این قدرت شده بود.

بدن کانگ‌جون ناگهان ایستاد.

چو چو چو

نابودی بدنش متوقف شد و بدنش به حالت قبلی‌ش بازگشت.

لبخند آرامی روی صورت کانگ‌جون نقش بست.

«البته، اینجا فضایی با قدرت نابودیه.»

تنها راه زنده ماندن این بود که متوجه ذات نابودی شده باشد.

وقتی به وسوسه کاروسیو غلبه می‌کرد متوجه آن شده بود و حالا هم آن را در این فضا دیده بود.

حدس زدنش برای کانگ‌جون بسیار ساده بود.

پارورورو.

طلسم‌هایی که او را مهر و موم کرده بودند لرزیدند.

در واقع وقتی که هنوز در دنیای سماوی بود قدرت آن‌ها را به لرزه انداخته بود.

آن هم نه با قدرت آشوب بلکه با قدرت نابودی.

ناخوداگاه متوجه شده بود که نمی‌تواند با قدرت آشوب خدایان برتر را شکست دهد و در عوض از قدرت نابودی استفاده کرده بود.

شاید مقدار خیلی کمی بود اما تاثیرش را گذاشته بود و خدایان دنیای سماوی را ترسانده بود.

برای همین وحشت کردند و کانگ‌جون را داخل پرتگاه انداختند.

البته خدایان دنیای سماوی کار عاقلانه‌ای کرده بودند که کانگ‌جون را اینجا انداخته بودند.

اگر کانگ‌جون به جهنم انداخته می‌شد، می‌توانست فوراً از شر طلسم‌ها خلاص شود.

ولی در اینجا به‌ خاطر قدرت نابودی دیگر نیازی به استفاده از طلسم‌های سفت و سخت نداشتند.

«حالا باید از شر اینا خلاص شم.»

پاراراک! پاسوسوسو.

چشمان کانگ‌جون برقی زد و طلسم‌های روی بدنش نابود شدند.

چاااک.

کانگ‌جون روی زمین فرود آمد.

زمین پوشیده از برف سفید.

در کمال تعجب به انتهای پرتگاه رسیده بود.

دشتی برفی و بی‌انتها.

فقط کسانی که طبیعت قدرت نابودی را می‌فهمیدند می‌توانستند به اینجا برسند.

در غیر این صورت برای هزاران هزار سال به سقوط کردن ادامه می‌دادند.

البته احتمالاً قبل از آنکه زمان زیادی بگذرد از ناامیدی زیاد بدن خود را از دست می‌دادند و نابود می‌شدند.

تنها بخش ترسناک پرتگاه نابودی همین بود.

اینجا برای کسانی مثل کانگ‌جون که از طبیعت نابودی باخبر بودند جایی برای ناامیدی نبود.

فقط شبیه دنیایی جدید بود.

چوفوک چوفوک.

کانگ‌جون به آهستگی در برف قدم برداشت و محیط اطرافش را بررسی کرد.

هر جایی را که نگاه می‌کرد سفید سفید بود.

همچنان از آسمان ثابت آنجا برف می‌بارید.

با اینکه زیبا به نظر می‌رسید اما تمام کریستال‌ها پر از قدرت نابودی بودند.

با این‌حال کانگ‌جون احساس راحتی می‌کرد.

چون طبیعت نابودی را می‌فهمید اینجا برایش مکان استراحت و بهبودی بود.

«یکی دیگه هم اینجاست.»

این دشت برفی مکانی محدود نبود.

آن‌ قدر وسیع به نظر می‌رسید که کانگ‌جون را به یاد دریای ابعادی می‌انداخت.

با این‌حال حضور دیگری را در آنجا حس می‌کرد.

موجودی لبریز از قدرت نابودی را حس می‌کرد.

شبیه خورشیدی که این دشت برفی را روشن کرده بود.

نه یک نفر بلکه پنج نفر را حس می‌کرد.

شاید آن‌ها کسانی بودند که ماهیت نابودی را فهمیده بودند و از پرتگاه نجات پیدا کرده بودند.

ولی حدس کانگ‌جون این بود که آنها خدایان بزرگ نابودی بودند.

مهم نبود چه کسی هستند.

ولی دیر یا زود جنگی بین آن‌ها اتفاق می‌افتاد.

چون اینجا دنیای قوی‌ترین‌ها بود.

کانگ‌جون حس کرد یکی از آن‌ها دارد به دشت برفی نزدیک می‌شود.

«من هیچ سلاحی ندارم. پس مجبورم دست خالی باهاشون بجنگم.»

خدایان برتر شمشیر خون بهشت کانگ‌جون را نابود کرده بودند.

همه وسایلی که در انبارش داشت خرد شده بودند.

خوشبختانه حداقل حلقه پادشاه ابعادیش سالم بود.

و ققنوس بی‌بدیل داخل بال‌هایش هم آسیب ندیده بود.

کانگ‌جون حس می‌کرد با بدنش تنها مانده است.

گرچه با این‌حال قدرت مبارزه‌اش حتی از قبل بیشتر شده بود.

حالا حتی می‌توانست به جای قدرت آشوب از قدرت نابودی استفاده کند.

سطح 400

{جنگ} نابودی

سلامت: 203070/203070

قدرت نابودی: 199090/199090

قدرت: 404 (+100)

چابکی: 405 (+100)

هوش: 398 (+100)

شانس: 21 (+10)

کاریزما: 65 (+20)

قدرت نابودی فرآیندی بود که به کانگ‌جون کمک کرده بود دید شفافی از دنیای جدید داشته باشد.

حاکم هوان‌مونگ!

کسی که می‌توانست قدرت معروف هوان‌مونگ را حس کند. هنوز از آن دیوار رد نشده بود ولی تا روز موعود چیزی نمانده بود.

وقتی کسی به نقطه تحول می‌رسید کارش خیلی سخت می‌شد. ممکن بود حتی نتواند از آن دیوار عبور کند.

تفاوت بین کسی که از دیوار عبور می‌کرد و کسی که نمی‌توانست عبور کند مانند تفاوت میان آسمان و زمین بود.

«باید قبل از اینکه اینجارو ترک کنم از اون دیوار گذشته باشم.»

فقط به لطف قدرت نابودی توانسته بود از این شرایط جان سالم بدر ببرد. اگر نمی‌توانست تبدیل به حاکم هوان‌مونگ شود تا ابد همینجا می‌ماند.

بنابراین کانگ‌جون به جای اینکه بترسد از نزدیک شدن دشمن به خودش خوشحال بود.

اگر هنگام مبارزه با دشمنی سرسخت قدرت نابودی‌ش از حد خود فراتر می‌رفت شاید می‌توانست از دیوار عبور کند.

خدایان شیطانی برتر نمی‌توانستند از آن دیوار عبور کنند.

حاکم هوان‌مونگ!

کانگ‌جون باید هر طور شده بود قدرت هوان‌مونگ را بدست می‌آورد.

فقط کسانی که قدرت هوان‌مونگ را داشتند می‌توانستند حاکم هوان‌مونگ شوند.

«دیگه خیلی دست خالیم. وقتشه یه سلاح بسازم.»

کانگ‌جون شکل یک شمشیر را تصور کرد و به آن انرژی تزریق کرد.

چو چو چو چو.

بعد از مدتی، شمشیری سفید برفی ساخته شد.

رنگش متفاوت بود اما شکلش شبیه شمشیر خون بهشت بود که خدایان برتر شکستند.

کانگ‌جون با شکل این شمشیر خو گرفته بود.

کانگ‌جون ناگهان خشمگین شد.

«لعنتیا! فقط باید شمشیر منو می‌شکستن.»

اگر فقط شمشیر را گرفته بودند مشکلی نبود و می‌توانست پسش بگیرد. اما حالا شمشیر نابود شده بود

جواهر قدرت هم نابود شده بودند.

نمی‌توانست فکرش را از سرش بیرون کند.

کانگ‌جون همان‌طور که به مصیبت‌هایی که برای به دست آوردن سلاح‌های قبلی‌ش کشیده بود فکر می‌کرد دستانش را مشت کرده بود.

هر چه بیشتر به آن فکر می‌کرد عصبانی‌تر می‌شد.

با این‌حال می‌توانست آزادانه بدون نیاز به اسلحه‌ای از قدرت نابودی استفاده کند.

با اینکه شمشیری برفی بود اما سراسر با قدرت نابودی پر شده بود.

«عالیه. حالا باید زره بسازم.»

برهنه جنگیدن برایش خجالت آور بود اما به محض بستن چشمانش و ساختن لباسی زره دار این حس از بین رفت.

علاوه بر این قدرت دفاعی این زره از هر زره‌ای که تا به حال پوشیده بود بیشتر بود.

حتی اگر حمله‌ای پر از قدرت آشوب به او می‌شد هم از جایش تکان نمی‌خورد.

چو چو چو چو.

کانگ‌جون زره‌ای فلس‌دار شبیه آنی که قبلاً داشت تصور کرد.

«قابل قبوله.»

وقتی کارش با زره و اسحله تمام شد، چشمانش را بست و در سکوت به انتظار ایستاد.

همان‌طور که با دست راستش شمشیر برفی را نگه داشته بود مانند مجسمه سر جایش ایستاده بود.

خدایان شیطانی برتر هر لحظه ممکن بود از راه برسند.

کانگ‌جون حس کرد خیلی نزدیک هستند اما متوجه مقدار فاصله نمی‌شد.

آنجا فضایی بی‌انتها بود.

کانگ‌جون با ساختن فضایی خیالی خودش را برای نبرد آماده کرد.

مثل همیشه، دشمنی با قابلیت‌های خودش ساخت و با آن مبارزه کرد.

ولی این بار تمرین نبود.

پس از چند ساعت...

هویینگ!

بادی وزید و مردی روبروی او ظاهر شد.

مردی خوش قیافه که زره‌ای قرمز به تن داشت.

مرد آن‌قدر زیبا بود که می‌توانست هر زنی را از خود بی‌خود کند.

یک جورهایی نسخه مردانه کاروسیو بود.

هرچند از او خیلی قوی‌تر بود.

«خیلی جالبه. یه آدم که می‌دونه چطور با قدرت نابودی کار کنه. ولی، چه کار وحشتناکی کردی که انداختنت اینجا؟»

مرد به کانگ‌جون که هنوز با حالتی عجیب چشمانش بسته بود خیره شد.

همان لحظه کانگ‌جون چشمانش را باز کرد و به مرد زل زد.

«تو کی هستی؟»

مرد پوزخند زد.

«نمی‌دونم از آخرین باری که یکی اینو ازم پرسید چقدر می‌گذره. کسایی که اسممو می‌دونن بهم می‌گن اسپیروس.»

اسپیروس، خدای شیطانی برتری که برای هزاران سال در اینجا زندانی شده بود.

کتاب‌های تصادفی